صادق آئینهوند و نعیمه حسوکی
الملخص
تهدف هذه المقاله الى ابراز المضامين المشتركه في المديح النبوي في شعر كل من الحسانين (حسان العرب و حسان العجم) فمدح الرسول (ص) بدأ منذ عصر الرسول و ارتبط بأحداث عصره وتميز بالصدق و اقترن مديحه بالهجاء و الفخر والاعتذار في شعر حسان بن ثابت وكان لشهره حسان الأثر الكبير فالكبير في توجه الشعراء العرب و العجم الى هذه الشخصيه و مدح الرسول احتذاء به و كان لخاقاني الشرواني النصيب الأكبر من هذا التوجه و الفخر اذ لقب بحسان العجم وكان يقصد بهذا اللقب الفخر بمقدرته الشعريه والنيل من أعداته و قد أبدع في هذا المضمار اذ كتب قصائد طويله مدح بها سيد المرسلين وتناول معجزه معراج النبي بأدق تفاصيلها و هذا ما لانجده في ديوان حسان على الرغم من انّه عاصر الرسول إلا أنّه غفل عن ذكر هذه المعجزه الهامه و مع ذلك يبقى ففل السبق لحسان كونه شاعر الرسول الأول الذي دافع عن الرسول وناصر الإسلام والدين الحنيف.
الكلمات الرئيسه: المديح النبوي، حسان بن ثابت، خاقاني شرواني.
* * *
برای دریافت مقاله بر روی لینک زیر کلیک کنید:
http://www.pic.iran-forum.ir/images/qnpd6b21mk7k0r9s6r5u.pdf
سعید مهدویفر
چکیده
افضلالدین بدیل خاقانی شروانی به عنوان شاعری صاحب سبک، تأثیر چشمگیری بر سرایندگان بعد از خود در حوزههای مختلف زبانی، ادبی و فکری نهادهاست. در این میان حافظ شیرازی به گونهای قابل توجه به خاقانی نظر داشته و محققان نیز بسیاری از وجوه این تأثیرپذیری را به تصویر کشیدهاند. در این جستار برآنیم تا گوشهای دیگر از این تأثرات را -که تاکنون از دید محققان به دور بودهاست- مشخص کرده و به تحلیل آن بپردازیم.
واژههای کلیدی: خاقانی، حافظ، جمشید فلک، اسطوره، خورشید.
* * *

برای دریافت مقاله بر روی لینک زیر کلیک کنید:
http://www.pic.iran-forum.ir/images/gzux9dtra3m4actd4nt.pdf
محمدحسين کرمی و محمدحسين نيكدار اصل
چکیده
خاقاني از شاعران صاحب سبک است، انديشه هاي خاصي در شعر و شاعري دارد و بر بسياري از علوم رايج روزگار خود مسلط است. دين و مضامين ديني بسامد فراواني در ديوان وي دارد و داستانهاي منقول از قرآن کريم و با داستانهاي ديني که در قرآن کريم هم به آن اشاره نشده و در تفاسير با قصص پيامبران آمده است، تجلي خاصي در ديوان شاعر دارد. در ديوان خاقاني داستانهايي از زندگي آدم تا خاتم با تنوعهاي بياني و در قالب تابلوهايي هنرمندانه، ذهن خواننده را نوازش مي دهد و شاعر در اين راه، از شيوه معمول و ذهن آشناي داستان فراتر رفته، با طرحي نو شکل تازه اي از موضوع را ارايه مي دهد. ميتوان گفت يکي از امتيازات خاقاني نسبت به بسياري از شاعران ديگر، نگاه ويژه، ديگرگون و هنرمندانه به اين داستانهاست، صورتگرايان روس (فرماليستها) به هنجارشکني يا آشنايي زدايي در درک هنر اهميت زيادي مي دهند. در اين مقاله با توجه به اين معيار، به بررسي داستانهايي از پيامبران در ديوان خاقاني پرداخته ايم؛ هر چند شگرد خاقاني در اين موضوع فراتر و گسترده تر از تعاريف صورتگرايان است.
كليد واژه: خاقاني، آشنايي زدايي (هنجارشکني)، داستانهاي قرآني، صورت گرايان، زيبايي شناسي.
* * *
برای دریافت مقاله بر روی لینک زیر کلیک کنید:
http://www.pic.iran-forum.ir/images/hou98cgbpn1dm38cs28m.pdf
بانک جامع مقالات نوشته شده در باب خاقانی را در دسترس همگان قرار میدهیم. با توجه به دشواری و سترگی بیش از حد اشعار خاقانی و یاری رساندن به پژوهشگران دربه ثمر رساندن پژوهشهای خاقانی لازم بود بانک جامعی برای مقالات خاقانی برپا سازیم. امید و آرزو برای موفقیت شما عزیران، سختیها و دیگر موانع این کار را بر ما سهل خواهد گردانید. تمامی پژوهشگران می توانند مقالات خود را جهت قرار گرفتن در وبگاه خاقانی پژوهی به ایمیل مدیر وبگاه (s.mahdavifar@yahoo.com) ارسال نمایند.
با آرزوی پیروزی برای تمام محققان راستین.
سعید مهدویفر
عليرغم چاپهاي متعدد و وجود سه تصحيح مشهور از ديوان خاقاني، همچنان اهل ادب از داشتن متني پيراسته از اين ديوان محرومند. اين مقاله به تعيين و تحليل دلايل اين محروميت ميپردازد، و بر اساس تحليل سبک شخصي خاقاني، معيارهايي نويافته و علمي براي تصحيح مجدد آن به دست ميدهد. براي مستند ساختن سخن مواردي از ضبطهاي اشتباه چاپ دکتر سجادي و دکتر کزازي تصحيح ميشود.
كليد واژه: خاقاني، تصحيح، سبک شناسي، اصالت تصويري، اصالت بديعي و لفظي، اصالت قرينگي.
* * *
برای دریافت مقاله بر روی لینک زیر کلیک کنید:
http://www.sid.ir/fa/VEWSSID/J_pdf/28913891010.pdf
محمدرضا شفیعی کدکنی
چکیده
اگر بپذيريم که شعر رستاخيز کلمات است و هنر شاعر نوعي آشنايي زدايي از زبان است، خاقاني شرواني يکي از نوادر شعر جهان به حساب مي آيد. بي گمان خاقاني يکي از شگفتي هاي ادبيات ايران است. هر نوع اطلاعي از زندگي او مي تواند به شناخت بيشتر او کمک کند. در اين مقاله چند نکته مهم از زندگي و روحيات او، بر اساس قديم ترين اسناد براي اولين بار عرضه مي شود.
واژههای کلیدی: خاقانی ، روانشناسی شخصیّت، التدوین، رافعی.
* * *
برای دریافت مقاله بر روی لینک زیر کلیک کنید:
http://www.sid.ir/fa/VEWSSID/J_pdf/530138118501.pdf
کاووس حسنلی*
چکیده نوگرايي و نوجويي، از
برجستهترين ويژگيهاي هنرمندانِ تواناست. در ميدان سخنسرايي نيز هنرمنداني نام
برآورده و برجسته شدهاند كه ساختههاي خيالِ ديگران را كمتر به ميدان آورده و
تكرار كردهاند. بلكه با درنگِ هنرمندانه در آنچه ديدهاند و با ورزش شايسته در
آنچه خواستهاند، و چه بسا با عرقريزي روح، در كارگاهِ خيالِ خود، به آفرينشهاي
تازه دست يافته و آنها را باز نمودهاند. خاقاني از همين دسته
از سخنوران است؛ شاعري توانمند و چيرهدست كه در سرايش سخن همتي بلند دارد و ميكوشد
تا با پرهيز از تكرار سخن ديگران، با چشم تيزبين و جستوجوگر پيرامون خود را بنگرد
و يافتههاي خويش را با زباني هنري بازگويد، اما اين سخن هرگز بدان معنا نيست كه
خاقاني از تكرار سخن خود، و از بازگويي چندين بارهي مضمونهاي خيالي خود، نيز
پروا و پرهيز داشته است. در ديوان خاقاني مضمونها،
استعارهها و تصويرهايي ديده ميشود كه به گونهي يك عادت ذهني براي او درآمدهاند
و بارها و بارها در سخن او تكرار شدهاند.آشنايي با هر يك از اين ساختههاي خيال، همچون
كليدي است كه گشايش ساختههاي همانند آن را نيز به كار خواهد آمد. در اين مقاله، به
كوتاهي، برخي از اين مضمونهاي تكرارشونده، بازنموده شده است. * * * افضلالدين بديل
خاقاني، بيهيچ گمان، از تواناترين چكامهسرايان زبان فارسي است. تنوعطلبي،
نوجويي و خيالپردازي از آشكارترين ويژگيهاي سرايندگي اوست. در بهگزيني واژهها، خاقاني از همهي سرايندگان
پيش از خود بالاتر ايستاده است، باريكبيني، نازكخيالي و گسترهي واژگانياش
همواره شگفتانگيز مينمايد. او خود، بيش از همه، از اين «طريق غريب» خبر داشته
است: هست طريق غريب اين كه من آوردهام اهل سخن را سزد گفتهي مـن پيشـوا
(3/39) همهي نويسندگاني كه
تاكنون دربارهي خاقاني نوشتهاند، بر رنگارنگي تصويرهاي او پاي فشردهاند و از
گونهگوني آفرينشهاي او شگفتي نمودهاند. اين بنده نيز در جايي نوشته است:
«شكستن
هنجار زبان عادي از عواملي است كه شاعران، براي ايجاد رستاخيز در كلام، از آن بهره
جستهاند و خاقاني كه، گويا سادگي در بيان را برنميتابد گوي سبقت را در اين ميدان
از همگنان ربوده است. او هر بار، از زاويهاي تازه به طبيعت اطراف خود مينگرد و
با آشناييزدايي خاصي، هر دفعه خوانندهي اثرش را به گونهاي، غافلگير ميكند؛
براي نمونه خورشيد كه در چشم ديگران هميشه تنها ستارهاي درخشان است، با ويژگيهاي
خاص خود، در نظر او هر بار به شكلي تازه جلوهگري ميكند: «سلطان يك سوارهي گردون»، «شاهد طارم فلك»، «خنگ
سركش»، «پرندهي ياقوتپيكر»، «مرغ آتشينپر»، «طفل خونين»، «طشت زر»، «خشت زر»،
«آينهي سكندر»، «زردپاره»، «نقره خنگ» و . . .. افزوني نوشتههايي از
اين دست انگيزهاي شده است كه دست كم بسياري از دانشجويان نوآموز گمان كنند در
سرودههاي خاقاني آفرينشهاي همانند و تصويرهاي تكراري راه نيافته است و اين گمان
با واقعيتهاي موجود در ديوان خاقاني سازگاري ندارد. با همهي تنوعطلبي و پرهيزي
كه سخنسراي بزرگ شروان از «همانندسرايي» داشته است، نمونههاي فراوان از مضامين،
تشبيهات و استعارات و تصويرهاي تكراري را نيز در سرودههاي او ميتوان بازنمود ـ
اگرچه بيشتر اين ساختههاي همانند از آفرينشهاي خود اوست. يعني سرشت هنجارگريز و
نوجوي او گفتههاي سرايندگان ديگر را وا مينهد و به آفرينشي تازه روي ميآورد،
سپس همين آفريدهي، تازه در سرودههاي ديگر او بارها رخ مينمايد و تكرار ميشود.
اين ويژگي، البته، تنها به سرودههاي خاقاني بسته و پيوسته نيست. بلكه آن را در
سخن همهي سخنسرايان، ميتوان بازديد؛ شاعرانِ مقلد ساختههاي ذهن و پرودههاي
ذوقِ سخنسرايانِ ديگر را تكرار ميكنند و سخنسرايان توانمند و چيرهدست، همچون
خاقاني، با خرسندي از آنچه در كارگاهِ خيال خود ساختهاند، پروردههاي خود را
بارها به عرصهي شعر ميآورند و آنها را به رخ خواننده ميكشند. آشنايي با هر يك از
اين ساختههاي خيال، همچون كليدي است كه گشايش ساختههاي همانند آن را نيز به كار
خواهد آمد. از جمله موضوعاتي كه خاقاني بارها بدان پرداخته است و بيشتر در تشبيب
چكامهها ديده ميشود، توصيف مجلس جشن و اسباب عيش و طرب است. نمونههايي از مضمونها
و تصويرهاي تكراري مربوط به آلات موسيقي 1-
دف: دف
چنبري چوبي و دايرهاي است كه بر آن پوست برميكشند و مينوازند. در گذشته پيكرهي
حيوانات مختلف را بر دف ميكشيدند. همين پيكرهها باعث شده است كه خاقاني همواره
دف را ملازم با نام حيوانات منقش بر آن و شكارستان و ... آورد و توصيف واحدي داشته
باشد: چنبر دف شكارگه ز آهو
و يوز و گور و سگ * * * 2- چنگ: چنگ از كهنترين
سازهاي رشتهاي است. گونهاي از آن داراي كاسهاي چوبي با سر خميده و تارهاي نازكي
بوده است. و همين چوبي بودن، خميدگي و تارهاي نازك آن، همواره براي خاقاني
تصويرآفرين بودهاند: چنگ است پاي بسته
سرافكنده خشك تن چون زرقي كه گوشت ز
اخشا برافكند در قيد گيسووار بين
پايش گرفتار آمده گيسوان در پاكشان آخر
كجاست پاي گيسوكشان كنند همه خشك رگي كشيده خون
نالهكنان ز لاغري اصلعسري كش هر نفس
موياست در پاريخته بسته پلاسين ميزرش
زانوش پنهان بين در او ساعات روز و شب درش
مطرب مهيا داشته با پلاسش رگ و پي سر
به سر آميختهاند چون تن زاهدي كز او
بوي رياي نوزند رانين پلاسين هم بسيار
همي پوشد وز سر بيني مهارش
ساربان انگيخته ناله نه از ناقه از
زمام برآمد نالهي مجنون ز چنگ
مدام برآمد در گوش كن اين حلقه چو
در حلقهي مايي موي و ابريشم به هم
چون عود و شكر ساختند حـلقـهي ابـريشـم
آنـك مـاه نـو چون مه نو كز خط ظلام
برآمد از پي آن چو ماه نو
زرد و دوتا و لاغري همانگونه كه ديده شد
در نگاه خاقاني، سرافكندگي چنگ به پرندهاي (زرق) ميماند كه سر به شكم فرو برده
است. كاسهي چنگ به سري برهنه، تارهاي آن به گيسوهاي بلند و گاهي زمام و مهار و
حلقه ابريشمين تار آن به ماه نو مانند شده و بارها اين مانندگي تكرار گرديده است. * *
* ناي: ناي يا ني سادهترين
و آشناترين ساز ايراني است. به شكل بسيار ساده و طبيعي استوانهاي ميان تهي در
ابعاد متفاوتي با سوراخهايي در روي و يك سوراخ در پشت آن. در چشم خاقاني، ني،
بيشتر به ماري مانند شده است كه سوراخ سوراخ باشد و در اين صورت انگشتهاي نيزن
از لطافت به ماهياني مانند شدهاند كه با مار، بازي ميكنند، همچنين ني، گاهي به
شاه حبش (به خاطر سياهي درون ني) كه نُه چشم داشته باشد تشبيه شدهاند. گاهي هم
سوراخهاي ني به زندان و انگشتهاي نينواز به زندانبانان مانند شدهاند و همين
مضمونها بارها تكرار شدهاند: آن آبنوسين شاخ بين
مار شكم سوراخ بين افسونگر گستاخ بين لب
بر لب مار آمده سوراخ مار در شكم باد
پرورش پيرامن نُه چشم كند
مارفسايي هم استخوانش سرمهدان
همگوشت ز اعضا ريخته با تن افعي جان بشر
آميختهاند نهچشم دارد شوخ و خوش
صدچشم حيران بين در او بانگش از آهنگ ده غلام
برآمد هشت خلد از طبع و نه
چشم از ميان انگيخته ده غلامش پاسبان آخر
كجاست تاج نهاده بر سرش از
ني قند عسكري به نه روزن و ده
نگهبان نمايد هندوي نه چشم را به
بانگ درآورد چرا از سرفه خون قنينه
حمرا برافكند كز سرفه قنينه جان
برآورد * *
* 4-
رباب:
رباب از سازهاي زهي تنبورگونه و بلند است كه اغلب چهار سيم بر دستهي بلند آن
كشيده ميشده است. كاسهي چوبي و خشك رباب، دستهي سرخميدهي آن و تارهايي كه بر
دسته بسته ميشده است براي خاقاني مضمونها و تصويرهاي همانند آفريدهاند: حلق رباب بسته طناب
است اسيروار كز درد حلق ناله بر
اعضا برافكند زير خزينهي شكم كاسهي
سر ز مضطري پس طنابم در گلو
افكندهاند اعداي من نيش چوبينش ز رگ آب
روان انگيخته چوبينخرش زرينرسن بس
تنگميدان بين در او بر ساعدش بالاي پي رگهاي
بسيار آمده چون كودك عشرخوان
برآورد چون گهر عقد يك نظام
برآمد چار طبعش كه به انصاف
درآميختهاند نبضشناس بر رگش نيش
عناي نو زند كز چار زبان ميكند
انجيلسرايي اين هشت گوش را خبر
آورد بلا بيند آن كو زباندان
نمايد افتاده زير ديگ شكم
كاسهي سرش از دم وصــل تــو
تـظـلــموار * *
* 5-
بربط:
بربط نيز مانند رباب از سازهاي زهي و تنبورگونه است كه كاسهي بزرگ و دستهي كوتاه
دارد. نوازنده، بربط را چون عود در آغوش ميگيرد و مينوازد. گونهي معمول آن
داراي هشت سيم و هشت چوبهي كوك بوده است كه سيمها بر آن چوبها بسته ميشدهاند. در چشم خاقاني،
معمولاً، كاسهي بزرگ بربط به زن آبستن، هشت چوبهي كوك آن به هشت گوش، سيمهاي
هشتگانهي آن به زبان، رسن و رگ، هيأت بربط و بربطزن به طفل و دايه مانند شده و
همين مانندگيها تصويرهاي همگون آفريدهاند: بربط چو عذرا مريمي
آبستني دارد همي وز درد زادن هر دمي در
نالهي زار آمده زايندهي روحي كه كند
معجزهزايي هر دم شكنجه دست توانا
برافكند زيبقش گويي با گوش كر
آميختهاند از سر زخمه ترجمان
كرده به تازي و دري زخمه را ترجمان كنند
همه چو طفل رسن تاب كسلان
نمايد بانگ از بر دايگان
برآورد در كنار دايگان آخر
كجاست را از خواب دست دايگان
انگيخته ابجد روحانيان بين از
زبان انگيخته * *
* *
منبع: مجلهي
«الدراسات الادبيه» لبنان، شمارهي 48-52، 1384؛ http://www.hasanli.ir.
ليك به
هيچ وقت از او هيچ شكار نشكري
18/427
در چنبر
دف آهو و گور است و يوز و سگ
كاين صف
بر آن كمين به مدارا برافكند
13/135
آن لعب
دف گرداننگر در دفشكارستان نگر
و آنچندصفحيواننگر
با هم به پيكار آمده
16/389
دف حلقه
تن و حلقه به گوش است همه تن
در حلقه
سگ تازي و آهوي ختايي
15/435
خم دف
حلقه بهگوشي شده چونكاسهي يوز
كآهو و
گورش با شير نر آميختهاند
3/118
دف هلال
بدر شكل و در شكارستان او
از حمل
تا ثور و جديش كاروان انگيخته
3/394
دف تا به
شكارستان شاد است ز باز و سگ
غم ز آن
چو تذروان سر در خار همي پوشد
9/500
از حيوان
شكارگاه دف آواز
تهنيت
شاه را مدام برآمد
16/144
در بر دف
هر آنچه حيوانند
ياد شاه
اخستان كنند همه
1/483
دف را خم
چوگان شه با صورت ايوان شه
همچون
شكارستان شه اجناسحيوان بين در او
18/452
زانچون
هلالي چوب دف شيدا شدهخمكردهكف
در پوست
آهو چنبرش آهوسريني همبرش
ما خون
صافي را به كف از حلق شيدا ريخته
وز گور
آهو در برش صيد آشكارا ريخته
9-8/378
خم چنبر
دف چو صحراي جنت
در او
مرتع امن حيوان نمايد
13/139
دف كز تن
آهوان سلب داشت
آواز
گوزن سان برآورد
11/506
11/135
آن چنگ
زرقسار بين زر رشته در منقار بين
15/389
چنگ چون
زالي سرافكنده ز شرم
1/493
چنگ را
با همه برهنهسري
20/482
چنگ
برهنه فرق را پاي پلاسپوش بين
16/427
چنگي
طبيب بوالهوس بگرفته زالي را مجس
4/378
چنگ است
عريان فش سرش صدره بريشم در برش
16/452
و آن چنگ
گردون فش سرش ده ماه نو خدمت گرش
5/383
چنگ زاهد
سر و دامنش پلاسين ليكن
1/118
چنگ
بريشمين سلب كرده پلاس دامنش
11/459
چنگ ارچه
به بردارد پيراهن از ابريشم
6/500
چنگ چون
بختي پلاسي كرده زانوبند او
1/394
بيست و
چهارش زمام تافته ليكن
12/144
گرچه تن
چنگ شبه ناقهي ليلي است
11/144
ماه نـو
مـا حلقـهي ابـريشـم چنـگ اسـت
18/434
ماه نو
چون حلقهي ابريشم و شب موي چنگ
13/112
لحن آن
ماه بريشم زن كجاست
15/560
حلقهي
ابريشم است و موي خوش چنگ
10/144
حلقهي
آن بريشمي كز بر چنگ بركشند
7/422
12/389
مار زبانبريده
نگر ناي روز عيد
5/223
ناي است
يكي مار كه ده ماهي خردش
14/435
و آن ني
چو ماري بيزبان سوراخها در استخوان
7/387
ناي افعي
تن و از بس دهنش بوسه زدن
19/117
ناي است
چون طفل حبش ده دايگانش ترك فش
17/452
ناي چو
شهزادهي حبش كه ز نه چشم
13/144
ناي چون
شاه حبش ده ترك خادم پيش و پس
20/393
ناي چون
شاه حبش در پيش و پس
19/492
ناي
عروسي از حبش ده ختنيش پيش و پس
15/427
سيهخانهي
آبنوسين نايي
11/129
جنبش ده
ترك لرزهدار به شادي
2/148
ناي است
بسته خلق و گرفته دهان
12/135
ناي است
گلو فشرده پس چيست
4/506
14/135
دست رباب
و سر يكي بسته به ده رسن گلو
17/427
چون
ربابم كاسه خشك است و خزينه خالي است
7/322
بازوي
دست رباب از بس كه بر رگ خورده نيش
2/394
نالان
رباب از بس زدن هم كفچهسر هم كاسهتن
15/452
نالان
رباب از عشق مي، دستينه بسته دست وي
14/389
وز چوب
زدن رباب فرياد
9/506
از پي
دستينهي رباب كف مي
14/144
مجس دست
رباب است ضعيف ارچه قوي است
2/118
دست رباب
را مجس تيز و ضعيف و هر نفس
13/459
بر كاس
رباب آخور خشك خر عيسي است
12/435
چار زبان
رباب دوش به مجلس از طرب
1/148
رباب از
زبانها بلا ديده چون من
10/129
بر سر
بمانده دست رباب از هواي عيد
4/223
چون رباب
است دست بر سر عقل
17/197
13/389
بربط نگر
آبستن و نالنده چو مريم
11/435
بربط كري
است هشت زبان كش به هشت گوش
10/135
بربط از
هشت زبان گويد و خود ناشنواست
18/117
بربط
اعجميصفت هشت زبانش در دهن
14/427
مطربان
از زبان بربط گنگ
19/482
رسن در
گلو بربط از چوب خوردن
9/129
بربط كه
به طفل خفته ماند
9/506
بربط نالان
چو طفلان از زدن
18/492
بربطي
چون دايگاني طفلنالان در كنار طفل
18/393
بربط از
بس چوب كز استاد خورده طفلوار
19/393
کاووس حسنلی*
ب: مضمونهاي همگون خمريهاي
1- گاو و مرغ: گاو و مرغ از جملهي ظروف خمريهاي بودهاند كه به خاطر ريخت ظاهري آنها اينگونه ناميده شدهاند. ـ مانند ديگر ظروف شراب كه به شكل جانداران ديگر ساخته ميشدهاند (بلبله، ماهي و ...) ـ ؛ شكل ظاهري اين ظروف نيز مضمونهاي همانندي را باعث شدهاند؛ مثلاً عرقي كه از بدنهي ظرف بزرگ (گاو) به بيرون ميتراويده در چشم خاقاني ارزن زرين مينموده است و تصويرهاي ديگري از همين دست:
از مسام گاو سيمين در صبوح
ارزن زرين روان آخر
كجاست
13/492
از مسام
گاو زرين شد روان گاورس زر
چون صراحي را سرو حلق
كبوتر ساختند
16/111
گاو
سفالين كه آب لالهي تر خورد
ارزن زرينش از مسام
برآمد
3/144
گاو
سفالي اندر آر آتش موسي اندر او
تا چه كنند خاكيان گاو
زرين سامري
15/420
آن لعل
لعاب از دهن گاو فرو ريـز
تا مـرغ صـراحـي
كـنـدت نغـزنوايي
از پيـكر
گـاو آيـد در كالـبـد مـرغ
جان پري آن كز تن خم
يافـت رهايي
از گـاو
بـه مرغ آيد از مرغ به ماهي
وز ماهي سيمين سوي دلهاي
هوايي
17- 16- 14/434
بحر
ديدستي كه خيزد گاو عنبرزاي از او
گاو بين زو بحر نوشين
هر زمان انگيخته
7/393
چند
خواهي از آهوي سيمين
گاو زرين كه ميخورد
گلنار
2/198
* * *
2- گوشماهي: گوشماهي پيالهاي كوچك بوده، از جنس صدف كه براي پيمودن شراب اندك به كار ميآمده است. خاقاني نيز همواره به همين وجه گوشماهي توجه دارد و آن را در مقابل رطل، دريا، بحر و ... قرار ميدهد:
يك گوشماهيي بده از مي كه حاضرند
درياكشان ره زده عطشان
صبحگاه
9/375
يك گوشماهي
از همه كس بيش ده مرا
تا بحر سينه جيفهي
سودا برافكند
18/133
باده به
گوشماهيي بيش مده كه در جهان
هيچ نهنگ بحركش نيست
سزاي صبحدم
7/458
گوشماهي
است نه خورد من و نه هم جام است
بـه گليـن رطـل دل از
بنـد خـرد بـرهانـم
18/781
من كه
درياكش سرمست چو دريا باشم
گوشماهي چه كنم جام
صدف چه ستانم
1/782
رطل
درياصفت آريد كه جام زر دوست
گوشماهي است بر او
آتش دل ننشانم
16/781
* * *
3- ساقي: هر گاه ساقي در نظر خاقاني به آهو مانند شده است بيدرنگ براي ايجاد تناسب، گاوي زرين يا سيمين در آغوش او يا كف دستش نهاده شده است:
چند خواهي ز آهوي سيمين
گاو زرين كه ميخورد
گلنار
2/198
در كف
آهوان بزم آب رز است و گاو زر
آتش موسوي است آن در
بر گاو سامري
9/427
ساقي است
آهوي سيمين و از آن گاو زرين
خـون خـرگـوش كنـد
آبخـور يـارانـم
4/782
آهوي
شيرافكن ما گاو سيمين زير دست
از لب گاوش لعاب لعبسان
انگيخته
6/393
* * *
4- مي: مي به دليل اينكه مدتي را سر به مهر و دست ناسوده در خم ميماند بارها به عدهدار بكر و عذرا تعبير شده است:
آن عدهدار بكر طلب كن كه
روح را آبستني مريم
عذرا برافكند
3/134
نافهي
چين كليد زد صبح كليد عيش را
بر در عدهدار خم قفلگشاي
تازه بين
17/458
طفل
مشيمهي رزان، بكر مشاطهي خزان
حاملهي بهار از او
باد عقيم آذري
5/420
در آب
خضر آتش زده خمخانه زو مريمكد
هم حامل روح آمده هم
نفس عذرا داشته
7/382
دور فلك ده جام را ز آن نور عذرا داشته
چون عدهداران چارمه
در طارمي وا داشته
6/382
دختر
آفتاب ده در تتق سپهرگون گشته
به زهرهي فلك حامله
هم به دختري
11/427
* * *
5- بيد سوخته: زغال برگرفته از چوب درخت بيد است كه با آن شراب را صاف ميكردهاند. خاقاني اين مضمون را نيز بارها تكرار كرده است. از جمله:
منم آن بيد سوخته كه به من
ديده راوق فروش ميبشود
12/168
مجلس غم
ساخته است و من چو بيد سوخته
تـا بـه مـن راوق كند
مژگان ميپالاي من
19/320
راوق جام
فرو ريخته از سوخته بيد
آب گل گويي با معصفر
آميختهاند
3/117
گرچه
صهبا را به بيد سوخته راوق كنند
بيد را كاسات صهبا
برنتابد بيش از اين
3/338
بيـد
بسـوز و بـاده كـن رواق لعـل و بـاده را
چـون دم مشـك و بيدتـر
عطرفـزاي تازه بين
سوخته
بيد و باده بين رومي و هندويي به هم
عـشـرت زنـگيانـه را
بـرگ و نـواي تازه بين
15- 14/458
بيد را
چون زكال كرد آتش
باده رواق بدان كنيد
امروز
11/483
برق تويي
و بيد من سوختهي توام
كنون سوخته بيدخواه
اگر راوق عيد پروري
16/426
* * *
ج: مضمونهاي ديگر
1- عطسه: كنايه از نتيجه و محصول. از مضامين ديگري كه در سرودههاي خاقاني مكرر ديده ميشود، مضمون «عطسه» است. عطسه علاوه بر معني روشن و معمول آن، در معني نتيجه و محصول، نيز بارها به كار رفته است. تركيبهايي چون عطسهي آدم (= زاده و نتيجهي آدم، كنايه از حضرت مسيح) و نيز عطسهي كسي بودن (= به وجود آمدن از او و شبيه بودن به او)، عطسهي شير (كنايه از گربه) و ... در شعر خاقاني مكرر ديده ميشود:
زادهي طبع منند اينان كه خصمان منند
آري آري گربه هست از
عطسهي شير ژيان
2/328
چرخ به
هرسان كه هست زادهي شمشير توست
گربه به هر حال هست
عطسهي شير عرين
4/335
عطسهي
او آدم است، عطسهي آدم مسيح
اينت خلف كز شرف عطسهي
او بود باب
8/44
عيسي اگر
عطسه بود از دم آدم كنون
آدم از الهام او عطسهي
جاهش سزد
11/520
مي عطسهي
آدم شده يعني كه عيسي دم شده
داروي جام جم شده در
دير دارا داشته
11/382
بر حسودت
كه عطسهي ديو است
صبحدم خندهي بلارك
توست
2/471
گيسوي
حوّاشناس پرچم منجوق او
عطسهي آدمشناس شيههي
يكران او
6/363
خوش عطسهي
روز است مي ريحان نوروز است می
درّ شبافروز است مي ز
آن در شبستان تازه كن
7/453
عطسهي
توست آفتاب دير زي اي ظل حق
مسند توست آسمان تكيه
ده اي محترم
12/662
دير زي
اي بحر كف كه عطسهي جودت
چشمهي مهر است كز
غمام برآمد
16/145
عطسهي
جودش بهشت و خندهي تيغش سقر
ظل چترش آفتاب و گرد
رخشش كيميا
8/20
* * *
2- خرگوش و حيض: بنابر يك باور قديمي (كه خيلي هم شايع نيست)، نوع مادهي خرگوش، مانند زنان حائض ميشود. در لغتنامهي دهخدا آمده است: «خرگوش جانوري است معروف، گويند مادهي او را مانند زنان حيض آيد.» همچنين بنابر يك باور قديمي ديگر، خرگوش جانوري خنثي است (هم زن است و هم مرد) در سرودههاي خاقاني، معمولاً خرگوش ملازم اين دو باور است:
خرگوشك است خنثي، زن مرد در دو وقت
هم حيض و هم زناش گهي
ماده گه نرك
1/781
گر ز
مردي دم زنم اي شيرمردان مشنويد
ز آنكه چون خرگوش
گاهي ماده و گاهي نرم
11/250
سر پنجگي
چه سيرت خرگوش خنثي است
ترس از هژبر دار در آن
صورت نري
13/925
زن مردهاي
است نفس چو خرگوش و هر نفس
نامش بـه شـيـر شـرزهي
هيـجـا بـرآورم
9/246
كه خرگوش
حيض النسا دارد و من
پلنگم ز حيض النسا ميگريزم
13/291
شير
پستان شير خوردستي
حيض خرگوش پس مخور
زنهار
9/198
پيش سگ
درگهت از فزع دستبرد
گردد خرگوشوار حائض
شير اجم
6/263
چو
طاووست چه بايد بس اگر باز هوا گيري
چو خرگوشت چه بايد حيض
اگر شير نيستاني
14/412
شاعران
حيض حسد يافته چون خرگوشاند
تا ز من شيردل اين
نكته عذرا شنوند
2/104
* * *
3- قراسنقر و آقسنقر: اين دو واژهي تركي به ترتيب به معني باز سياه و باز سپيد هستند. خاقاني آقسنقر را در معني روز و خورشيد و قراسنقر (يا قرهسنقر) را در معني شب به كار برده و بارها تكرار كرده است:
آقسنقري است روز و قراسنقري است شب
بر هر دو نام بنده و
مولا برافكند
17/137
قراسنقر
آنگه كه نصرت پذيرد
بر آقسنقر آثار خذلان
نمايد
10/130
چون
قراسنقر گريزان شد به راه
آقسنقر ديدهبان
بركرد صبح
16/490
شب و
روزت قراخان است و آقسنقر تو روز و شب
قراخان را ثناگويي بر
آقسنقر درافشاني
3/936
بر
قراسنقر اوفتاد شكست
و آقسنقر ز بيم جست
آخر
4/486
دست
قراسنقر فلك سپر افكند
خنجر آقسنقر از نيام
برآمد
8/144
شاه طغان
چرخ بين با دو غلام روز و شب
كاين قرهسنقري كند و
آن كند آقسنقري
12/429
شبه سپيد
باز بين بر سر كوه برطله
باز سپيد روز بين بسته
قباي زندگي
4/460
* * *
4- بازي با اعداد (سياقةالاعداد): از ويژگيهاي زباني خاقاني كه در سرودههاي او به تكرار ديده ميشود آرايهاي است كه در كتابهاي علوم بلاغي به «سياقةالاعداد» نام برآورده است. و در واقع گونهاي بازي با عدد است كه شاعر با ترفندهايي ويژه عددهاي مختلف را در كنار هم ميچيند:
يك دو شد از سه حرفش چار اصل و پنج شعبه
شش روز و هفت خسرو نه
قصر و هشت منظر
17/189
هشت خلد
مجلسش را نه فلك ده يازده
پنج وقت از چار بنياد
خراسان آورد
12/771
به يك دو
شب به سه چار اهل پنج شش ساعت
به هفت هشت حيل نه ده
آرزو رانديم
16/787
به چار
نفس و سه روح و دو صحن و يك فطرت
به يك رقيب و دو فرع و
سه نوع و چار اسباب
8/52
اي شحنه
شش جهات عالم
در چاردري هفت طارم
2/277
فر او بر
هفت نام و چار ديوار جهان
كارنامهي هشت بنيان
جنان انگيخته
8/398
خواجهي
چارم بلاد، خسرو هفتم قران
آن كه ز هشتم فلك همت
او راست عار
5/184
كعبهي
جان صدر توست چار ملك چار ركن
رستم دين قدر توست هفت
فلك هفت خوان
3/333
بيمهر
چار يار در اين پنج روز عمر
نتوان خلاص يافت از
اين ششدر فنا
9/6
هست هر
سه چار خوان هشت خلد من
سه جان بر چار خوان
خواهم فشاند
10/143
امر تو
نطفه افكند بهر سه نوع تا كند
هفت محيط دايگي چار
بسيط مادري
16/430
جاه او
در يك دو ساعت بر سه بعد و چار طبع
پنج نوبت ميزند در شش
سوي اين هفت خوان
12/327
نتيجه
خلاصه اينكه، خاقاني، اگرچه ذوقي نوجو و نوآفرين دارد و از همين رو همواره به دنبال آفرينش تصويرهاي تازه است اما از سوي ديگر، از تكرار اين ساختههاي خيال پرهيز و پروا ندارد و همانگونه كه در نمونههاي پيشگفته ديده شد، بارها، اين تصويرها به گونهاي تكراري در بسياري از سرودههاي او ديده ميشود. شناخت اين مضمونها، كه معمولاً از ساختههاي خيالِ خود او هستند، براي دريافت درست سرودههايش بسيار سودمند است.
* * *
يادداشتها:
* شمارهي اعداد سمت راست و سمت چپ به ترتيب مربوط به شمارهي بيت و شمارهي صفحهي ديوان خاقاني، به كوشش دكتر ضياءالدين سجادي، انتشارات زوار، چاپ سوم است.
* مجلهي اهل قلم، شمارهي دوازدهم، اسفند 74 (مقالهي خاقاني و سبك هندي، آشنايي با شاعري ديرآشنايان)
* ستايشگر، مهدي، واژهنامهي موسيقي ايرانزمين، زير عنوان «چنگ». همان، زير عنوان «ناي».
* گويند در كشتي نوح از عطسهي شير، گربه به وجود آمد. در ماجراي پيدا شدن گربه در كشتي نوح، ابوالفتوح رازي مينويسد: «... و چون موش مردم را رنج ميداد، خداي تعالي گفت: بيني شير بمال. او بماليد. گربه از آن بيرون آمد و آهنگ موش كرد ... .» (تفسير ابوالفتوح رازي، آيات 38 تا 45 از سورهي هود)
* لغتنامهي دهخدا، زير واژهي «خرگوش».
* * *
* منبع: مجلهي «الدراسات الادبيه» لبنان، شمارهي 48-52، 1384؛ http://www.hasanli.ir.
در تکنگاری معروف و مفیدِ مرحوم دکتر سجّادی،درباره ی مقبرهالشعرای کوی سُرخاب در تبریز که بخشی از گورستان این محلّهی شهر بوده است، دربارهی سرخاب به تفصیل سخن رفته و اقوالِ نگارندگانِ کلاسیک، به شیوهی کاملاً سنّتی به دنبال هم آمده است. شاید بد نباشد پیش از عرضهی یافتهی تازهام در این موضوع، این قولِ صاحبِ روضات الجنّات که جامعنگری دارد، راجع به این مقبرهی شاعران و محلّه/کوی سُرخاب نقل شود:
«بدان... که سرخاب مزاری است از مزارات مشهور تبریز بر جانب شمال آن شهر در پای کوه سرخاب واقع است، بسیار بسیار مزار مروّح و پرصفاست و محلّ قبور اکابر اولیاء رفعتشأن. اعتلای مکان آن گورستان را از اینجا قیاس میتوان نمود که حضرت مولانا جلالالدین محمّد بلخیِ رومی... میفرمودند که هر که از تبریز میآید و به جانب ما میل مینماید تحفهی او میباید که خاک پاک سرخاب باشد؛ و در فضایل و خصایل مدفونین سرخاب سخنانِ غریب و معارف عجیب بیان میفرمودهاند... چنین مروی است که در وقت نقل و ارتحال آن قدوهی اهل حال بسیار از تُرابِ سرخاب جمع شده بوده. وصیّت فرمودهاند که این خاکها را در قبرِ من پهن سازید که من نیز در خاکِ سرخاب مدفون باشم. (کوی سرخاب تبریز و مقبرهالشعراء: ص 57)
به نظر مرحوم سجّادی «نام مقبرهالشعراء سرخاب گویا پس از دفنشدن شاعرانِ معروف قرن ششم مانند خاقانی و ظهیر و شاعرانی که بعد از آنها در آنجا دفن شدهاند، در کتب تاریخ و تذکره آمده و رفتهرفته معروف شده است». (همان: 134)
با درنظرگرفتنِ زمینلرزههای عجیبی که در تبریزِ زلزلهخیز در قرون مختلف اتفاق افتاده، این محلّه و گورستانِ مشهورش و نیز مقبرهالشعرا ـ که بخشی از همین گورستان بوده و فصیح خوافی از آن با عنوان حظیرهالشعرا نیز یاد کرده ـ نابود شده و به تدریج محلّ دقیقِ دفن مشاهیرش از یادها رفته است.
اینک بحث را به سمت محل دقیق قبر خاقانی که موضوع نوشتهی حاضر است، سوق میدهیم. دولتشاه سمرقندی در سدهی نهم هجری با یادکرد از قبر شاعرِ شروان، از شهرت آن در روزگار خود سخن میگوید. بر این اساس، مشخّص است که این مقبره و احتمالا تمامی بخشِ مقبرهالشعرا/ حظیرهالشعرا تا اواخر عصر تیموری، یعنی اواخر سدهی نهم و اوایل سدهی دهم پابرجا بوده است: «[خاقانی] در سرخاب تبریز آسوده است و مرقد او اَلیَوْم مشهور و مقرّر است. قبرِ ظهیرالدینطاهربن محمّد فاریابی و شاهفوربن محمّد نیشابوری هر دو در پهلوی خاقانی است». (همان: 136و292)
سپس به اطّلاع ارزنده ی ابنکربلایی، صاحبِ روضاتالجنّات میرسیم که محلّ دقیق قبرِ خاقانی را ـ که در عصرِ او (نیمهی دوم قرن دهم هجری) مندرس و منطوی و تقریبا نابود بوده ـ ذکر میکند: «مرقد و مزارِ [خاقانی] ... نزدیک به مزارِ حضرت باباحسن است، راهی به باغ بیگم میروند و به جانب دست چپ مدفون است. خواجه ظهیر و شاهفور نیشابوری ... هم آنجا مدفوناند؛ آن محل را مقبرهالشعرا میگفتهاند... جای مشخّص و معیّن بوده، حالا مندرس و منطوی است، نه اثر از آنجا ماند و نه آثار؛ به واسطهی استیقاظ اولوالابصار...». (همان: 137و138؛ 292و293)
سجّادی میگوید که این اطّلاع، احتمالاً آخرین نقل دقیق و درستی است که او بدان دست پیدا کرده است و به زعم او گویا آنچه صاحب روضهی اطهارـ حشری تبریزی ـ در اوایل قرن یازدهم هجری، مبنی بر اظهرمنالشمسبودنِ مزار خاقانی در گورستانِ سُرخاب بیان کرده، نادرست است. طبق اعلام سجّادی، پس از آن نیز، دیگر اطّلاع دقیقی از مقبرةالشعرا و محل دقیق دفن خاقانی در اختیار نیست. در عصر قاجار(1272ق) هم که خانیکوفِ روس در محدودهی احتمالیِ این گورستان، تفحّص و کاوش کرد به چیزی دست نیافت. البته خانیکوف از دو مردِ سالخوردهی تبریزی ـ که لابد حوالیِ سال 1200ق را به یاد داشتهاند ـ مطّلع شد که آنان مقبرهی خاقانی را به یاد دارند که تا پیش از زلزلهی بزرگی که بسیاری از آثارِ این گورستان را ویران کرد، هنوز برپا بود. (همان: 142)؛ مؤیّد نظر خانیکوف، مطلبِ عرضهشده توسّطِ نادرمیرزا قاجار است که وضعیتِ قبرستان را در قرن سیزدهم نشان میهد:
«اکنون بدین کوی [سرخاب] گورستانها باشد کوچک و بزرگ. ندانیم که این مقبره کدام باشد، مگر آنکه در این کوی به جنبِ بقعهی سیّد حمزه، [شاهزاده عباس میرزا] مقبرهای عمارت کرده برای مدفن میرزا عیسی فراهانی...؛ و به سوی مشرقِ آن مقبره، قبرستانی است بس کهنه. از بعضی شنیدهام که مقبرةالشعرا آنجا باشد». (همان: 141)
مَخلَص کلام اینکه طبق نظرِ سجّادی، مقبرهالشعرای سرخاب از سدهی یازدهم به بعد دیگر بازسازی نشده، رفتهرفته مقابر بزرگان ادب فارسی بهخصوص خاقانی و ظهیر در آن فراموش شده و کسی از این قرن به بعد محلّ دقیق آن را بیان نکرده است. تناقضی که در نوشتهی سجّادی دیده میشود مربوط به بیتوجّهی او به نظر حشری تبریزی است که البته این مسئله در میان اهل تحقیق، مسبوق به سابقه است؛ زیرا بسیاری، نظرات صاحب روضهی اطهاررا دارای اصالت نمیدانند و آن را گرتهبرداری از منقولات ابنکربلایی میشمارند.
در این نوشته ثابت خواهد شد که نوشتهی حشری تبریزی دستکم در این موردِ بخصوص، دقیق و دارای اصالت است؛ زیرا در سدهی یازدهم، شخص دیگری نیز از قبر خاقانی بهوضوح خبر میدهد. این امر نشانگرِ آن است که در سدهی یازدهم، این گور، بازسازی شده و شاید تا حوالیِ 1200ق ـ که آن دو پیرمردِ سالخورده آن را در آن سالها و پیش از زلزلهی بزرگِ تبریز در سن کودکی خود به یاد داشتهاند ـ آثارِاین بازسازی، یکسره سالم و تشخیص دادنی بوده است. این سند جدید به همراهِ نقل صاحب روضهی اطهارما را به این نظرِ تازه رهنمون کرده است و باید آن را تکملهای بر کتاب ارزندهی سجّادی تلقی کرد.
و امّا منبع نویافته ی تازه: ادهم خلخالیِ واعظ، متخلّص به عزلتی، واعظ متشرّع و صوفیمسلکِ سدهی یازدهم که از محضرِ شیخ بهایینیز بهره برده و در شهرهای آذربایجان و اردبیل سالها به وعظ اشتغال داشته است. در یکی از آثار ارزندهی خود به نام سبحات الانوار ، هنگام ذکر نام یکی از صوفیان معاصرش، مولانا محمدحسین حکّاکِ احتمالاً تبریزی یا مشهدی، مریدِ درویش محمّدِ پالاندوزِ جوینی و استاد صحبتِ خودش، از محل دفن او بهدقّت یاد میکند. به نوشتهی ادهم خلخالی،حکّاک در 1037ق به مرض اسهال درگذشته است و جنب مرقد خاقانی دفن شده است. او این اطلاع را در سال 1043ق که چند سطر پیش از این مطلب، بدان تصریح کرده بود، نگاشته است. عین نوشتهی او چنین است:
«در سنهی سبع و ثلاثین و الف از هجرت، به علّت اسهال در بلدهی تبریز از دنیا به عقبی راهی شد. مدفن شریفش در خاک سُرخاب تبریز در جنب مرقد خاقانی علیهما الرحمه است». (← عبدالله نورانی؛ رسائل فارسی ادهم خلخالی، مشتمل بر چهارده رساله در عقاید و اخلاق و عرفان تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، دانشگاه تهران و مرکز بین المللی گفتگوی تمدنها، 1381، ج1: ص317.)
* * *
منبع: بشری، جواد، (1390)، «کتاب و کتاب پژوهی: پابرگ 9»، آینهی پژوهش، سال بیست و دوم، شمارهی یکم، فروردین واردیبهشت: 39و40.
خاقانی دز قصیدهی سوگندنامهاش میگوید:
بماندهام به نوا چون کمان حاجب راست
نخورده چاشنی خوان حاجب الحجاب (53)
کمان حاجب اشارهای تاریخی در خود دارد: «حاجب بن عدی (عدس) بن زید بن عبداللّه دارمی التمیمی، از رؤسای پانزدهگانهی در دورهی جاهلیّت است، او رئیس قبیلهی تمیم بود و در زمان انوشیروان به حضور او رسید و چون او را از ورود به ریف عراق منعکردند، او از قبیلهی خود در نزد انوشیروان ضمانت کرد و برای تضمین کمان (قوس) خود را به گروگان گذاشت؛ چون وفات یافت پسر وی، عطارد، نزد انوشیروان رفت و کمان بازگرفت و نزد رسول اکرم(ص) برد، حضرت رسول آن را نپذیرفتند، پس آنرا به مردی به چهار هزار درهم بفروخت. حاجب اسلام آورد و در سال سوم هجرت درگذشت». (لغتنامه؛ نقل در: سجّادی، 1382: ذیل حاجب)
جالب است بدانیم خاقانی از تشبیه خود به کمان حاجب، به طور ضمنی به نکتهی ظریف دیگری توجه داشته است که شارحان از آن غافل بودهاند- البته تا آنجایی که این من دیدهام- و آن اینکه حاجب در میان اعراب نماد وفاداری است: «گویند روزی فرزدق بر سلیمان بن عبدالملک درآمد، سلیمان چنان نمود که او را نمیشناسد و روی درهم کشید و گفت: نام تو چیست؟ فرزدق گفت: یا امیرالمؤمنین مرا نمیشناسی؟ سلیمان گفت: نی، فرزدق گفت: أنا من قوم منهم فی العرب و اسود العرب، و اجود العرب، و احلم العرب، و افرس العرب، اشجع العرب! سلیمان گفت: و اللّه لتبینن ما قلت اوّلاوجعن ظهرک و الاهدمن دارک! فرزدق گفت: نعم یا امیرالمؤمنین اما اوفی العرب فحاجب ابن زراره رهن قوسه عن الجمیع العربفوفی به، . . . و آنگاه که نعمانبن منذر گروهی از بزرگان عرب را به خدمت انوشیروان فرستاد که هر یک در مفاخر عرب چیزی گویند حاجب در زمرهی آنان بود . . .». (دهخدا، 1373: ذیل حاجب بن عدی)
در جلد اول یادداشتهای مینوی در باب خاقانی مطالب قابل توجهی آمدهاست که ذیلاً به نقل آن میپردازیم:
انشدنا القاضی محمّدبن خالد الحنیفی الأبهریّ قال انشدنا الأفضل بدیل الحقایقی الخاقانی فی مدح الامام ابیالفضل الرافعی (محمّدبن عبدالکریم متولد 513 یا 514، متوفّی 7 رمضان 580) و قد تلاقیا بتبریز رحمهما الله:
الی الله فی الحشر بعد النبی اری ثانی الشافعی الشافعی
لئن اصبح الدهر (؟) خافضا فانوبه (؟) الرافعی رافعی
(التدوین رافعی، نسخهی B.M. ورق v 127)
* شرح قصیدهی خاقانی «دل من پیر تعلیم است . . .» از شادی آبادی- نشریهی فرهنگ خراسان، سال ششم، شمارهی 8 ص 50 و مابعد، شمارهی 9و10 ص 97 و مابعد.
* خاقانی و شروان: مقالهی هادی حسن در مجموعهی مقالات او ص 110 تا 121 دیده شود. نیز: ص 125 تا 132.
* مقالهی غفار کندلی در نشریهی دانشکدهی ادبیات تبریز، سال بیستم، شمارهی سوم، ص 349 و مابعد.
* در باب زمان و ترجمهی احوال او مقالهی هادی حسن دیده شود:
Researches in Persian Literature: 13-18.
* جمالالدین الاصبهانی المعروف بالجواد. در ابنخلکان ترجمهای مستقل از او منعقد است و در ضمن احوال ابنالدهّان سعیدبن المبارک نیز مذکور است.
* کمترکوا: حکایت دخول علی در ایوان کسری و شعر خواندن یکی از حضّار و ایه خواندن علی. (المحاسن و الاضداد، چاپ فلوتن، ص 177 تا 178)
* می آفتاب زرفشان، جان بلورش آسمان
مشرق کف ساقیش دان، مغرب لب یار آمده
و کُؤُوسٍ کانَّهنّ نجومٌ طالِعاتٌ بُروجُها أَیدینا
طالِعاتٍ مع السُقاهِ علینا فإذا ما غَربن یَغربنَ فِینا
گوینده معلوم نیست. (الموشی، چاپ برونو: ص 188)
* - (تحفهالعراقین)
بر راه میاسطو نشسته هر رویی از زبان کسسته
(B.M. Add. 7667)
بر راه میا اسطوس نشسته مبروری از زبان گسسته
(B.M. Add. 25,018)
در یادادشتهای راجع به کتابخانههای استانبول در جزوهکش دواوین، تحفهالعراقین، دیده شود.
* مولد بوده خاک دو عطابش فیلیقوس الکبیر بابش
بر راه میاسطو نشسته هرونی را زبان گسسته
(صریحاً همین طور است)؛ (نسخهی پاریس Pers 623 Suppl. ورق 526 v)
* تابوت العهد؛ هرونی را زبان گسسته
مقدمهی ابنخلدون، کتاب اوّل، باب چهارم، فصل 6، چاپ بولاق (1320)؛ ص 336.
* قاضی نورالله شوشتری در مجالس المؤمنین او را از شیعه قلمداد کرده و شرح مفصلی دربارهی او نوشتهاست و از قطعهی «خطی مجهول دیدم در مدینه» الخ معانی عجیب و غریب استخراج کردهاست.* * *
منبع: یادداشتهای مینوی، جلد اول، به کوشش مهدی قریب و محمدعلی بهبودی، پاپ اول، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1375.
* * *
مینوی در کتابخانه اش:


مینوی و ولادیمیر مینورسکی (رم 1956)

تحفه العراقین، نخستین سفرنامۀ منظوم فارسی، سرودۀ خاقانی شروانی (د 595ق/1199م). خاقانی هنگام بازگشت از مکه، یعنی پس از 550ق/1155م، در شهر موصل به فکر سرودن تحفة العراقین افتاد. زمانی که به شروان رسید، به کار آغاز کرد و در مدت 40 روز آن را به اتمام رساند (خاقانی، 108، 248؛ قریب، «مب»؛ نفیسی، 1/104؛ صفا، 2/ 779). آنگاه بار دیگر به موصل سفر کرد و کتاب خود را به جمالالدین محمدعلی موصلی از امیران آن دیار (دربارۀ او، نک : ابن خلکان، 5/143-147) تقدیم داشت (قریب، «مه»). مؤلف تذکرۀ مرآة الخیال بر آن است که خاقانی تحفة العراقین را در حبس سروده است (لودی، 29)، ولی هدایت را (1/ 608) نظر دیگری است که البته دور از صواب مینماید.
تحفة العراقین که خاقانی آن را تحفة الخواطر و زبدة الضمائر نیز مینامد، در قالب مثنوی و در بحر هزج مسدّس اخرب مقبوض سروده شده، و شامل بیش از100‘ 3 بیت است. این مثنوی بیانگر مشاهدات سراینده در سفر به مکه، از مسیر عراق عجم و عراق عرب است و شاعر ضمن آن به شرح دیدار خود با بزرگان شهرهای مختلف و ذکر برخی رسوم و عادات مردمان هر دیار پرداخته است (قریب «مه ـ مو»؛ فروزانفر، 626).
تحفة العراقین از 3 منظر قابل بررسی است: 1) موضوع، 2)
مضمون، 3) ویژگیهای دستوری.
1) موضوع: کتاب
مشتمل است بر یک مقدمۀ منثور،7 مقاله، و یک خاتمۀ منظوم. مقالات کتاب بهترتیب
عبارتاند از «عرائس الفکر و مجالس الذکر»، «معراج العقول و منهاج الفحول»، «سبحة
الاوتاد»، «سواد الاوراد و خزانة الاوتاد»، «موارد الاوراد و فرائد الافراد»، «هدی
المهتدی الی الهادی» و «فی وصف الشّام والموصل. «مقدمۀ کتاب که به نثری مصنوع
نوشته شده، از چگونگی خلق اثر حکایت میکند (ص 1-11) و مقالۀ اول آن با خطاب به
آفتاب آغاز میگردد، ولی قسمت اعظم آن در نعت حضرت رسول(ص) است (ص 13-25).
در خلال 6 مقالۀ دیگر که بدنۀ اصلی کتاب را تشکیل میدهد، سخن از شهرهایی است که خاقانی در مسیر سفر خود به مکه و یا هنگام بازگشت از این سفر گذر کرده است؛ شهرها و مناطقی همچون قهستان، عراق، بغداد، همدان، کوفه، مدینه، مکه، شام و موصل. او در جریان توصیف هر شهر و یا هر منطقه به ارائۀ اطلاعاتی در زمینههای تاریخی، جغرافیایی، اجتماعی و نیز به معرفی رجال آن سامان میپردازد (نک : دنبالۀ مقاله).
خاقانی در توصیف قهستان، علاوه بر وصف مناظر طبیعی و دژهای آن منطقه (ص 30-31، 33)، اطلاعاتی ارزشمند به لحاظ اجتماعی در باب دزدان و راهزنان آن دیار و نیز برخی از مشاغل رایج در آنجا مانند صباغی، خبازی، طباخی، قصابی و عطاری به دست میدهد (همانجا)؛ از همدان و از کوه اروند (= الوند) سخن میگوید(ص 89-91) و چون نوبت به بغداد میرسد، نخست به وصف دجله (ص 101-103) و سپس به توصیف سرای المقتفی باللّـه و حرم او میپردازد (ص 103، 104- 108) و در گذر از کوفه، حرم امام علی(ع) را از نظر دور نمیدارد (ص 113-115). توجه او به کعبه و مناسک حج، توجهی ویژه است و بیان شاعرانۀ او در این ابواب، بیانی است کمّاً و کیفاً، خاص (ص 117-131). در حالی که توجه او به مدینه در اشارهای کوتاه به مزار حضرت رسول(ص) و مرقد شیخین خلاصه میشود (ص 143-145) و سخن را بیشتر به ستایش پیامبر(ص) اختصاص میدهد (ص 145-165).
خاقانی در بازگشت از مکه، متوجه شام و موصل میگردد (ص 173- 179) و از این
دو شهر با تعبیراتی چون: سفرگه ملائک و قطب هدى و سپهر اسلام یاد میکند (ص 176،
179).
پرداختن به بزرگان علم و ادب شهرهایی که بر سر راه خاقانی
بوده است، بهویژه بزرگان همدان (نک : ص 91- 98)، بغداد (نک : ص 110-112)، شام و
موصل (نک : ص 195- 199، 203-204)، تحفة العراقین را به یک مأخذ رجالی ارزشمند نیز
بدل میسازد. ذکر نام بزرگانی چون شرفالدین محمد مطهر علوی، نجمالدین احمدبن
علی، عمادالدین ابوالمواهب ابهری، محمد خجندی، جمالالدین محمود، هارون علی،
عزالدین محمد قصّار، تاجالدین شیبانی و رشیدالدین ابوبکر (نک : ص 222-224،
226-232، 237-245) که به نظر میرسد خاقانی در محضر آنها درس خوانده است، به اهمیت
کتاب به عنوان یک مأخذ رجالی میافزاید. تحفة
العراقین منبع و مأخذی معتبر در معرفی شاعر، خانوادۀ شاعر و ارتباط وی با استادش
ابوالعلای گنجوی نیز محسوب میشود (نک : ص 25، 29، 38- 39، جم).
2) مضمون: خاقانی در شمار شاعرانی است که درسرودههای خود از اطلاعات گستردۀ علمی، فلسفی و دینی (= اسلامی و مسیحی) خویش و از اصطلاحات مربوط به آنها بهرهگرفته، و با پرداختن بدینگونه مسائل، از یکسو به شعر خود حال و هوایی ویژهبخشیده، و از سویدیگر آنرا دشوار و گاه معقّد ساختهاست و همینامر موجب شده است تا فهم آن بهشرح و تفسیر نیازمند گردد (دربارۀ شروح تحفة العراقین، نک : منزوی، 7/51-52). تحفة العراقین آیینۀ تمامنمای باورها و دانشهای مختلفی است که در جریان تربیت خانوادگی شاعر و آموزش و پرورش وی از سوی استادان و معلمان مختلف با تخصصهای گوناگون به وی منتقل شده است؛ چنانکه در فلسفه و نجوم و پزشکی متأثر از عموی خود کافیالدین عمر و فلکی شیروانی است (نک : ص 217-221؛ قریب، «ک») و نیز متأثر از دوستان و همنشینانی چون شرفالدین محمدمطهر علوی و نجمالدین احمدبن علی (نک : ص، 222-224، 226-230) و ممدوح خود جمالالدین محمد موصلی (نک : ص 40-41، 173-176، جم ) و در توجه به باورهای مسیحیان تحت تأثیر مادر خویش است که در آغاز مسیحی بوده است (نک : ص 214-217). نمونهای از دانشها و باورهای انعکاس یافته در تحفة العراقین بدین شرح است:
طب: مانند آتش پارسی، قارورۀ آبگینه، داءالثعلب، میل باریک، آب تاریک، خال سپید، ضیق نفس، خناق، صفرازده، صرع، بهق سیاه، تب ربع، دق، عودالصلیب، ریوند، فالج، امالصبیان و جز آنها (ص 19، 27، 32، جم ).
نجوم: مانند مرکبان انجم، دوازده برج، شش بانوی پیر، بنات النعش، ماه، مشتری، مریخ، زحل، اژدها، بره، سعد اکبر، طشت بلند، خوشۀ چرخ، هفت پرده، فتح باب، جوزا، عقد پرن، گنبد مقرنس، سهیل، رصدگاه، شش عروس، سعد ذابج، خور و جز آنها (ص 13، 15، 19، 27، جم).
فلسفه و ریاضی: مانند سه گوهر، جوهرجان، سه غرفه، جذر اصم، اساس روح، لباس دهر، ذات، صفات، وهم، عقل، حس، چار مراتب، چار علل، حدث، دهر محدث، آحاد، الوف و جز آنها (ص 64، 69، 94، جم).
شطرنج: مانند داو، بیدق، قائم، فرزین، منصوبه، شهرخ، شه مات، پیل، شطرنج، نطع، شاه شطرنج و جز آنها (ص 38، 81، 137، 138، 193).
موسیقی: مانند چهارپاره، مهبر کوهان، راه، طشتگر، قول، کاسهگر، ابریشم چنگ، موی پرده و جز آنها (ص 28، 119).
فرهنگمسیحی: مانند عیسویوار،مسیح، عیسىرهنشین،صلیب اکبـر، مسیح اکبـر، عازر، مریمروزهدار، مریمآسا، عودالصلیب، عیسى معده، یحیى اندام، مریم صفت، دارقمامه و... (ص 27،جم).
آیات قرآن: مانند «چون اشتربُختی قدمزن/
بیرون گذری ز چشم سوزن» (ص 27)، که اشاره به آیۀ 138 از سورۀ اعراف است (برای
آگاهی بیشتر در باب استفادۀ خاقانی از آیات قرآنی، نک : قریب، 385-401).
احادیث: مانند بوده درِ شهر علم حیدر/ وین سیّد دین کلید
آن در (ص 222)، که اشاره است به حدیث معروف «انا مدینة العلم و علی بابها» (برای
آگاهی بیشتر در باب استفادۀ خاقانی از احادیث، نک : قریب، 402-406).
3) ویژگیهای دستوری: تحفة العراقین به لحاظ دستوری دارای ویژگیهایی است که بسیاری از آنها در دیگر آثار خاقانی بهویژه دیوان او دیده میشود (برای آگاهی بیشتر در این باره، نک : قریب، «مح» ـ «نو»).
* * *
مآخذ: ابن خلکان، وفیات؛ خاقانی شروانی، تحفة العراقین، به کوشش یحیى قریب، تهران، 1333ش؛ صفا، ذبیحالله، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، 1339ش؛ فروزانفر، بدیعالزمان، سخن و سخنوران، تهران، 1350ش؛ قرآن مجید؛ قریب، یحیى، مقدمه و تعلیقات بر تحفةالعراقین (نک : هم ، خاقانی)؛ لودی، شیرعلی، مرآةالخیال، به کوشش ملک الکتاب شیرازی، بمبئی، 1324ق؛ منزوی، خطی مشترک؛ نفیسی، سعید، تاریخ نظم و نثر در ایران، تهران، 1344ش؛ هدایت، رضاقلی، مجمع الفصحا، به کوشش مظاهر مصفا، تهران، 1339ش.
* * *
نوشته علی میرانصاری: دایره المعارف بزرگ اسلامی، جلد چهاردهم:http://www.cgie.org.ir
آوردهاند که احتمالاً نخستین شارحِ ابیاتی از خاقانی، امیرخسرو دهلوی بوده، که البته مدرکی در صحّت این احتمال هنوز یافته نشدهاست. (← سجّادی، 1352: 171و172)؛ و نیز گفتهاند عبدالرحمن جامی نیز شرحی بر اشعار خاقانی داشتهاست، مینورسکی صریحاً در این باب مینویسد: مراجعه به نسخهی نادر خطی شرح خاقانی به قلم جامی شاعر بزرگ ایران را که به کتابخانهی آصفیه استانبول متعلق است، مدیون آقای پرفسور سی. ای. استوری میباشم. (مینورسکی، 1332: 114)؛ (زرینکوب، 1383: 24)؛ امیرحسن عابدی خبر میدهد که غفّار کندلی هریسچی از او درخواستهاست تا عکس شرح قصاید خاقانی از جامی را برای او ارسال کند. عابدی میافزاید که با مطالعه این شرح دانسته شد که همان شرح مشهور شادی آبادی است که به علت آمدن تخلص جامی در قصیدهی شکرانهی تمامیّت به اشتباه به جامی نسبت داده شدهاست. او متذکر میشود که چند نفر از شعرای فارسی با تخلّص جامی بودهاند. (← عابدی، 1374: 143و144)؛ با این وجود ضیاءالدین سجّادی به دلیل اینکه عبدالرحمن جامی از سویی به خاقانی توجه زیاد داشته و قصیدهی معروف مراتالصفای او را استقبال کرده و از سوی دیگر شروحی نیز بر اشعار دیگران نوشتهاست، بعید نیست که ابیاتی از خاقانی را شرح کرده باشد. (← سجّادی، 1352: 172)
با این حال کهنترین شرح شناخته شده و در دسترس از اشعار خاقانی شرحی است که در سال (830 ه.ق) شیخ آذری طوسی (متوفی به 866 ه.ق) در جواهر الاسرار بر سی و پنج بیت از ابیات قصیدهی ترساییه نوشتهاست.(← آذری طوسی، 1386: 193-207)؛ (← محمدی فشارکی، 1386: 217-256)؛ از شروح خاقانی، شرح معروف شادی آبادی را باید نام برد که آن را محمدبن داودبن محمدبن محمود علوی شادی آبادی از اهل دربار ناصرالدین خلجی نوشتهاست. (← سجّادی، 1352: 173و174)؛ ظاهراً علوی لاهیجی نامی از دربایان جهانگیر شرح شادی آبادی را از نو نوشتهاست که باعث شده مینورسکی شرحی بر چند قصیدهی خاقانی را به این شخص نسبت بدهد. (← مینورسکی، 1332: 114)؛ (← سجّادی، 1352: 175)
شرحی دیگری که در قرن دهم نگارش یافته، فرهنگ خاقانی است که حدود چهارصد لغت از اشعار خاقانی بویژه قصیدهی ترساییه را شرح کردهاست و از نسخهی آن متعلق به عبدالعلی طاعتی یاد کردهاند. (خاقانی شروانی، 1374: شصت و شش)؛ (← سجّادی، 1352: 173و174)؛ ظاهراً این اثر همان «فرهنگ لغات دیوان خاقانی» است که صاحب فرهنگ جهانگیری در شمار منابع کار خود از آن یاد کردهاست. (← جمالالدین انجو، 1359: 7)
شرح عمدهی دیگر، همان شرح عبدالوهاب معموری است که نسخههای متعددی از آن در دست است. شرح معموری در سال 1018 ه.ق و ظاهراً به اصرار فرزند شاعر، صدرالدین محمد، نوشته شده که مجموعاً 1712 بیت از خاقانی در آن آمدهاست. (← کرمی، 1374: 87)؛ ظاهراً معموری شرح خود را «محبتنامه» نامیدهاست.(← سجّادی، 1352: 176)؛ (← مینورسکی، 1332: 114)؛ (← زرینکوب، 1383: 24)؛ در میان شروح خاقانی از شرحی به نام «فرحافزا» نام بردهاند که قبول محمد، صاحب فرهنگ هفت قلزم، بر ده قصیدهی خاقانی نوشتهاست و البته نسخهای از آن در دست نیست. (← سجّادی، 1352: 176)؛ (← مینورسکی، 1332: 114)؛ (← زرینکوب، 1383: 25)
محمدبن خواجگی گیلانی نیز شرحی با عنوان «ختمالغرایب» بر 350 بیت از سی و چند قصیدهی خاقانی نوشتهاست. متأسفانه خواجگی گیلانی در حین نگارش این شرح دار فانی را وداع گفته و بدین سان شرحش ناقص ماندهاست. در پایان این شرح چنین آمده: و شارح رحمهالله چون به اینجا رسانید، به رحمت ایزدی پیوست و به اتمام نرسانید در سنهی 1023 و تاریخ تحریر نیز آن است. (← دولت آبادی، 1370: 130-133)؛ از این شرح چند نسخه در ایران وجود دارد، از جمله نسخهای به شمارهی 2795 در کتابخانهی ملّی تبریز و نیز نسخهای در کتابخانهی ملی ایران به شمارهی 2/4086ف با تاریخ استنساخ 1254 ه.ق موجود است.
از دیگر شروح خاقانی باید به دو شرح دیگر از قصیدهی ترساییه اشاره کنیم، یکی شرح قصیدهی مسیحیهی خاقانی نوشتهی شمسالدین محمدبن جمالالدین احمد لاهیجانی که باید آن را کاملترین شرح قصیدهی ترساییه بدانیم. شرح مذکور در سال 1077 ه.ق نوشته شده و به اهتمام ضیاءالدین سجّادی به چاپ رسیدهاست. (← احمد لاهیجانی، 1350: 244-360)؛ (← ایمانی، 1382: 79-81)؛ دیگر شرح قصيده حبسيه خاقاني است که آن را نورالدين عليبن يارعلي البخشي، از دانشوران سده دهم هجري، در سال 976 ه.ق به انجام رسانيدهاست. يگانه نسخه شناخته شده اين شرح به شماره 7111 / 209 در آكادمي علوم ازبكستان (تاشكند) محفوظ است كه به سال 977 ه. ق در 43 برگ نگاشته شدهاست. از مؤلّف اين شرح، آگاهي در دست نيست و اگر دستنوشته شرح دیده میشود، شايد میتوانستیم از ديباچه و متن شرح، اطلاعی در باب مؤلّف دریابیم. (← همان: 73)
شیخ حزین لاهیجی نیز ابیاتی از خاقانی را شرح کردهاست، شرح ابیاتی از او در تذکرهی خلاصهالافکارمیرزا ابوطالب تبریزی اصفهانی (تألیف سال 1207 ه.ق) آمدهاست. (← سروشیار، 1348: 267)؛ (←سروشیار، 1382: 229)؛ شرح چندین بیت دیگر نیز ضمن نامهای از او به آرزو آمده که در دفتر سوم میراث بهارستان، از سوی انتشارات کتابخانهی مجلس به چاپ رسیدهاست. رضاقلیخان هدایت نیز شرحی با عنوان «مفتاحالکنوز» بر بعضی از اشعار خاقانی نگاشتهاست که از اهمیت علمی قابل توجهی نیز برخوردار است. از این شرح نسخههای متعددی وجود دارد، از آن جمله نسخهای در موزهی بریتانیا، دو نسخه در کتابخانه نجف اشرف و نسخهای نیز ظاهراً در کتابخانهی مرحوم مخبرالسلطنه هدایت. (← هدایت، 1370: 3423)؛ از دیگر شروح خاقانی که عابدی متذکر آن شده، کتابی است با «شرح ابیات دیوان خاقانی»: علاوه بر شرح مشهور و مسبوط شادی آبادی یک شرح دیگر به نام شرح ابیات دیوان خاقانی بازیافته شدهاست که شاید نسخهی خطی منحصر به فرد آن در کتابخانهی کاما اورینتل انستیتیوت بمبئی به شمارهی 1RVII-4 نگهداری میشود. (← عابدی، 1374: 157)
نيازيبن سيّدعلي بن سيّدمحمد الحجازي در رساله كشفالرموز شش بيت از قصاید خاقاني را شرح کردهاست.كشفالرموز در بردارنده مقدّمه، دو باب و خاتمه است بدين ترتيب: مقدمه: در اموري، كه علم به آنها قبل از شرح در مقصود واجب است. باب اوّل: در معضلات ابيات متقدّمين (فردوسي، خاقاني، انوري، ظهيرالدين فاريابي، نظامي گنجوي، خلاق المعاني كمال الدين اسمعيل اصفهاني، بدرشاشي، جمال الدين سلمان ساوجي، حافظ شيرازي). باب دوّم: در مشكلات ابيات متأخرين (قاسم انوار، كاتبي ترشيزي، عبدالرحمن جامي، آصفي هروي، شاه طاهر دكني، نيازي حجازي «مؤلّف») و خاتمه: در اِشعار به اَشعاري، كه قايل آنها معلوم نيست و آنها را اشعار مجهولالنسب نامند. (ایمانی، 1382: 73-79)
ملامهدى نراقى، از علماى بزرگ عصر قاجار، در مشكلات العلوم سى بيت از قصیدهی يایيه و پانزده بيت از چكامهها و قطعات ديگر خاقانى را گزارش نمودهاست. وی به پارهاى از توضيحات عبدالوهاب معمورى اشكال گرفته و آنها را ناصواب دانسته است. (← ایمانی، 1383: 42)؛ نوشتهاند كه پيرمراد بيگ، متخلّص به مشفق، از سرايندگان و دانشوران دوره قاجار (متوفی 1237 ه.ق) شرحى بر اشعار حكيم خاقانى مىنوشته، كه ناگاه اجل موعود در رسيدهاست. اثرى از اين شرح ناقص پيرمشفق در دست نیست. اصل مشفق از ايل زنگنه كرمانشاه بود و خود در شيراز، گام به قلمرو وجود نهاد. وی در دوران پيرى، به تربيت فرزندان امير شهر شيراز، روزگار مىگذرانيده و گويا در همين ايّام فرسودگى، بر برخى از ابيات خاقانى، شرحى مىنوشته كه اجل به وى مهلت ندادهاست. تذكرهنويسان آوردهاند كه وى بر غوامض اشعار حافظ شيرازى نيز شرحى نوشته است.نسخهاى از این شرح مشكلات ديوان حافظ به شمارهی 5639 در كتابخانهی مركزى دانشگاه تهران محفوظ است. (← همان: 59و60)
برکنار از این شروح قدیمی برخی از معاصران نیز شروحی بر اشعار خاقانی نوشتهاند که از آن جمله شرح مینورسکی بر قصیدهی ترساییه، شرح علامه قزوینی بر همین قصیده، شرح احمدحسن شوکت با عنوان «حل قصائد خاقانی» -که در سال 1907 در شهر میرت چاپ شده- را میتوان نام برد. خانیکوف روس نیز چهار قصیدهی خاقانی را ترجمه و شرح کردهاست. در حواشی چاپ لکهنو نیز حواشیای به امضای مولانا سیدمحمد صادق علی دیده میشود. (← مینورسکی، 1332: 114و115)؛ (← سجّادی، 1352: 178)
تصویر شاعران خود امری جالب و شایان توجه است، من که شک دارم برخی از عکسای خاقانی اساساً بویی از سایهی خاقانی نیز برده باشند. با این حال تصویر زیر را از کتاب خاقانی شروانی (حیات، زمان و محیط او) نوشتهی غفار کندلی هریسچی گرفتهام:

تصویر زیر از استامپاز قبر خاقانی، برگرفته از جزء دوم کتاب «روضات الجنان و جنات الجنان» تألیف حافظ حسین کربلائی است که به تصحیح و تعلیق آقای جعفر سلطانالقرائی به چاپ رسیدهاست. ایشان در تعلیقات (ج2: 636) خود مینویسند: «آقای دکتر غفار کندلی در نامهای که از بادکوبه به مصحح فرستاده، قبر خاقانی شروانی را هم اکنون سالم و بیآسیب میداند و معتقد است که قبر او و مقبرهالشعرا را از روی مدارک مبسوطی که پیش اوست، میتوان به آسانی تعیین کرد، میگوید: اینکه بعضی مینویسند از مقبرهالشعرا خبری نیست، به نظر این جانب، این اظهارنظر از روی اطلاعات ناقص شخصی است و نادرست است . . . مرحوم نوروز آغازاده استامپاژ نوشتهی قبر خاقانی را با خود به بادکوبه آورده و این کاغذ گرانبها حالا در آرشیو موزهی نظامی بادکوبه نگهداری میشود. حیفم آمدکه جلد دوم کتاب روضات الجنان بدون این سند تاریخی شود، لذا عکس ان را فرستادم».
* * *
نوشتهی روی سنگ قبر چنین خوانده میشود:
«هذا القبر المرحوم المغفور اکابر الحکما و الشعرا الحکیم افضلالدین ابراهیم خاقانی بن علی شر شروانی (؟) به تاریخ ستنهی خمس و سبعین/تسعین و خمس مأئه». (منبع: منشأت خاقانی، تصحیح محمد روشن، ص793-795)

چکیده افضلالدین بدیل
خاقانی شروانی به عنوان شاعری صاحب سبک، تأثیر چشمگیری بر سرایندگان بعد از خود در
حوزههای مختلف زبانی، ادبی و فکری نهادهاست. در این میان حافظ شیرازی به گونهای
قابل توجه به خاقانی نظر داشته و محققان نیز بسیاری از وجوه این تأثیرپذیری را به
تصویر کشیدهاند. در این جستار برآنیم تا گوشهای دیگر از این تأثرات را -که
تاکنون از دید محققان به دور بودهاست- مشخص کرده و به تحلیل آن بپردازیم. واژههای کلیدی: خاقانی، حافظ، جمشید فلک، اسطوره، خورشید. درآمد افضلالدین بدیل
خاقانی شروانی را باید یکی از بزرگترین شاعران صاحب سبک ادب پارسی دانست که بر
بسیاری از شاعران بعد از خود تأثیرگذاشتهاست. عواملی چون طریق غریب شاعر، آوازهی
بلند و مقام او در قصیدهسرایی، و اظهار توانایی و برابری و حتی حس برتری جویی ِ
شاعران دیگر باعث شدهاست که سخن او در میان سرایندگان بعد از او مورد توجه قرار
گیرد. خاقانی اگرچه به ظاهر از نوعی عرفان شریعتمدارانه و زهد محور برخوردار است،
اما در این زمینه نیز مورد توجه قدما بودهاست، چنانکه شمس تبریزی گفتهاست: «آن
دو بیت خاقانی میارزد جملهی دیوان سنایی و فخرینامهاش». (← شمیسا، 1382: 154)؛1
در حقیقت تنوع مضمونی خاصی که در دیوان خاقانی وجود دارد، سبب شدهاست شاعران
مختلفی چون مولانا،2 عطار،3 حافظ، خواجوی کرمانی،4
بدرچاچی،5 امیرخسرو دهلوی، جامی، فصیحی هروی،6 عرفی شیرازی،
قاآنی، كمالالدين حسين خوارزمي7 و دیگر شعرا به او نظر داشته باشند.8 گوشهای از این
تأثیرپذیریهای را علی دشتی در کتاب «خاقانی، شاعری دیر آشنا» بررسی کردهاند.
ایشان بر این باورند که اصالت خاقانی در شیوهی بیان و ابداع در تلفیق، پیوسته
شاعر را هدف توجه تمام آن کسان قرار دادهاست که به پرورش طبع و کامل ساختن قریحهی
خود علاقه داشتهاند. دیوان وی مانند مدرسه یا دستگاهی تربیتی به تقویت قریحه و
رشد ادبی گوندگان بعدی کمک کردهاست. (دشتی، 1364: 88) این محقق خاقانی را
نقطهی آغاز سبک هندی میداند، (همان: 62)؛ برخی از اشتراکات تعبیری و مضمونی
دیوان خاقانی با دیوان شمس، غزلیات سعدی و نیز دیوان عطار از نظر میگذراند؛ اما
برجستهترین بحث ایشان را باید در مبحث تأثیرپذیرهای حافظ از خاقانی دانست: قراین
و امارات زیادی هست که پس از سعدی، خاقانی بیش از هر شاعر دیگر مورد توجه حافظ
بوده و خویشاوندی غیر قابل تردیدی میان شیوهی سخن آنان وجود دارد. باریک خیالی و
ظرافت معانی، ترجیح کنایه و اشاره بر تصریح، به کار بردن استعاره و تشبیه در ادای
مقصود، مرصعکاری لفظی، وجود اشارات به تاریخ و معتقدات ایرانی، خویشاوندی دو سبک
خاقانی و حافظ را غر قابل تردید نشان میدهد. مناعت طبع، عشق به شراب و صبوحی،
باده را وسیلهی دفع غم و الم دانستن، رندی، پشت پا زدن به مقرارت و آزادگی، این
خویشاوندی را نزدیکتر میکند. خصوصیتی که در سرودههای آنان مشهود است اینکه هر
دو، صنایع شعری و تناسب لفظی را به حد وسواس مراعات میکنند و معانی و تخیلاتی را
در ذهن دارند که الفاظ را برای بیان آن به کار میبرند. نهایت در حافظ این خصوصیّت
مسلمتر و در خاقانی آثار تکلف آن بیشتر مشهود میگردد. کلمات در حافظ با دقت
بیشتری انتخاب شده و در تلفیق جمله پختگی و انسجامی دارد که آن را مترنم و نرم میکند،
حال آنکه شیوهی بیان خاقانی غالباً پیچیده و گاهی نیز از دایرهی انس و الفت ذهن
خارج میشود. اعجاز حافظ در ترکیب دو شیوه ی متخالف خاقانی و سعدی است؛ خاقانی
ظرافت فکری و لفظی خاقانی را با سلاست و روانی و سعدی به هم آمیخته و شیوهای آفریده
که در ادبیات توانگر ما بیمانند و بوده و بیمانند مانندهاست. ضیاءالدین سجّادی
برکنار از یادکرد اینکه بسیاری از ترکیبها و مضمونهای خاقانی -با اندک تغییر و
یا بدون آن- در غزلیات حافظ آمده، بر این باورند که سخنسرای شیراز در ایهام و
تناسب تابع خاقانی است و بیان مخصوص خاقانی را مورد تقلید قرار میدهد. (← سجّادی، 1351: 95-110)؛ مسعود فرزاد نیز مینویسد:
موارد استفاده مسلم یا محتمل حافظ از شعر خاقانی تا آنجا که من جمع آوری کردهام لااقل هفتاد و پنج مورد است.
حافظ سرتاسر دیوان خاقانی را مطالعه و از قصاید و غزلیات و ترکیبات و رباعیات و قطعات
او استفاده کردهاست. در این میان موارد استفاده او از غزلیات خاقانی نسبتاً خیلی
متعددتر از اشعار دیگر خاقانی است. یگانگی یا نزدیکی در میان شعر خاقانی و حافظ،
بلکه دو شاعری، منحصر به قالب (وزن، قافیه و ردیف)، لفظ و مفهوم است. (فرزاد،
1348: 96و97)9 با این وجود حافظشناس
ارجمند، بهاءالدین خرمشاهی بر این باورند که: تأثیر هنر خاقانی بر حافظ با آنکه
نامحسوس است، مسلّم است و به شهادت مضامین و تعابیر مشابه و غزلیات هموزن و قافیهای
که حافظ با او دارد، میتوان به قطع و یقین حکم کرد که حافظ به دیوان خاقانی نظر
داشتهاست. این نیز مسلّم است که سبک تودرتوی لغزگونهی او را چندان خوش نمیداشته،
به همین مناسبت تأثیر خاقانی بر او هرگز به پایه و میزان تأثیر کمالالدین اسماعیل
و خواجو نمیرسد، بلکه مشابه با تأثیر انوری و حدأکثر برابر با تأثیر سنایی است. (خرمشاهی،
1373: 46) آنچه در این جستار
موضوع سخن ماست، یادکرد و تحلیل تصویری است که به احتمال فراوان حافظ آن را از
خاقانی گرفته، امّا به دلیل ضبط نادرست آن در دیوان خاقانی از نگاه محققان به دور
ماندهاست. خاقانی در قصیدهای با مطلع: دل روز مراد از آن ندیدست کز اهل دلی نشان
ندیدست (خاقانی شروانی، 1374:
68-72) که در مدح اخستانبن
منوچهر شروانشاه و همسر او، صفوهالدین،10 سرودهاست، میگوید: گیتی افقِ سپهرِ
عصمت جز حضرتِ بانوان ندیدست جمشیدِ فلک نظیر بلقیس جز بانوی کامران ندیدست قیدانهی مملکت که
دهرش جز رابعهی کیان ندیدست (همان: 70) ترکیب «جمشیدِ
فلک»، در چاپ مرحوم عبدالرسولی (خاقانی شروانی، 1316: 75) و استاد سجّادی (خاقانی
شروانی، 1374: 70) به صورت نادرست «جمشید ملک» ضبط شدهاست. در برخی از نسخههای
خطی مورد استفادهی نگارندهی این سطور در تصحیح قصاید خاقانی و همچنین در نسخهبدل
چاپ عبدالرسولی «جمشید فلک» آمده که ضبط مرجح است. «جمشید ملک» در این بیت مناسب
نمینماید، زیرا شاعر در بیت پیش و پس به این نکته اشاره میکند که گیتی و دهر کسی
مثل ممدوح او را -صفوهالدّین همسر اخستان- ندیدهاست. گویا ناسخان به دلیل غرابت
تصویر «جمشید فلک» و نزدیکی شکل نوشتاری آن به «جمشید ملک»، صورت نادرست را ثبت
کردهاند.11 «جمشید فلک» استعارهی مصرحه و نامتصویری از خورشید است.
جمشید به قرینهی بلقیس اشارهای نیز به سلیمان نبی دارد که در باور قدما با جمشید
اختلاط پیدا کردهاست. این آميختگي شخصيّت جمشيد با سليمان -که برجستهترین همتاي او در اساطير دیگر ملل است- امري طبيعي است، زيرا همواره روايات و اسطورههاي فرهنگهاي گوناگون چون برگردونهی زمان مينشينند، با هم برخورد میکنند و درهم ميآميزند؛ مردمان كه راويان آناناند كاركردها و خويشكاريهاي شخصيّتهاي اين روايات را با آيينها و باورهاي ديار خود به هم در ميآميزند تا به كلام خويش حقانيّت ببخشند، و چنين است كه در متون اسلامي شخصيت جم ايراني با سليمان درهم ميآميزد. (قندهاری، 1384: 40)؛
این امر مشخصاً چند دلیل دارد: 1) جمشید نیز مانند سلیمان تختی روان داشت. 2)
جمشید نیز مانند سلیمان صاحب صاحب نگین و خاتم بودهاست. 3) جمشید چون سلمان دیوان
را مقهور کرده بود و آنان را به ساخت و ساز واداشته بود. 4) تختگاه جمشید و سلیمان
فارس بود. (← شمیسا، 1386: ذیل جم)؛ (← یاحقی، 1386: ذیل جم) چنان به نظر میرسد
که حافظ «جمشید فلک» را از خاقانی گرفته و گفتهاست: در زوایای طربخانهی
جمشید فلک ارغنون
ساز کند زهره به آهنگ سماع (حافظ شیرازی، 1375: 592) در این بیت حافظ
نیز جمشید فلک را خورشید دانستهاند. (← مصفّی، 1369: ذیل جمشید فلک)؛ (← هروی، 1381: 1217)؛ مرحوم هروی
مینویسد: «جمشید فلک»، کنایه از آفتاب که شاه آسمان است. در تاریخ طبرستان
چنین آمدهاست: «و فرزین چرخ که ماه خوانند به شاهرخ از جمشید فلک که خورشید گویند
کلاه برد». (هروی، 1381: 1217) تصویر «جمشید فلک»
برای خورشید پشتوانهی اساطیری قابل توجهی دارد، زیرا جمشید ربّالنوع خورشید است
و محل ظهور دوبارهی او را خاور (محل طلوع خورشید) میدانند. (← یاحقی، 1386: ذیل جمشید) استاد مهرداد بهار
تأکید ویژهای به یکسانی جمشید و مهر دارند، ایشان مینویسند: با بررسی افسانههای
ودایی، اوستایی، پهلوی و فارسی میتوان جمشید را با خورشید برابر دانست. در اوستا
جم و خور هر دو Xšaēta هستند، که آن را شاهوار و درخشان معنا کردهاند و این همان است که
امروزه در فارسی در ترکیبهای جمشید و خورشید باقی ماندهاست. جم صفت دیگری دارد
که Hvarə- darəsa
به معنای خورشید دیدار است و جم پسر ویوهونت Vivahvant است که خود با
خورشید برابر است. از سوی دیگر هرچند
در روایات اوستایی از مهر به عنوان روشنایی پیش از خورشید یاد شدهاست، اما از
مجموعهی ادبیّات ایرانی برمیآید که مهر در نزد ایرانیان ایزد خورشید هم بودهاست؛
زیرا از سویی در ادبیّات میانه و ادبیّات فارسی مهر معنای خورشید دارد و از سوی
دیگر، از متنهای ودایی اندکی که دربارهی مهر در دست است، نیز میتوان ارتباط مهر
و خورشید را دریافت. بدین روی میتوان گمان برد که مهر و جمشید نیز در اصل با
یکدیگر یکی بودهاند. دربارهی این تصور دلایلی نیز در دست است: الف) در وادهاها از
میتره Mitra به عنوان یار و
یاور مردم یاد شدهاست: «او با بلند کردن بانگش مردم را به گرد هم میآورد و
کشاورزان را با چشمانی که بر هم نهاده نمیشود میپاید» و «پنج قبیلهی مردمان
فرمانبرداری او را میکنند». در اساطیر ایرانی نیز جمشید طبقات چهارگانهی مردم را
شکل میدهد و گرد هم میآورد و مردم را پاسداری میکند. در ادبیّات ودایی نیز او
گردآورندهی مردم است. ب) بنابر روایت
مهریشت، مهر کاخی بر فراز کوه هرا Harā یا البرز دارد، جایی که نه در آن شب است و نه تاریکی، نه سرما است
و نه گرما، نه بیماری هست و نه مرگ. جمشید نیز «وری» میسازد و در پادشاهی او نیز
تاریک، سرما، گرما، بیماری و مرگ نیست. ج) از مهریشت برمیآید
که مهر نه تنها ایزدی است جنگاور، بلکه پیمانها را نیز میپاید و به قضاوت مینشیند؛
و این دومین وظیفه از آن موبدان است. بدین گونه او وظیفهی خدایی، جنگاوری و موبدی
را بر عهده دارد. در وداها نیز Surya که ایزد خورشید است، موبد خدایان است. درشاهنامه نیز در باب
جمشید چنین آمدهاست: منم
گفت با فرهی ایزدی همم
شهریاری و هم موبدی جمشید همچنین دارای
سه فره، یا بهتر بگوییم دارای فرهای با سه جلوه است: یکی از آنها که فرهی
خدایی-موبدی است، به مهر میرسد. فرهی شاهی به به فریدون میپیوندد و فرهی
پهلوانی را گرشاسب به دست میآورد. د) در مراسم
مهرپرستی، مهمترین عامل قربانی کردن او به دست مهر بودهاست. از افسانهی مشی و
مشیانه که جانشین داستان جم و خواهرش جمگ شدهاست، و از یسنهی سی و دوم، بند هشت
برمیآید که جمشید به قربانی کردن گاو میپرداختهاست. همچنین، مهر دارندهی
چراگاههای فراخ بودهاست و جمشید دارندهی رمهی خوب که ارتباط هر دو ایشان را با
گلهی گاوها میرساند. ه) در آغاز بهار
خورشید یا مهر به برج بره وارد میشود و در واقع تجدید سلطنت و حیات میکند. در
برابر، جشن نوروز جشن پیروزی و فرمانروایی کامل جمشید است که در آغاز بهار قرار
دارد. بدین گونه شاید
بتوان اساطیر هند و ایرانی را باسازی کرد و معتقد بود که در دوران کهن خورشید ایزد
بزرگ هند و ایرانی بودهاست. این ایزد بزرگ صفات و جلوههای بسیاری داشته که بعدها
هر یک از آنها مستقلاً ایزدی جداگانه شدهاست، که از آن جمله میتوان مهر و جم را
یاد کرد. واژهی ییمه yima در اوستا و یمه yama در سانسکریت که همان جم امروزی به معنای همزاد است. اگر توجه
داشته باشیم که در ادبیّات ودایی میتره Mitra غالباً با ورونه varuna همراه میآید و در ایران این جفت ظاهراً به صورت Ahura-miθra میآمدهاست،
شاید بتوان نام دیرین جمشید را صفتی از مهر دانست به معنای همزاد.12 با در نظر گرفتن
این نکته که میان وظایف و اعمال جمشید و مهر یکسانی و همانندی بسیاری موجود است،
باید گمان برد که در واقع وطایف و اعمال مهر به دو بخش شدهاست، بخش سماوی و خدایی
آن برای مهر بازمانده و بخش زمینی آن به جمشید تعلق یاته است. روشنتر اینکه جمشید
مهری است که بر زمین و بر مردمان نازل شدهاست. این نکته را به یاری اساطیر مانوی
و مهری بهتر میتوان دریافت، زیرا در این دو مکتب اساطیری مهر یا میشی ایزدی است
که بر زمین میآید تا به کشتن گاو اساطیری بپردازد یا مردمان را رهبری کند. (بهار،
1352: 131-134)؛ (← بهار، 1375: 225-227) ا. جی. کانوری در
باب این پیوند مینویسد: برخی از محققین کوشیدهاند اثبات کنند که «یَمَ» در اصل
همان خورشید بود و با وجود اینکه این امر به ثبوت کامل نرسیدهاست، معهذا میتوان
از این نظریه دفاع کرد. مسلم این است که «یَمَ» به عنوان ربّالنوع بارها در کتاب
ودا مورد پرستش قرارگرفتهاست. او یار آتش ربّانی است و گاهی به صورت آن آتش تجلّی
میکند. وی پسر «ویوَسوَنت»، یکی از خدایان است که محتملاً در آغاز خورشید طالع
بوده و پدر «اَشوین» (ستارهی سحر و شامگاهان) نیز خوانده شدهاست. روی هم رفته میتوان
نتیجه گرفت که «یَمَ» و معادل ایرانی او جم همان خورشید طالعاند. خورشید پرندهای
است یا مانند «یَمَ» پرندگان به عنوان پیک در اختیار دارد و باز مانند خورشید «یَمَ»
دو اسب زرّین چشم و آهنین سم در اختیار دارد. در ایران شباهت بین
خورشید و جم بیشتر است و صفاتی که در قدیم برای توصیف جمشید به کار میرفت این نظر
را تأیید میکند. جمشید معمولاً «خشَئِتَ» (تابان) خوانده میشود و این صفت در عین
حال رایجترین صفتی است که برای توصیف خورشید (هوَرِ خشَئِتَ) به کار میرود. از
این گذشته جمشید بسیار با فروغ و خورشیدسان خوانده شدهاست. جمشید ضمناً «هوَثوَ»
(دارای رمهی خوب) نام دارد و احتمال میرود این صفت به ستارگانی اطلاق شود که
خورشید را در مأوای آن دنبال میکنند؛ چون در ادبیّات ودایی گفته شده که ستارگان
فروغ پارسایانی است که به جهان ربّانی میروند؛ بنابراین همین ستارگانند که رمهی
طبیعی جمشید را تشکیل میدهند. نگین جمشید نیز خاطرهی نگینی را که پدر وی،
«ویوَسوَنت»، در کتاب ودا به دست داشت، بیدار میکند که بعید نیست این نگینها
همان انوار خورشید باشد. (← کارنوی، 1341: 76-78) * * * پینوشتها * این
مقاله در شمارهی هشتاد و سوم (83) نشریه حافظ (تیر: 1390)، صفحات 56 تا 60 به چاپ
رسیدهاست. 1) جای دریغ است که
دانسته نیست این دو بیت کدام ابیاتند. 2َ) جالب است
بدانیم غزلی از خاقانی نیز در دیوان شمس آمدهاست. (← نیک منش، 1384: 189-205)؛ برای
آگاهی از برخی اشتراکات دیگر بنگرید به: دشتی، 1364: 89-98. 3) برای آگاهی
بیشتر بنگرید به: تربیت، 1352: 361-371. و نیز: دشتی، 1364: 105-122. 4) برای آگاهی
بیشتر بنگرید به: شعار، 1370: 50-54. 5) بدر چاچی،
شاعر قرن هشتم، خلفِ بحق خاقانی در قصیدهسرایی است. (← چاچی، 1387: 27-29) 6) برای آگاهی
بیشتر بنگرید به: قیصری، 1372: 96-108. 7) برای آگاهی
بیشتر بنگرید به: توحیدیان و هاشمی، 1388: 57-75. 8) برای آگاهی
بیشتر بنگرید به: پارسا، 1388: 17-19. 9) برای آگاهی بشتر
در باب تأثیرپذیرهای حافظ از خاقانی
بنگرید به: شریعت، 1357: 156-173. و: معدنکن، 1372: 70-79. و: ریاحی زمین، 1384: 76-89. و: فیروزنیا، 1384: 45و46. 10) جلالالدین
ابوالمظفر اخستانبن منوچهر شروانشاه یکی از شهریاران سلسلهی شرواشاهان و ممدوح
معروف خاقانی شروانی است. خاقانی دوازده قصیده و هفت ترکیب بند در مدح او دارد و
همچنین نظامی نیز لیلی و مجنون را به نام او سروده است. اگرچه از آغاز و انجام
پادشاهی وی اطلاع دقیقی در دست نیست، اما بایستی بین سال های 590-597ه.ق درگذشته
باشد. (← سجّادی، 1356: ذیل اخستان) 11) لازم به ذکر
است که دکتر کزّازی نیز جمشید فلک ثبت کردهاند. (خاقانی شروانی، 1375: 116)؛ امّا
اشارهای در باب آن نکردهاند چه در دیوان و چه در گزارش دشواریها. 12) جواد برومند مینویسد:
جمشید سازماندهندهی آیینی است که «داد» نام دارد، داد به معنای مساوات و برابری
میان مردم است. جمشید به پیروی از مهر آیین مساوات را در میان مردم پایدار کرد.
چون واژهی «جم» به معنی همزاد است با این نقشی که جمشید در روی زمین بر عهده
گرفتهاست، کار نمایندگی مهر را در زمین انجام میدهد؛ به عبارتی دیگر جلوهای از
مهر در روی زمین است. بنابراین میتوان حدس زد که همزاد دیگر او در آسمان خورشید
است. در گرشاسبنامهی اسدی جمشید «خورشید چهر» معرفی میشود، احتمال دارد که چهر
در اینجا به معنای نژاد باشد؛ در این صورت محتمل است که شباهت جمشید و خورشید که
از نوع همزادی باشد. (← برومند سعید، 1364: 130) * * * منابع 1)
برومند سعید، جواد، (1364)، «خورشید و جمشید»، چیستا، سال سوم، شمارهی
دوم، مهر: 130-136. 2)
بهار، مهرداد، (1352)، اساطیر ایران، تهران: بنیاد فرهنگ ایران. 3)
---------، (1375)، پژوهشی در اساطیر ایران، چاپ اول، تهران: آگه. 4)
پارسا، سید احمد، (1388)، «مقایسهی دو چامهی خاقانی و ملا محمود بیخود»، فصلنامهی
زبان و ادب فارسی دانشکدهی علوم انسانی دانشگاه آزاد اسلامی واحد سنندج، سال
اول، شمارهی اول، زمستان: 15-30. 5)
تربیت، محمدعلی، (1352)، «خاقانی و عطار»، ارمغان، سال پنجاه و پنجم،
دورهی چهل و دوم، شمارهی ششم، شهریور: 361-371. 6)
توحیدیان، رجب و بهمن هوشیاری، (1388)، «تأثيرپذيري كمال الدين حسين خوارزمي از خاقاني و خصايص سبكي وي»، فصلنامهی سبکشناسی نظم و
نثر فارسی (بهار ادب)، سال دوم،شمارهی چهارم، شمارهی پیاپی ششم، زمستان:
57-75. 7)
چاچی، بدرالدّین، (1387)، دیوان، تصحیح علیمحمّد گیتیفروز، چاپ اول،
تهران: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی. 8)
حافظ شیرازی، شمسالدّین محمّد، (1375)، دیوان، تصحیح پرویز ناتلخانلری،
چاپ سوم، تهران: خوارزمی. 9)
خاقانی شروانی، افضلالدّین ابراهیم، (1316)، دیوان، تصحیح علی
عبدالرسولی، چاپ اول، تهران: وزارت فرهنگ. 10)
خاقانی شروانی، افضلالدّین بدیل، (1374)، دیوان، تصحیح ضیاءالدّین سجّادی،
چاپ پنجم، تهران: زوّار. 11)
-----------------، (1375)، دیوان، ویراستهی میرجلالالدّین کزّازی،
چاپ اول، تهران: نشر مرکز. 12)
خرمشاهی، بهاءالدین، (1373)، حافظنامه: شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدی و
ابیات دشوار حافظ، چاپ ششم، تهران: علمی و فرهنگی. 13)
دشتی، علی، (1364)،
خاقانی شاعری دیرآشنا، چاپ چهارم، تهران: اساطیر. 14)
ریاحی زمین، زهرا، (1384)، «طرز سخن خاقانی و حافظ»، مجلهی
علوم اجتماعی و انسانی دانشگاه شیراز، دورهی بیست و دوم، شمارهی سوم، (پیاپی 44)،
پاییز: 76-89. 15)
سجّادی، سید ضیاءالدین، (1356)، «اخستان»، دانشنامهی ایران و اسلام،
زیر نظر احسان یارشاطر، جلد هفتم، تهران: بنگاه نشر و ترجمهی کتاب. 16)
شعار، جعفر، (1370)، «خواجو و خاقانی»، خواجو (ویژهی کنگرهی بزرگداشت
خواجوی کرمانی)، کرمان: 50-54. 17)
شریعت، محمّد جواد، (1357)،
«ترکیبات اشعار خاقانی و حافظ و وجه اشتراک آنها»، هشتمین کنگرهی تحقیقات
ایرانی، به کوشش محمّد روشن، دفتر نخست، تهران: فرهنگستان ادب و هنر ایران:
156-173. 18)
شمیسا، سیروس، (1382)، سبکشناسی شعر، چاپ نهم، تهران: فردوس. 19)
-------------، (1386)، فرهنگ تلمیحات، چاپ دوم، تهران: میترا. 20)
فرزاد، مسعود، (1348)، «حافظ و خاقانی»، خرد و کوشش، دفتر اول، اردیبهشت، 96-117. 21)
فیروزنیا، علی اصغر، (1384)، «سایه روشن ایهام خاقانی و حافظ»، حافظ،
شمارهی بیست و سوم، بهمن: 45و46. 22)
قندهاری، فیروزه، (1384)، «سير تحول بن مايه هاي يك اسطورهی كهن»، پژوهش زبان هاي خارجي دانشگاه تهران، شماره
بیست و چهارم، تابستان: 33-44. 23)
قیصری، ابراهیم، (1372)، «بثالشکوی دو شاعر (خاقانی شروانی و فصیحی هروی)»، کتاب
پاژ، شمارهی اول، تابستان: 96-108. 24)
کارنوی، ا. جی، (1341)، اساطیر ایرانی، ترجمهی احمد طباطبایی، تبریز:
کتابفروشی اپیکور. 25)
مصفّی، ابوالفضل،
(1369)، فرهنگ ده هزار واژه از دیوان حافظ، چاپ اوّل، تهران: پاژنگ. 26)
معدنکن، معصومه، (1372)، «تأثرات حافظ شیرازی از خاقانی شروانی»، آشنا،
سال دوم، شمارهی دوازدهم، مرداد و شهریور: 70-79. 27)
نیک منش، (1384)، «یک غزل در دو دیوان»، نشریهی دانشکدهی ادبیّات و علوم
انسانی دانشگاه شهید باهنر کرمان، دورهی جدید، شمارهی هفدهم، بهار: 189-205. 28)
هروی، حیسنعلی، (1381)، شرح غزلهای حافظ، به کوشش زهرا شادمان، چاپ
ششم، تهران: فرهنگ نشر نو. 29)
یاحقی، محمّدجعفر، (1386)، فرهنگ اساطیر و داستانوارهها در ادبیّات فارسی،
تهران: فرهنگ معاصر.
وجود برخی کاستیها در تصحیح مرحوم علی عبدالرسولی، که ایشان نیز خود به آن آگاهی داشتند،1 سبب گردید تا دکتر ضیاءالدّین سجّادی بنابر اشارت عالم گرانقدر استاد بدیعالزمان فروزانفر، به تصحیح دوبارهی دیوان خاقانی همّت بگمارند و پس از هشت سال رنج و سختی در این راه، حاصل زحمات خویش در دسترس اهل ادب قرار دهند. دکتر سجّادی، علاوه بر چاپ عبدالرسولی از چهار نسخهی خطی بهره گرفتهاند. این نسخ عبارتند از:
1-1) نسخهی کتابخانهی بریتیش میوزیم لندن (ل): این نسخه در بسیاری از موارد اساس تصحیح دکتر سجّادی بوده و در باب آن نوشتهاند: این نسخه عجالتاً قدیمیترین نسخهی تاریخدار از دیوان خاقانی است که در دست داریم، زیرا تاریخ آن به سال 664 هجری است. نسخهی مزبور کاملترین و قدیمیترین نسخ خاقانی است و ما آن را اساس قرار دادهایم، امّا در مواردی نیز سهو و اشتباه دارد و کاتب در ضبط بعضی کلمات دقت زیاد به کار نبردهاست. (← خاقانی شروانی، 1374: شصت و هفت و شصت و هشت)؛ (← سجّادی،1341: 1084و 1085)
1-2) نسخهی متعلق به آقای صادق انصاری (ص): استاد این نسخه را بدون تاریخ و ناقص معرفی کرده و براین باورند که در قرن هفتم کتابت شدهاست. مرحوم عبدالرسولی نیز در تصحیح خویش از این نسخه استفاده کردهاند. ایشان نیز اگرچه این نسخه را از حیث تاریخ اقدم نسخ دانسته امّا به ناقص بودن آن نیز اشاره کردهاند.
1-3) نسخهی کتابخانهی مجلس (مج): این نسخه موضوع بحث ماست، دکتر سجّادی از قول آقای ابنیوسف در فهرست کتب خطی کتابخانهی مجلس چنین آوردهاند: «این نسخهی کهن که شاید در هنگام زندگی شاعر (اواخر قرن ششم) یا اندکی پس از آن به خط نسخ نگرش یافته، شامل تمام بخشهایی نسخ دیگر بوده ولی دست حوادث برگهای آن را چون برگ گل پراکنده نموده، دانشپروری نواقص آن را تا اندازهای (ظاهراً در قرن دوازدهم هجری) تکمیل نموده و اینک شامل حدود شانزده هزار و شست بیت میباشد. پشت صفحهی نخستین یادداشتی که یکی از مالکین نسخه به سال 1577 در قسطنطنیه نموده و یادداشت حاج فرهاد میرزا معمدالدوله به خط وی به سال 1274 در اینجا نیز باقی و یادداشتهای دیگری نیز بوده ولی محو گردیده و برخی از برگها وصالی شدهاست. سرلوحهی قصاید همه با خط قرمز نوشته شدهاست. با نقصی که برای این دیوان پیش آمد کرده، از نفایس نسخ به شمار میآید، جلد تیماجی، کاغذ حنایی، طع رحلی، شمارهی برگها 365، صفحهای 25 بیت، طول 30 سانتیمتر، شماره دفتر 13760)». (همان: شصت و نه)
دکتر سجّادی افزودهاند که این نسخه دارای 730 صفحه است که روی هم رفته 170 صفحهی آن تازه است و با اصل اختلاف دارد و در این قسمت بسیاری از غزلیات و رباعیات را مکرر ضبط کردهاست. نسخهی مذکور پیش از انتقال به کتابخانهی مجلس در تملک استاد محترم، آقای مدرس رضوی بودهاست.
1-4) نسخهی متعلق به کتابخانهی ملّی پاریس (پا): این نسخه در قرن نهم نگارش یافتهاست و در حاشیه شروحی بر ابیات نگاشته که غالباً نقل از شرح عبدالوهاب حسینی غنایی است؛ همچنین پنج نامه از منشأت و تحفهالعراقین را نیز در بر دارد.
برای نگارندهی این سطور که در دو سه سال اخیر جز تحقیق در باب تصاویر و تصحیح قصاید خاقانی کاری نداشتهاست، روشن است که سهم عمدهی ضبطهای فاسد چاپ دکتر سجّادی متوجه اعتماد ایشان به نسخهی بریتیش میوزیم (نسخهی ل) است، در بسیاری از موارد میبینیم که صرفاً به دلیل تقدم زمانی این نسخه، ضبطی که حتی معنای محصلی ندارد و یا شواهدی در خود دیوان و آثار دیگر خاقانی بر نادرست دانستن آن صحّه میگذراند، در متن آمدهاست. اگرچه امروز سخن از جعلی بودن این نسخه نیز در میان است، امّا نگارنده بر این اعتقاد است اگر در تصحیح معیارهای علمی و سبکی ویژهای در دست داشتهباشیم، جعلی بودن نسخهای از نسخ ما نمیتواند اصالت کار ما را زیر سؤال ببرد، چه بسا این نسخه جعلی از روی نسخهی معتبر جعل شده باشد. نگارنده با توجه به اصالت معیارهای نویافته ذکرشده در سبک و سخن خاقانی، عدم اصالت نسخهی برینیش میوزیم را یک امر روشن و قطعی میداند و معتقد است که کار دکتر سجّادی میتواند با پیراستن ضبطهای فاسد این نسخه، کاری قابل قبول باشد.
آنگاه که نسخهبدلهای سجّادی را برای رسیدن به صورتهای اصیل مورد بررسی و ارزیابی قرار میدهیم، درمییابیم که برکنار از چاپ ارزشمند عبدالرسولی، این دو نسخهی مجلس و پاریس است که بسیار به ما کمک میکنند؛ در بسیاری از موارد این دو نسخه یک ضبط واحد دارند و در موارد دیگری نیز ضبط عبدالرسولی با آنها یکی است.
در این میان به تکنسخههایی از نسخهی مجلس برمیخوریم که اعتبار این نسخه -حداقل در بخش متقدم آن- را هرچه بیشتر بر ما ثابت میکند؛ بر نگارندهی این سطور روشن است که معتبرترین نسخهی تصحیح دکتر سجّادی همین نسخهی مجلس (مج) است و پس از آن نسخهی پاریس (پا) اعتبار ویژهای دارد. ما در این مقاله نمونهوار مواردی از این تکنسخهها را مورد بررسی قرار میدهیم و نشان میدهیم در بسیاری از موارد این تکنسخهها ضبط اصیل بیت است.
نگارندهی این سطور در مقالهای با عنوان «تأملی در نسخهی دیوان خاقانیِ کتابخانهی مجلس» به بررسی و تحلیل مواردی از ضبطهای ویژهی این نسخه پرداختهاست که ویژهنامهی ادبیّات نشریه نامهی انجمن به چاپ خواهد رسید. از این مقاله است:
1) کرده به دیوان دل چرخ و زمین را لقب
پیر تجشّم نهاد، زشت شبانگه لقا
نسخهی مجلس «بجخشم» ضبط کرده که به نظر نگارنده ضبط اصیل است، این واژه در حقیقت صورت دیگری از «بجخشم» یا «بشخشم» است. خوشبختانه استاد مجتبی مینوی در مقالهای ضمن بررسی شواهد این واژه در نثر و نظم، به نقد آرای فرهنگنویسان در باب آن پرداخته و سرانجام چنین نتیجه گرفتهاند: «به اعتقاد این بنده لفظ در همهی این شواهد نثر و نظم یکی بوده، و آن بجخشم و بشخشم (برحسب تلفظ محلهای مختلف) بودهاست. اینکه حرف اول ب یا پ بوده است معلوم نیست. و اینکه حرف دوم چ ممکن است باشد نه جیم از اینجا استنباط میشود که در بعضی لهجهها شین جای آن را گرفتهاست. معنی آن چیزی شبیه به پلید و نجس و کثیف (به معنی امروز و برحسب استعمال ما در زبان محاوره) بودهاست. کسانی که کلمه را در شعر سنایی و شعر خاقانی دیدهاند معنایی از ظاهر عبارت استنباط کرده و وزنی و ضبطی مطابق نسخهای که دیدهاند با دو صورت مختلف بشخشم و تخجم و دو معنای حدسی جدا از یکدیگر به آن دادهاند». (مینوی، 1381: 58)؛ این واژه در بیت دیگری از دیوان نیز فاسد ضبط شدهاست:
نامم همای دولت و شهباز حضرت اوست
نه کرکس فرخجی و نه زاغ تخجم است
(خاقانی شروانی، 1374: 843)
2) دولت از خادم و زن چون طلبم کاملم میـل بـه نـقصان چه کنم؟
پیش تنداستر ناقص چو شغال شغل سگساری و دستان چه کنم؟
در نسخهی مجلس که «بیداستر» ثبت شده که به نظر میرسد «تند استر» تصحیف آن باشد. براساس اصالت تصویری باید وجهشبه را از مشبّهٌبه گرفت؛ خاقانی خادم و زن را از جهت ناقص بودن به «بیدستر» مانند کردهاست. «بیدستر» جانوری است مشهور که خصیه آن به جند بیدستر یا گند بیدستر مشهور است؛ شکارچیان بیشتر برای به دست آوردن این خصیه جانور مذکور را میگرفتند و پس از کندن آن، حیوان را رها میکردند؛ ناقصی بیدستر نیز بدین جهت است. خصیهی این جاندار را اطبا در طبابت به کار میبردهاند و توصیف آن در کتب طبی مذکور است. (← رازی، 1384: ج20: 161-165)؛ (← جرجانی، 1385: 272)؛ (← حسینی، بیتا: 253و254)؛ (← عقیلی خراسانی، 1371: 314-316)؛ (← سجّادی، 1382: ذیل بیدستر)؛ خاقانی در ضمن سرودهای در هجو رشیدالدّین وطواط، وی را به بیدستر مانند کرده و وجهشبه را همان خصی بودن گرفتهاست:
بینام هم کنونش چو بیدسترک خصیپ
این بدگهر شغالک و توسن رگ استرک
(خاقانی شروانی، 1374: 781)صفحهی آغازین نسخه:

ابیات آغازین قصیدهی استوار «نهزهالارواح و نزههالاشباح»:

صفحهی پایانی نسخه:

تنم چون رشتهی مریم دوتا است
دلم چون سوزن عیساست یکتا (24)
در باب رشتهی مریم مینورسکی مینویسد: «دربارهی مریم آوردهاند که در حرفهی خیاطی مهارت داشت. باید دید که آیا ترکیب رانسوی "Fil de Le Vierge" به معنی رشتهی عذرا که اطلاق بر آن تارها و رشتههایی میگردد که در ایام پاییز در هوا موج میزند گویا از لعاب بعضی عنکبوتها ساخته میشود ریشهی شرقی دارد یا نه؟». (مینورسکی، 1332: 157)
دوتابودن را به دو گونه تفسیر کردهاند: الف) دوتا بودن به معنای دورشته بودن بودن؛ عبدالوهاب معموری مینویسد: «مروی است که رشتهی مریم چنان باریک بود که بدون دوتا کردن تافته نمیشد». (معموری غنایی: 20)؛ (← رامپوری، 1363: ذیل رشتهی مریم)
ب) دوتا به معنی خمیده و دولا بودن، زیرا هنگامی که رشته را در سوزن میکنند دوتا و دو لا میشود. (← سجّادی، 1381: 130)؛ به نظر میرسد که وجه اول سنجیدهتر باشد، زیرا هر رشتهای پس از گذشتن از روزن سوزن دوا میشود.
از صفت هم صفرم و هم منقلب هم آتشی
گویی اول برج گردونم نه مردم پیکرم (249)
در این بیت خاقانی اخترشناس با تشبیه مفصل و مرسل، خود را از جهت صفت صفر، منقلب و آتشی بودن به اولین برج گردون مانند کردهاست که همانا برج حمل باشد. این وجهشبه به شیوهی صنعت استخدام درک میگردد، صفر، منقلب و آتشی اوصاف برج حمل در نجوم است:
1) صفر: در احکام نجوم صفر (0) علامت برج حمل است؛ منجمان برای هریک از بروج دوازدگانه از حروف ابجد علامتی وضع کردهاند؛ حمل: 0؛ ثور: ا؛ جوزا: ب؛ سرطان: ج؛ اسد: د؛ سنبله: ه؛ میزان: و؛ عقرب: ز؛ قوس: ح؛ جدی: ط؛ دلو: ی؛ حوت: یا. (بیرونی،1386: 55)؛
|
1) حمل |
2) ثور |
3) جوزا |
4) سرطان |
5) اسد |
6) سنبله |
|
0 |
ا |
ب |
ج |
د |
ه |
|
7) میزان |
8) عقرب |
9) قوس |
10) جدی |
11) دلو |
12) حوت |
|
و |
ز |
ح |
ط |
ی |
یا |
خواجه نصیر نیز این ارقام بروج را چنین به نظم کشیدهاست:
مرد دانا دل ستارهشناس چون مر این علم را نهاد اساس
رقم برجها که کرد اعداد از حساب جمل گرفت و نهاد
از حمل صفر، الف ز ثور نشان ب ز جوزا و جیم از سرطان
چون اسد دال کرد سنبله ها واو میزان نهاد و عقرب زا
قوس خ، ط نشان جدی نهاد دلوی یا، و الف به ماهی داد
(نقل در: مصفّی، 1388: ذیل ارقام بروج)
در باب این علامت صفر در المدخل الی علم احکام النجوم چنین آمدهاست: «و علت صورت حمل [که صفر است] آن است کی چون کوکبی اندر حمل باشذ، هنوز برجی بنبریذه باشذ. پس چون به ثور شود برجی ببریذه باشذ و علامت ثور الف باشذ...». (ابونصر قمی، 1375: 108)
2) منقلب: ابوریحان در التفهیم در باب منقلب چنین آوردهاست: «و نخستین برج را از برجهای هر فصلی منقلب خوانند اَی گردان. و دوم را ثابت اَی ایستاده، زیراک چون آفتاب اندرو باشد آن فصل درست بر طبع خویش بایستد خالص. و سیم را ذوالجسدین خوانند، و معنی آن بود که دو تن دارد. و هرگونهای ازین سه که بگفتیم بر تربیع باشند یک با دیگر. پس حمل و سرطان و میزان و جدی مربّعهای است منقلب و دلالتش بر آهستگی و پاکیزگی و هشیاری و نگرستن اندر علمها و باریکیها. و ثور و اسد و عقرب و دلو نیز مربّعهای است ثابت، دلیل است بر حلیمی و اندیشیدن و داد گستریدن و نیز بر بسیاری خصومت و پرخاش. و گاهگاه دلالت کند بر برداشتن شدتها و صبرکردن بر کار و رنجوری. و جوزا و سنبله و قوس و حوت مربّعهای است ذوجسدین، دلیل کند بر آشفتگی و سبکی و لهودوستی و کمچارگی و مختلفکاری و دورویه و دوزفانی و به جملهی حدیث، برجهای ثابته بدانچ دلالت کند که پیدابود. و دلالت ذوجسدین پنهانتر و دلالت منقلب به میان هر دو». (بیرونی، 1386: 353)
در المدخل الی علم احکام النجوم نیز آمدهاست: «و شمس چونک به اول حمل شوذ ور طرف شمالی بوذ و بذین نقطه شب و روز راست ببوذ اندر همهی شهرها. پس از ناحیت شمالها گیرذ، در ارتفاع همیافزاید و روز دراز همیباشذ تا آن وقت به سر سرطان شوذ و بذان جا غایت درازی روز بوذ. و شمس اندر افرازترین نقطه بوذ از فلک اندر ناحیت شمال. پس بذین همیآیذ و اندر هبوط بوذ و روز اندر نقصان باشد تا به اول میزان آیذ. پس آن وقت به نقطهی اعتدالیهی جنوبی بوذ و استواء اللیل و النهار بوذ، نیز اینجا و اندر همهی جایگاهها. پس شمس هاگیرذ اندر ناحیت جنوب و منحدر باشذ و روز اندر نقصان بوذ تا به اول درجهی جدی رسذ. پس آنجا غایت درازی شب بوذ و کوتاهی روز بوذ و شمس اندر منحطترین جایگاهی باشذ اندر ناحیت جنوب. پس شمس وا صعود شوذ و روز اندر زیادت شوذ تا به اول حمل کی اعتدال ربیعی بوذ و استواء اللیل و النهار بوذ. و این چهار مواضع، کی اول حمل و اول سرطان و اول میزان و اول جدی، این را منقلبه گویند». (ابونصر قمی، 1375: 12و13)؛ «حمل و سرطان و میزان و جدی منقلب است، ازیرا شمس چون به اول این فصلها رسد بگردذ فصل به فصل و زمان به زمان امّا اندر اول حمل بگردذ زمستان به ربیع و اندر اول سرطان از ربیع به صیف و اندر اول میزان از صیف به خریف شود و اندر اول جدی از خریف به شتا شوذ». (همان: 24)
3) آتشی: منجمّان بروج دوازدهگانه را براساس طبع آنها به چهار قسم آتشی، خاکی، بادی و آبی تقسیم میکردند؛ در این میان حمل، اسد و قوس مثلث آتشی را تشکیل میدادند؛ ابوریحان در این باب میگوید: «آن برجها که طبع ایشان یکی است بهر دو کیفیّت، نهادشان اندر فلک بر زاویههای مثلّث متساوی الاضلاع است. وزین جهت برجهای مثلّثه را یک چیز شمرند، هرچند سهاند. و حکم ایشان یا یکی باشد یا نزدیک یکدیگر.
«پس مثلّثهی نخستین حمل و اسد و قوس است، آتشیِ گردآرنده و برکننده و تفضیل دلالت برجهای او، آن است که حمل را آن آتشهاست که همیفروزند و به کار دارند. و اسد را آن آتشهاست که اندر سنگ و درخت بود. و قوس را آن آتشهای غریزی است که از دل جانور به تن او پراکنده همیشود. و مثلّثهی دوم ثور و سنبله و جدی است، خاکی دهنده از توانگری. و تفضیلش آن است که ثور را آن گیاههاست که تخم ندارند. و سنبله را آنچ تخم دارد و درخت او خُرد بود. و جدی زا آنچ بالاگیرد و دراز و بزرگ شود. و مثلّثهی سیّم جوزا و میزان و دلو هوایی است، بادی پراکنده. و به تفضیل جوزا را آن هوای معتدل است که زنده کند و زنده دارد. و میزان آن هوا راست که درختان از وی بالند و آبستن شوند و میوه برسانند. و دلو را هوای آشفته و زیانکار. و مثلّثهی چهارم سرطان و عقرب و حوت آبی است بستاننده. و به تفضیل سرطان را آب خوش و پاک. و عقرب را آب آمیخته و سخترَو. و حوت را آب شور و گنده و ناخوش». (بیرونی، 1386: 352)
گر مرا دشمن شدند این قوم معذورند از آنک
من سهیلم کآمدم بر موت اولادالزنا (18)
برخی اولادالزنا را کرم شبتاب یا کرم توالدی دانستهاند، و برخی دیگر همان معنای حقیقی را ذکر کردهاند، عبدالوهاب معموری غنایی مینویسد: «در معنی این بیت بعضی بر این رفتهاند که زانیه حامله در اول طلوع سهیل اگر نظر بدان اندازد، وضع حمل آن میشود؛ و بعضی گفتهاند که ولدالزنا را در اول طلوع سهیل نظر بر آن انداختن باعث هلاک است. و بر قول دیگر آنکه مراد از ولدالزنا کرمان توالدی کرم شبتاب کما قال امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب (ع): اذا طلعت السهیل، هلک العیل، قطع السیل، سمن الخیل، برد الیل و زاد المیل. یعنی هرگاه طلوع کرد سهیل، هلاک میشود کرم توالدی یا کرم شبتاب و سیلابها منقطع میگردد و اسبان فربه میشوند و شب سرد میگردد و میل مباشرت زیاد میگردد». (معموری غنایی: 19)
شادی آبادی نوشتهاست: «سهیل نام ستارهای است که چون طالع شود تمام حشراتی که در بشکال پدید میآیند از تاب او بمیرند. و اولادالزنا حشرات بشکال را گویند چنانکه خراطین و ملخ و کرمان دیگر». (شادی آبادی: بی ص)
محمدعلی تربیت نیز مینویسد: «اولادالزنا عبارت از حشرات کرم و ملخ است که در هنگام برست پدید آیند و در موقع سهیل میمیرند». (تربیت، 1355ب: 44)؛ (تربیت، 1382: 28)
مرحوم عبدالرسولی معنی حقیقی را از شرح خاقانی ذکر کردهاند: «گویند اگر زانیهی حامله در اول طلوع سهیل بر آن نظر افکند، سقط کند. یا ولدالزنا در اول طلوع آن ستاره نظرکند، هلاک شود». (خاقانی شروانی، 1316: 19)؛ و از آنجا که این شرح خاقانی همان شرح عبدالوهاب ات بایدگفت که استاد معنای استعاری اولادالزنا را درست ندانسته و از این رو نقل نکردهاند.
محمد آبادی در مقالهی «سهیل در ادب فارسی» نیز با استاد عبدالرسولی همعقیدهاند: «قدما را باور بر این بود که چون چشم اولاد زنا بر سهیل افتد، در وقت هلاک شوند؛ و یا زنی که بچهای حرام در رحم دارد، چون بر آن بنگرد سقط جنین کند». (آبادی، 1355: 11و12)؛ دکتر مصفّی نیز همین عقیده را دارند: باور دیگر در باب سهیل آنکه این ستاره فرزندان نامشروع و اولادُالزِّنا را معدوم میکند. (مصفّی، 1388: ذیل سهیل و اولادُالزِّنا)
این مضمون اوّلین بار در دیوان متنبی آمدهاست:
و تُنکرَ موتهم و أنا سهیلٌ طلعــتُ بمــوت اولــادُالــزِّنا
و به نظر میرسد خاقانی و نظامی از او گرفتهباشند. (آبادی، 1355: 12)؛ نظامی نیز گفتهاست:
ولدالزّناست حاسد، منم آنکه اختر من
ولدالزّناکش آمد چو ستارهی یمانی (نظامی، 1385: 292)
وحید دستگردی در حاشیهی این بیت مینویسد: «ولدالزنا، کنایه از کرم شتاب است و در افسانهها معروف شده که چون ستارهی سهیل طلوع کند، کرم شتاب بمیرد». (نظامی گنجوی، 1385: 292)
محمدرضا ترکی ضمن کافی نداستن سخن شارحان دیگر مینویسد: ابوپوالعلاء معرّی در شرح بیت متنبی به باوری در میان عرب اشاره می کند که اگر در هنگام نسلکشی از حیوانات نر – مثل اسب و ....- از صاحب آنها اجازه نگیرند، جنینی که از این طریق در شکم حیوان ماده حاصل میگردد، با طلوع ستاره سهیل سقط خواهد شد. در چارچوب همین باور است که باید بیت پیشین خاقانی را فهمید. (← فصل فاصله)
تصویری که میبینیم مربوط به دفه پایانی جلد دستنویسی از تحفةالعراقین خاقانی (نسخه 145 مجموعه اهدایی فیروز به کتابخانه مجلس) است. رقم این دستنویس مخدوش است ولی میتوان آن را از حدود سده یازدهم هجری دانست. این جلد نمونهای از نقاشی "گل و مرغ" به شیوه زیرلاکی را مینمایاند:

منبع: http://www.mirasmaktoob.ir
|
ما را دلی است زلّهخور خوان صبحگاه |
جانی است خاک جرعهی مستان صبحگاه |
.: Weblog Themes By Pichak :.

