سعید مهدوی فر
درآمد
«شرح دیوان خاقانی» (چاپ اوّل، تهران: زوّار، 1387) به کوشش محمّدرضا برزگرخالقی، یکی از چند کاری است که در سالهای اخیر به جهت روشنکردن ابیات دشوار و شرح اشعار سخنسالار شروان نگاشتهشدهاست. نخستین از این شمار گزارش دشواریهای دیوان خاقانی نوشتۀ میرجلالالدّین کزّازی است؛ گرچه در این اثر درنگ چندانی بر پشتوانۀ فرهنگی شاعر نشده، امّا به دلیل تجزیۀ بلاغی ابیات، اثری شناخته شده در حوزۀ خاقانیپژوهی است. عباس ماهیار شرح مشکلات خاقانی را به طور مستقل و در چند دفتر تألیف کرده که بیشتر شرح موضوعی دیوان خاقانی است. این اثر در حقیقت مجموعهای از دریافتها و یادداشتهای نویسنده در طی سالهای دراز تحقیق و تدریس شعر خاقانی است؛ با وجود فواید گسترده، این اثر دارای ساختاری است که بیشتر به کار پژوهشگران میآید. مورد دیگر نقد و شرح قصاید خاقانی از محمّد استعلامی است. بنیان کتاب بر یادداشتهای کلاس درس بدیعالزمان فروازانفر نهاده شدهاست؛ حال آنکه این کتاب ارزش تحقیقی خاصی ندارد و اگر از زیر نظر و قلم کسی جز ایشان بیرون میآمد، بدور از شأن ایشان، گمان کتابسازی را در ذهن خواننده تداعی میکرد.
سرانجام به شرح دکتر برزگرخالقی میرسیم که چاپ دوم جلد اوّل نیز آن وارد بازارشده است. در این کتاب که تحت تأثیر مستقیم کلاسهای درس سیدجعفر شهیدی نوشته شدهاست، برکنار از برخی کاستیهای علمی و فنی، نقص و فروداشت دیگری دیده میشود: در این شرح مطالبی از گزیدههای مشهور دیوان؛ يعني گزیدۀ اشعار خاقانی شروانی و شاعر صبح از ضیاءالدّین سجّادی، ارمغان صبح از نصرالله امامی، گزیدۀ اشعار خاقانی از عباس ماهیار، بزم دیرینه عروس از معصومه معدنکن و همچنین فرهنگ لغات و تعبیرات دیوان خاقانی شروانی تألیف ضیاءالدّین سجّادی، چه به صورت مستقیم و چه با اندک تغییری، وارد شدهاست؛ این مطالب شامل معانی لغات و ابیات، شرح و توضیح تعبیرات، عبارات، اشارات و نکات بلاغی است؛ امّا ارجاع یا استنادی به این منابع آورده دیده نمیشود. نگارنده در پارۀ نخست این جستار نظری اجمالی به برخی از کاستیهای علمی شرح داشته و آن را در مباحثی چند مدون ساختهاست. در پارۀ دوم نیز به مواردی از نقلقولهای بیمأخذ کتاب اشاره کردهاست. امید است این نوشته -که نخستین مقالۀ نگارنده در گسترۀ خاقانی پژوهی بوده و به دلایلی، بعد از سه سال چاپ میشود- دکتر برزگر خالقی و دیگر خاقانیپژوهان را سودمند آید.
* * *

برای دریافت مقاله بر روی لینک زیر کلیک کنید:
سعید مهدوی فر
چکیده
با شناختهشدن و چاپ عکسی (فاکسیمیله) نسخۀ مورخ 593 ق مثنوی ختمالغرایب خاقانی به همت استاد فقید ایرج افشار، زمینه برای تصحیح پیراستهای از این مثنوی فراهم گردید. نخستین گام اساسی در برآوردن این مهم را، یوسف عالی عباسآباد در سال 1386 برداشت. گویا همزمان با این تلاش، علی صفری آققلعه نیز در حال تهیۀ متن منقحی از این اثر بوده و حاصل کوشش او به سال 1387 در اختیار دوستداران فرهنگ و ادب ایران زمین قرار گرفتهاست. اگرچه کار صفری آققلعه یک پژوهش دانشگاهی نبوده، امّا محاسن بسیار آن، مایۀ امیدواری اهل ادب و سبب دلگرمی خاقانیپژوهان را فراهم ساخته است. کاستیهای اندک این تصحیح، مانند هر اثر اصیل دیگر، نیازمند روشنگری و اصلاح است تا به غنای اثر افزوده شود. در این جستار برآنیم تا این بایستگی را تحقق بخشیم.
واژههای کلیدی: خاقانی، ختمالغرایب، تحفة العراقین، تصحیح، شرح.
* * *

برای دریافت مقاله بر روی لینک زیر کلیک کنید:
http://dc355.4shared.com/download/mbBaJXdg/_________________.pdf?tsid=20120319-061724-c959071
سعید مهدوی فر
درآمد
جام عروس خاوری شرح شش قصیدۀ برجسته از دیوان خاقانی است که به همّت خاقانیشناس نامآشنا، معصومه معدنکن در اختیار اهل ادب قرار گرفتهاست. معدنکن پس از چاپ مجموعه سه جلدی نگاهی به دنیای خاقانی، بزم دیرینه عروس و بساط قلندر، به سطح قابل توجهی از خاقانیشناسی رسیدهاست، اگرچه در این اثر تازه روش شرح همان روش مرسوم یعنی ذکر ابیات معنای لغات و اصطلاحات و درنگ بر اشارات و سرانجام گزارش معنای بیت است.
با وجود اینکه شعر خاقانی دو سویۀ عمده و در حقیقت دو آرایش معنوی و ظاهری دارد، اما در پژوهشهای جدید باید بیش از پیش به تحلیل و توصیف پشتوانۀ فرهنگی خاقانی توجه داشته باشیم؛ خوشبختانه عباس ماهیار با نوشتن شرح مشکلات خاقانی، گامی اساسی این زمینه برداشتهاست؛ امّا محققان نباید کار را تمام شده بداند و باید به سوی نوگویی و نوجویی همواره در حرکت باشند و به قدر بضاعت خود، گرهی از این دیون سترگ بگشایند.
نگارندۀ این سطور یکی از وظایف علمی خود را تأمل دلسوزانه در آثاری دانسته که در باب این شاعر چاپ میشود، و همواره نیت او غنابخشیدن به این آثار بودهاست. هم از این روی در این جستار، از ذکر مواردی که اهمّیّت کمتری داشته، صرفنظر نموده و بیشتر کوشیدهاست تا به پشتوانۀ فرهنگی خاقانی توجه نمایید. به امید اینکه این نوشته، دکتر معصومه معدنکن و خاقانیپژوهان را سودمند آید.
* * *

برای دریافت مقاله بر روی لینک زیر کلیک کنید:
http://dc529.4shared.com/download/J7kXW_eQ/___.pdf?tsid=20120308-133100-9486e447
http://www.4shared.com/office/J7kXW_eQ/___.html
سعید مهدوی فر
درآمد
دیوان خاقانی شروانی به عنوان یکی از گرانبهاترین میراث منظوم ادب فارسی همواره به دشواری و دیریابی موصوف بودهاست و هم از اینروی تاکنون شروح و گزیدههای متعددی از آن به انجام رسیدهاست. یکی از این گزیدهها، کتابی است که دکتر رضا اشرفزاده نوشته و به همّت انتشارات اساطیر چاپ شدهاست. این گزیدۀ درسی شامل 20 قصیده، 25 غزل، 30 رباعی و 10 قطعه است و همین توجه به دیگر اشعار خاقانی را باید یکی از نکات مثبت این کتاب دانست. اگرچه شرح یک یا دو ترکیببند شاعر نیز میتوانست این جنبۀ مثبت را تقویت کند. تنوع مضمونی در قصاید برگزیده رعایت شده، به جز اینکه از مدایح شاعر -که محل مستقیم هنرنماییهای خاقانی است- نشانی نمییابم. از سوی دیگر به نظر میرسد که قصاید به حد زیادی گزیده شدهاند و در کل بیش از نیمی از ابیات یک قصیده حذف شدهاست، که به نظر نگارندۀ این سطور عملکرد چندان سنجیدهای نمیتواند باشد. باید توجه داشت همانگونه که آوردن کامل قصاید میتواند به ماهیّت درسیبودن کتاب ضربه بزند، گزیدهکردن بیش از حد قصاید نیز سبب عدم آشنایی حقیقی دانشجویان با خاقانی میشود. برکنار از موارد یادشده، کاستیهای اندکی نیز در شرح ابیات دیده میشود، که در این نوشته به یادکرد برخی از این موارد میپردازیم. امید است که این نوشته گامی مؤثر در غنابخشیدن به اثر دکتر اشرفزاده باشد.
* * *

برای دریافت مقاله بر روی لینک زیر کلیک کنید:
http://www.ketab.ir/Ketab/E-Magazine/MahFiles/A58g.pdf
http://dc219.4shared.com/download/JH7FelfG/______________.pdf?tsid=20120218-162755-29bed401
کاستی عمدهی گزارش دشواریهای دیوان خاقانی*
درآمد
گزارش دشواریهای دیوان خاقانی به قلم محقق فرزانه، میرجلالالدین کزّازی، چند سالی است که در دسترس دوستداران ادب پارسی و خاقانیپژوهان قرار گرفته و تاکنون نیز چندین بار تجدید چاپ شدهاست. رسالت این اثر همچنانکه از عنوان آن دانسته میشود این بوده که دشواریهای دیوان خاقانی را گزارش و شرح کند. تاکنون یادداشتهایی در نقد و بررسی این کتاب نوشته شده که به نظر میرسد مهمترین آنها نوشتهی محمدرضا ترکی (دشواریهای دیوان خاقانی) باشد.
نگارندهی این سطور با فراهم ساختن یادداشتهای متعددی در باب این کتاب برآن بود که اثری در تکملهی آن به عنوان «گزارشچهی دشواریهای دیوان خاقانی» به رشتهی تحریر درآورد، اما نگاشتن فرهنگ تحلیلی صورخیال دیوان خاقانی و نیز فراهم ساختن بایستههای تصحیح قصاید او، تاکنون این فرصت را به وی ندادهاست. از این روی برآنیم تا در این جستار با تأملی در طریق غریب خاقانی، عمدهترین کاستی گزارش دشواریها را تعیین و تحلیل نماییم.
باید اساس دشوارهای دیوان خاقانی را برکنار از تصاویر غریب، مضامین بدیع و تعبیرات نوآیین، در پشتوانهی فرهنگی وسیع و گونهگون شاعر بدانیم. سبک شخصی یا به تعبیر خاقانی «طریق غریب» او چنان رقم خورده که شاعر سخت علاقهمند به استفادهی گسترده از یک پشتوانهی فرهنگی سترگ است. خاقانی با بهرهگیری از این پشتوانهی عظیم به عنوان مادهی خام، دست به خلق مضامین، تصاویر و تعابیر دیگرگونی میزند تا سخنش را دام ابتذال و تکرار برهاند. او در حقیقت یک اندیشمند فرمالیست است که قرنها پیشتر از ویکتور اشکلوفسکی (Victor Shklovsky) به انگارهی آشناییزدایی (Defamilirazation) دست یافتهاست: چون الفاظ از کثرت استعمال دستزده و پایمال شدهاست، حقیقت است که اصحاب خواطر لامعه و قریحهی ناصعه به هر عهد، دست تصرّف در الفاظ خاص بریزند، و آن را چندان در قوانین کتابت به کار دارند که معهود و مألوف شود. و اگر بدل نقیر و قطمیر، فتیل و فسیط، که هم از دانهی خرما باشد، در عبارت آورند چه عجب؟ و به عوض عجر و بجر، صفاق و مراق، که هم بدان معنی نسبت دارد، مثل سازند چه زیان؟ و من کهتر نمیگویم که آن الفاظ امثال را بکلّی قذف و حذف کنند، و در سلک مقالات و سبک رسالات، و نسج منثورات و حوک منظومات به کار ندارند؛ امّا غرض آن است که مستعملات بیشتر حشو و ناقص مینماید. . . . و غایت شعوذهی خاطر آن است که مصنوع را مطبوع نمایند، و الفاظ دور از طبع را به قبول و اسماع طباع نزدیک گردانند، چنانکه مراست در رسایل و قصاید. (خاقانی شروانی، 1384: 174و175)
فرمالیستها برکنار از آشناییزدایی، از «ماده» و «تمهید» (Device) نیز سخن به میان آوردند؛ ماده، خمیرهی ادبیّات است که شاعر و نویسنده میتواند آن را در اثر خود به کارگیرد: واقعیات روزمره، اشارت، قراردادهای ادبی و اندیشهها. تمهید، اصلی زیباشناختی است که ماده را به اثر هنری بدل میکند. شکلوفسکی معتقد است که هنر سازمان خاص خود را دارد که ماده را به تجربهی هنری بدل میکند. این سازمان در قالب تمهیدات نگارشی، وزن، نظام آوایی، نحو و پیرنگ اثر متجلّی میشود و تمهیدی است که مادهی برون زیبایی شناختی را با شکل دادن به آن، به اثر هنری بدل میکند. (مکاریک، 1385: 201)؛ در حقیقت تمهید، «شعوذهی خاطر» و ماده همان پشتوانهی فرهنگی است که بنیان بسیاری از مضامین و تصاویر شعری خاقانی را تشکیل میدهد.
برای خاقانیپژوهان دسترسی به این پشتوانهی فرهنگی کار بسیار دشوار و طاقتفرسایی است، راه پر پیچ و خمی که به نظر میرسد همچنان باید پیموده شود. برای خاقانی نوجویی و نوگویی در زمینهی معنوی سخن به همان اندازه اهمّیّت دارد که هنرنمایی در زمینهی صوری آن مهم است. بایدگفت در دیوان خاقانی با دو آرایش سازمانمند معنوی و صوری مواجهایم. گویا شاعر جز توجه به این دو جنبه، نه در فکر مراعات حال عموم خوانندگان بوده و نه در فکر داوریهای متعهدانهی منتقدان. پنداری خود خواستهاست شعرش در این دو جنبه به کمال برسد، خود خواسته که در بارگاه سخنش همگان را بار نباشد.
اگرچه آگاهی از پشتوانهی فرهنگی خاقانی بسیار دشوارتر از آگاهی به جنبههای هنری و بلاغی کلام اوست، امّا عدم توجه به هریک از این دو حوزه، ما را از دنیای خاقانی دور خواهدکرد. با تأملی محققانه در آثار چاپ شده در باب خاقانی میتوان دریافت که این آثار چنانکه بایست به این دو حوزه توجه نکردهاند. شرحی که تحلیل صوری مطلوبی داشته، در تحلیل زمینهی معنوی یا همان پشتوانهی فرهنگی شاعر موفقیّتی نیافته و و آن شرح که در تبیین زمینهی معنوی کلام کوشا بوده، در تحلیل صوری سخن به فرجام مطلوبی نرسیدهاست. شروحی نیز دیده میشود که در هر دو حوزه تلاشهایی داشته، امّا به آن کامیابی جهتدهنده به خاقانیشناسی دست نیافتهاند.
گزارش دشواریهای دیوان خاقانی با وجود اینکه نوآورهای خاقانی را در تصویرآفرینی محمل نظر قرار نداده، اما مهمترین و بلکه تنها اثر به چاپ رسیدهای است که توانسته تحلیل بلاغی قابل توجهی از دیوان خاقانی عرضه کند؛ امری که نقطهی قوت این اثر به شمار میآید. حال آنکه گزارش دشواریها در تحلیل بنمایههای سخن یا همان پشتوانهی فرهنگی شاعر توفیقی حاصل نکردهاست. مؤلف با نگاهی کاوشگرانه به اشارات دیوان خاقانی ننگریسته، به تحقیق در این باب نپرداخته، و در مواردی نیز اشارات را نادرست گزارش کردهاست؛ در بسیاری از موارد تنها گزارش لفظی ابیات آمدهاست، فارغ از اینکه در پس بظاهر سادهترین ابیات خاقانی، اشارات شگفتی وجود دارد، اشاراتی که جز با دقت علمی، تحقیق و رجوع به منابع کهن نمیتوانیم آنها را دریابیم. همچنانکه در آسیبشناسی تصحیح دیوان خاقانی بازگفتهایم عدم تحقیق در باب این اشارات مختلف، یکی از عوامل عدم ارائهی چاپ شایستهای از دیوان خاقانی بودهاست.
* * *
* صورت کامل این نوشتار به زودی در یکی از نشریات میهنمان در دسترس همگان قرار خواهد گرفت.
مقالهی حاضر تأملی است در کتاب ارزشمند مالک ملک سخن از خاقانیشناس فرزانه، دکتر عباس ماهیار که به همت انتشارات سخن به چاپ رسیدهاست. این مقاله در شمارهی 54 (مهر 1390) کتاب ماه ادبیّات به چاپ رسیده است؛ امّا از آنجا که در مواردی بدون آگاه گردانیدن نگارنده، دست در متن مقاله بردهاند، اصل مقاله را در دسترس مخاطبان قرار میدهیم.
* * *
در دههی اخیر باید دکتر عباس ماهیار را برجستهترین محققی بدانیم که تيشه فرهاد برداشته تا در ميان صخرههاى سترگِ كوه پرصلابت ديوان خاقانى آبراههاى بتراشد،1 حاصل این تلاش تاکنون نه کتاب2 و بیش از ده مقاله3 بودهاست. مهمترين پژوهش ایشان در این راه، مجموعهی پنج جلدی «شرح مشكلات خاقانى» است؛ شرح مشكلات خاقانى، تحلیل مستقل و تفسیر موضوعی هر یک از آبشخورهای بنیادی دیوان خاقانی است که کار را بر محققان دشوار گردانیده است، آبشخورهایی چون نجوم، طب، اشارات دینی و مذهبی و . . .. سالها مطالعهی تخصصی، اشراف بر منابع و بهرهگیری در خور توجه از آنها، نظم خاص و ارادهی استوار مهمترین عوامل موفقیت ایشان در زمینهی خاقانیشناسی است.
تازهترین تألیف دكتر ماهيار در گسترهی خاقانی شناسی، کتاب ارزشمند «مالک ملک سخن» است. با چاپ این کتاب فصل تازهای از شرح و گزارش دیوان خاقانی ورق خوردهاست و امیدواریم کار بر همین هنجار ادامه پیدا کند. مالک ملک سخن شرح مفصل و دقیق هشت قصیدهی برجسته و متنوعِ دیوانی خاقانی است، متن قصاید کامل و بیتی از آن حذف نشدهاست؛ در شرح هر قصیده ابتدا به گزارش دقیق نکات برجستهی آن پرداخته میشود و بدین سان مخاطب برای ورود به شرح ابیات آماده میگردد. در شرح ابیات نیز توجه کاملی به کشف و توضیح اشارات مختلف نجومی، طبی، دینی، اساطیری، حماسی، تاریخی و ... شده، در توضیح هر یک از این اشارات از منابع مختلف فارسی و عربی بهره گرفته شدهاست. منِ مخاطب در برخورد با این کتاب جز سپاس، آرزوی صحت و افاضهی علمی و سرانجام دست مریزادی خشک و خالی سخنی نخواهم داشت.
نگارنده از اولیّن کسانی بود که این کتاب را تهیه کرد و به مطالعهی آن پرداخت. در ضمن این مطالعه نکاتی در حاشیهی کتاب نوشتم، نکاتی که بعضاً جای آن در شرح پیراستهی مالک ملک سخن (و البته در شرحهای دیگر نیز هم) خالی بود؛ از این رو تصمیم گرفتم آن را در قالب یادداشتی مرتب سازم.
من از مته به خشخاش نهادن و فاضلنماییهای قراطغانشاهان پشمین4 سخت بیزارم، و بر این باورم که یک نقد باید با کشف و بیان نکاتی تازه مؤلف را در غنابخشیدن به اثر یاری رساند. بنابراین تنها به ذکر مواردی میپردازم که بتوان از آن طرفی بربست؛ باشد که خاقانیپژوهان و استاد فرزانه، دکتر عباس ماهیار را خوش آید.
** ص 75:
از حلّهی حدوث برون شو دو منزلی تا گویدت قریشی وحدت که مرحبا
نوشتهاند: «حلّه: به مجتمعی از چادر و خانههای مردم گفته میشود که مردم در آن درمیآیند و شمار خانههای آن به صد خانه بالغ میشود. حلّهی حدوث: تشبیه مؤکد یا تشبیه بلیغ که در آن حدوث به حلّه، که مجتمعی محدود از محل زندگی است تشبیه شدهاست». «قریشی: منسوب به قریش. قریش نام قبلهای بزرگ از قبایل عرب است که رسول خدا نیز از همان قبیله است ... قریشی وحدت: تشبیه مؤکد یا تشبیه بلیغ که در آن وحدت به قریش مانند شدهاست، منادی توحید».
به نظر میرسد مراد خاقانی از حلّه، حلّهی کوفه و شاید همان شهر حلّهی مزیدیّه باشد که بر سر راه حاجیان و در مسیر بغداد به کوفه قرار داشتهاست. امّا چرا خاقانی حدوث را به این شهر تشبیه کردهاست؟
اگر حلّه را همان حلّهی کوفه بدانیم، شاعر به این امر توجه دارد که بعد از این منزل، حاجیان قدم در راه بادیه میگذاشتند و به سوی بیتالله رهسپار میشدند. اما اگر مراد از حلّه را حلّهی مزیدیّه بدانیم نیز وجهی برای آن متصور است. برای تبیین این وجه ابتدا باید گزارش قابل قبولی از حلّه ذکر نماییم، حلّه شهری آبادان در سر راه بغداد به کوفه بود که مشهور به حلّهی بنیمزیّد یا حلّهی مزیدیّه داشت و منسوب به مزید یکی از اجداد امیرصدقهبن منصوربن دبیس بود. جغرافیدانان قدیم یکی از راههای بغداد به کوفه را «قصر ابنهبیره» در چهل و دو میلی بغداد یادکردهاند. ابنهبیره عامل عراق (مقتول 132ه.ق) در نزدیکی شهر حلّهی، در کنار نهری که از رودخانهی فرات جدا میشد، شهری ساخت که به شهر «قصر ابنهبیره» معروف شد و گاهی برای اختصار شهر «قصر» نیز میگفتند. در سال 495ه.ق سیفالدوله صدقهبن منصور، رئیس قبیلهی بنیمزید، منزلگاه خود را به شهری مبدل ساخت و بناهای باشکوه و قصرهایی در آن ساخت و این شهر حلّه نام گرفت. از آنجاکه صدقهبن منصور پلی از قایقها بر روی فرات تعبیهکرد، در اندک مدت راه عبور کاروان مکّه از «قصر ابنهبیره» به شهر حلّه تغییر مسیر داد، و پل آن عبورگاه کاروانیان از بغداد به کوفه شد. ابنجبیر در سفرنامهاش از این پل که از قایقهای بزرگ بههمبسته تشکیل شدهبود و کنارههای قایقها را زنجیرهای آهنی به شط میبسته یادکردهاست. (ماهیار، 1373: 231)؛ به تعبیر حمیری مسیر بغداد به حلّه احسن طریق و اجملها بودهاست و روشن است که حاجیان از این مسیرحرکت میکردهاند. (← حمیری، 1984: 197)
با توجه به این سخنان یکی از وجوهشبه تشبیه حدوث را به حلّه همین آبادانی و سامان آن است. حدوث و دنیا نیز پر از زرق و برق و مادیّات است. و محتمل است حلّه در بیت زیر نیز اشاره به همین شهر حلّه باشد:
آن کش غرض ز بادیه بیتالحرم بود کی چشم دل به حلّه و احیا برافکند (خاقانیشروانی، 1374: 140)
از سوی دیگر میتوان گفت که خاقانی به سالهای قبل از آبادانی این شهر نیز توجه داشتهاست و دنیا (قبل از ظهور پیامبر) را با آن قیاس کردهاست، آنچه این سخن را قوی میسازد، یادکرد قریشی وحدت (پیامبر) در مصراع دوم است، زیرا دنیا با حضور ایشان آبادان گشتهاست:
آن با و تا شکن که به تعریف او گرفت هم قاف و لام رونق و هم کاف و نون بها (همان: 4)
اساساً دو تصویر حلّهی حدوث و قریشی وحدت موقوفالمعانی هستند و در ارتباط باهم فهمیده میشوند، شاعر با توجه به این واقعیت سفر حج که حجاج پس از طی چند منزل بعد از شهر حلّه، به مکّه میرسند، به «خطوتان و قد وصل» اشاره دارد. همچنین تناسب لفظی میان حدوث و حلّه نیز مورد توجه بودهاست.
و امّا در باب «قریشی وحدت»، بایدگفت که «قریشی» در این بیت کنایه از پیامبر (ص) است که از قبیلهی قریشاند؛ در ختمالغرایب (تحفه العراقین) نیز ایشان را «قرشی» (= قریشی) خواندهاست:
دل در سخن محمّدی بند ای پورعلی ز بوعلی چند
چون دیدهی راهبین نداری قاید، قرشی بِه از بخاری (خاقانی شروانی، 1386: 103)
ترکیب «قریشی وحدت» در حقیقت یک اضافهی سمبلیک است، پیامبر که نماد و سمبل یکتاپرستیاند. خاقانی «قریشی هدی» نیز به کار بردهاست:
بهشت صدرا! تا دولت تو در دربست بر آستان تو درهای آسمان بگشاد
قریشی هدی از رایت تو کرد شرف یمانی ظفر از تیغ تو گـرفت نـژاد
(خاقانی شروانی، 1374: 849)
دو اضافهی سمبلیک قریشی وحدت و قریشی هدی در دیدگاه ما دو نامتصویر برای پیامبر(ص) هستند.5
** ص 89:
هم موسی از دلالت او گشته مصطنع هم آدم از شفاعت او بوده مجتبی
در باب پیوند موسی(ع) و حضرت ختمی مرتبت(ص) باید گفت که کلیمالله آرزو داشت که در زمان پیامبر(ص) زندگی کند. از پیامبر منقول است که: «و لو کان موسی حیّاً ما وسعه الّا اتباعی» (اگر موسی خود زنده میبود، راهی جز پیروی از من نداشت). عبدالله عباس روایت کرد که حضرت رسول(ص) فرمودند که چون خدای تعالی موسی را الواح داد، در الواح نگرید و گفت: بارخدایا! کرامتی دادی مرا که کس را ندادی پیش از من. خدای تعالی گفت: انّی اصطفیتکَ برسالاتی و بکلامی فخذما آتیتک و کُن من الشاکرینَ. آنچه من تو را دادم نگاه دار به جهد و چنان ساز که بر دوستی محمد(ص) پیش من آیی. موسی گفت: بارخدایا! محمد(ص) کیست؟ گفت: احمد است آنکه من نام او بر عرش نقش کردهام و پیغمبر من است و من او را دوست دارم از جملهی خلقان و جملهی فرشتگان. موسی گفت: بارخدایا! کاشکی من ایشان را بدیدمی. گفت: یا موسی! تو ایشان را نبینی و اگر خواهی که آواز ایشان بشنوی من تو را بشنوانم . . ..
علاوه بر این گفتهاند که در شب معراج پیغمبران به زیارت حضرت(ص) آمدند و گفتند: ای بس که ما به حاجت از خدای درخواستهایم کرامت دیدار تو. و خداوند به حضرت(ص) فرودند که همه رسولات را مشتاق تو گردانیدم تا امشب که تو را بدیدند. و نیز آوردهاند که موسی در شب معراج از پیغمبر(ص) که برای نماز امتش از خدا تخفیف بگیرد. از امام صادق(ع) نقل شدهاست که فرمودند: هنگامی که پیامبر(ص) را در آسمان سیر دادند، خداوند ایشان را به پنجاه رکعت نماز مأمور کرد. پیغمبر از دیگر پیامبران گذشت و آنان از ایشان سؤالی نکردند تا به موسی رسید. موسی گفت: خدواند شما را به چه مأمور کرد؟ ایشان فرمودند: به پنجاه رکعت نماز گفت از خدا تخفیف بگیر، زیرا امت تو طاقت این ندارند. پس از خدا تخفیف خواست و خداوند آن را پنج رکعت کرد. پیامبر(ص) فرمود: خداوند به سبب امتم به موسی جزای خیر داد. (← شمیسا، 1386: ذیل محمدص)
** ص 95 و 96 :
آمد پی متابعتش کوه در روش رفت از پی مشایعتش سنگ بر هوا
نوشتهاند: «متابعت و مشایعت کوه و سنگ: این متابعت و مشایعت از آن روی است که رسول خدا سرور همهی عالمیان است و برای همهی عالمیان مبعوث شدهاست که فرمود: ان اللّه بعثنی هدی و رحمه للعالمین. کتابهای سیره و و تفسیر، فضایل و معجزات بیشماری برای آن حضرت ذکر کردهاند و از جملهی این معجزات است که سنگریزه در دست آن حضرت تسبیح میگفت و درخت به اشارهی آن حضرت حرکت میکرد و اگر به سنگ خطاب میکرد، به سخن گفتن آغاز میکرد. در حکایت بحیرای راهب آمدهاست که چون کاروان قریش به محل سکونت او رسید، بحیرا درختان صحرا و سنگها را که به آواز درآمده بودند و به او درود میفرستادند، دید. خاقانی بر مبنای چنین اعتقادی چنین تصویری عرضه کردهاست که به حرمت مصطفی(ص) کوه و سنگ در معراج آن حضرت او را همراهی کرد».
خاقانی در چند بیت پیش و پس در باب معراج پیامبر (ص) سخن میگوید، برای نگارنده روشن است که شاعر در این بیت نیز به دو رویداد از رخدادهای معراج اشاره دارد. منابع نیز سخن ما را تأیید میکنند؛ از مصراع دوم که روشنتر است شروع میکنیم، سنگ در این مصراع همان صخرهی بیتالمقدس است؛ ناصرخسرو در سفرنامه چنین آوردهاست: «و گویند شب معراج رسول (ص) اول به قبّهی صخره نماز کرد و دست بر صخره نهاد، و چون بیرون میآمد صخره از برای جلالت او برخاست و رسول (ص) دست بر صخره نهاد تا باز جای خود شد و قرار گرفت و هنوز آن نیمه معلّق است. . . . و در زیر صخره غاری است بزرگ چنانکه همشه شمع در آنجا افروخته باشد. و گویند چو صخره حرکت خواست کرد، زیرش خالی شد و چون قرار گرفت همچنان بماند». (قبادیانی، 1384: 53 و 54)؛ حمدالله مستوفی در نزههالقلوب نیز به این رویداد اشاره میکند: «و سنگ صخره که رسول (صلعم) در شب اسری [=معراج] ازو به معراج رفت و آن سنگ به موافقت رسول (صلعم) ده گزی یک طرفش برخاست و چون رسول (صلعم) گفت که: قف! همچنان نیمخیز بماند. . . . و اکنون زیارتگاه معتبر [است]». (مستوفی، 1381: 54)؛ اشارهی خاقانی در قصیدهی مشهور «برافکند» سخن ما را قطعیتر میکند:
صخره برآورد سر رفعت چو مصطفی شکل قدم به صخرهی صمّا برافکند
(خاقانی شروانی، 1374: 138)
در شرح عبدالوهاب معموری (محبّتنامه) نیز در این باب چنین آمدهاست: «و حقیقت مشایعت سنگ آنکه در شب معراج حضرت رالت صلی الله علیه و آله و سلم، از مکّه به بیتالمقدس نزول فرمود و ارواح انبیا تمامی در آنجا حاضر شده، به امامت حضرت دو رکعت نماز گزاردند و از آنجا چون عروج به عالم بالا نمودند، سنگی که مشهور اس به صخره به مشایعت آن حضرت از زمین برخاست و چون حضرت به کلمهی قف تکلّم فرمودند، به همان جا که رسیدهبود ایستاد. و حالا به تقریب مشهور دیواری در زیر آن سنگ برداشتهاند، فامّا شنیده میشود که آن سنگ جدا از دیوار ایستادهاست». (معموری غنایی: 12)؛ از این سخنان پیداست که باور به چنین حادثهای امری کاملاً مشهود و موجود بودهاست.
با توجه به این اشاره، باید مصراع اول نیز متضمن اشارهای دیگر باشد، معموری غنایی در این باب چنین آوردهاست: «از این کوه مراد، احد است که در شب معراج، مشایعت حضرت رسالت صلی اللّه علیه و آله نموده و این حدیث در شأن احد وارد است: احد جبل یحبنی و احبه». (همانجا)؛ (← کرمی،1377: 93)؛ در معجمالبلدان حدیثی با این موضوع آمدهاست: «احد جبل یحبنا و نحبه و هو علی باب من ابواب الجنه». (نقل در: دهخدا، 1373: ذیل احد)؛ در عجایب المخلوقات طوسی نیز در باب احد به این حدیث برخوردم: «قال النبی (صلعم): احد علی باب الجنه». (طوسی، 1387: 126و127)
** ص 101:
زو باز مانده غاشیهدارش میان راه سلطان دهر گفت که ای خواجه تا کجا
نوشتهاند: «غاشیهدار: خدمتگزاری که زینپوش مرکب بزرگی را همراه او میبرد تا هرگاه او پیاده شود، زینپوش را روی مرکب بیفکند و مراد از آن در اینجا جبرئیل است».
لازم به ذکر است که در منابع دقیقاً به غاشیهداری جبرئیل اشاره شدهاست، از جمله در کشف المحجوب: «و جبرئیل که چندین هزار سال به انتظار خلعتی عبادت کرد، خلعتش غاشیهداری محمّد بود -صلی اللّه علیهما- تا شب معراج ستور وی را خدمت کرد». (هجویری، 1384: 358)
و نیز در دیوان ناصرخسرو:
خیل سخن را رهیّ و بندهی من کرد آنکه ز یزدان به علم و عدل مشار است
مشتـری انـدر نمـازگاه مـر او را پـیش رو و جبرئیل غـاشیـهدار اسـت (قبادیانی،1384: 49)
** ص 125:
تا سلسلهی ایوان بگسست مدائن را در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
در باب «سلسلهی ایوان» چنین آوردهاند: مؤلف کتاب سیاستنامه قصهای از تظلم پیرزنی ساخته و در پایان قصه گفتهاست: «پس بفرمود تا سلسلهای سازد و جرسها در او آویزند، چنانکه دست هفت ساله کودک بدو برسد، تا هر متظلمی که به درگاه آید او را به حاجبی حاجت نبود، سلسله بجنباند، جرسها به بانگ آیند، نوشیروان بشنود، آن کس را پیش خواند، سخن او بشنود و داد او بدهد».
ذکر عبارت منشأت در باب این سلسله برای شارحان خاقانی بایسته است: «و تشریفی که از دواتخانهی حضرت علیاء ملک الملوکی فرمودند، هم به اشارت و تحریض مجلس عالی بودست. و الّا حضرت عظمی ملک الملوکی را به خادم چه التفات رفتی. چه بر خاطر انور شهریاری یک باره نسیّا منسیا شدهبود. و اگر نه تذکیر خِتر بزرجمهر بودی، نوشینروان پادشاه را به سلسلهجنبان درگاه کی نگرش افتادی؟». (خاقانی شروانی، 1384: 236)
** ص 128:
بر دیدهی من خندی کاینجا زچه میگرید گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان
ضبط براساس متن سجادی (خاقانی شروانی، 1374: 358) است. در چاپ عبدالرسولی «خندند» آمدهاست. (خاقانی شروانی، 1316: 363)؛ براساس اصالت بدیعی و لفظی و همچنین اصالت قرینگی ضبط عبدالرسولی مرجح و اصیل است؛ زیرا «خندند» با «گریان» در پایان مصراع در تضاد و قرینه است؛ همچنانکه در مصراع اول «خندی» با «میگرید» در تضاد و قرینه است. بنابراین باید در مصراع دوم نیز ضبط «خندند» باشد تا با «گریان»، تضاد بسازد و اصل قرینگی را کامل کند. چینش واژگان زیباییآفرین است و کارکرد بلاغی خاص دارد، پیداست که خاقانی در این باب تعمد و ظرافت خاصی دارد.6
** ص 132:
مست است زمین زیرا خورده است به جای می در کاس سر هرمز خون دل نوشروان
بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان
نوشتهاند: «پند بر سر تاج: در قدیم بر تاج پادشاهان سخنان پندآموز مینوشتند و کلام سعدی در گلستان اشارتی صریح به این نکته دارد. سعدی گفته است: بر تاج کیخسرو شنیدم که نوشته بود:
چه سالهای فراوان و عمرهای دراز که خلق از پس ما بر زمین بخواهند رفت
چنانکه دست به دست آمده است ملک به ما به دستهای دگر همچنین بخواهد رفت».
حال آنکه بیان دو نکته بایسته است، خسرو انوشیروان به داشتن تاجی ویزه موصوفاند، در باب این تاج نوشتهاند: مرصع به زر و سیم و مروارید و یاقوت و زمرد بود، به وسیلهی زنجیری ازطلا به سقف آویخته بود. این زنجیر چنان نازک بود که از دور دیده نمیشد. چون از مسافتی مشخص نگاه میکرد، میپنداشت که واقعاً تاج بر سر شاه قرار دارد، در صورتی که این تاج چنان سنگین بود که هیچ سری تاب نگاهداشتن آن را نداشت، وزن آن را نود و یک کیلو و نیم تخمین زدهاند. چون پادشاه از پس از بار از تخت برمیخاست میرفت، تاج همچنان آویخته میماند و آن را با جامه زربفت مستور میکردند که از غبار محفوظ بماند. بلعمی گوید این رسم را خسرو اول معمول کرد و در زمان او و اخلافش برقرار ماند. حلقه که زنجیر تاج را به سقف میبست تا سال 1812 بر جای بود و در آن وقت آن را برداشتند. (کریستین سن، 1387: 414)؛ و نیز گفتهاند: «داور دادآفرین کسری را زرّین افسری بود به سنگ پنجاه من، گوهرآذین، ده پهلوی، و بر هر پهلوی آن پندی چند خسروانه نگاشته تا نگرندگان از آن شماری گیرندگان و به هنگام خود کارفرمایند». (خدیوجم، 1344: 172-174)
بر کنگرههای این تاج پندهایی نوشتهبودند که از دیرباز شهرت داشتهاست، در منابعی چون سفینهی تبریز (تبریزی، 1381: 624-626) و تاریخ گزیده و قابوسنامه و . . .7 یادکردِ مفصل پندهای تاج انوشیروان مذکور است: «او را تاجی بود، این پندیات بر آنجا نوشته؛ روز بار منادیگری نداکردی که این پندیات کار بندید: خویشتنشناسان را از ما درود دهید. هزینه به اندازه خزینه کنید، تا از نیاز برهید. طعام و شراب تنها مخورید. خیر خود از مردم دریغ مدارید. به خوار مایه چیز، کس میازارد. به جوانی غرّه مشوید. با دبیر و شاعر کینه مگیرید. از بخیلان دور باشید. جز مردمی پیشه مکنید. کار ناکرده، کرده مشمارید. طاعت کرده، نکرده انگارید. کار امروز به فردا مفکنید. بر پدر و مادر مخندید. زندگانی را گرچه دراز بود، یک روز شمارید. خداوندان ادب را خدمت کنید. با دانایان دوستی کنید. با نادانان دوری ورزید. بهترین دوست دانایان را دانید و بدترین مردم طعنهزنان را دانید. نیکوترین پیرایه خاموشی دانید. ناگفتی مویید. ناجستنی مجویید . . .». (← مستوفی، 1387: 118-120)
** ص 172و173:
کعبه در شومی عرب چون قطره در تنگی صدف یا صدف در بحر ظلمانی گروگان آمده
مأخذ این سخن مؤلف غیاثاللغات را شرح شادی آبادی دانستهاند: «سه ستاره است به شکل مثلث بر دور قطب که آن را صدف گویند». و سخن شادی آبادی را چنین ذکر کردهاند: «از پنج ستارهی بناتالنعش صغری و سه ستارهی دیگر که در مقابل آن ستارگانند شکل صدف نمودار است و قطب شمالی که نقطهی موهوم است در میان آن صدف است».
حال آنکه مأخذ سخن مؤلف غیاثاللغات، شرح معموری غنایی است: «سه ستاره است که بر دو طرف قطب است آن را صدف قطب گویند». (معموری غنایی: 157)؛ شایان ذکر است که منبع استاد، غیاثاللغات چاپ بمبئی است. در غیاثاللغات چاپ دکتر ثروت چنین آمدهاست: «سه ستاره است به شکل مثلث بر دور قطب که آن را صدف قطب گویند». (رامپوری، 1363: ذیل صدف)
** ص 188:
از برای خوان کعبه ماه در ماهی دو بار گاه سیمین نان و گه زرین نمکدان آمده
نوشتهاند: «سیمین نان: نان سفید، نان نقرهگون. در لغتنامهی دهخدا آن را کنایه از ماه در حالت بدر یاد کردهاند، امّا اگر در بیت تصحیفی اتفاق نیفتاده باشد، خاقانی سیمین نان را هلال و زرین نمکدان را بدر تصور کردهاست».
بایدگفت -همچنانکه در لغتنامه آمده- سیمین نان استعاره از ماه در حالت بدر است؛ آنچه سخن ما را قطعی میکند بیت زیر است:
باز مه بودی هر ماه دو بار گاه خوان و گاه نمکدان اسد (خاقانی شروانی، 1374: 868)
پیداست که در این بیت نمکدان استعاره از ماه در حالت هلال است، همچنانکه خوان استعاره از ماه در حالت بدر است.
** ص 188:
رسته دندان نیاز آنجا و پیر هشت خلد از بن دندان طفیل هفت مردان آمده
نوشتهاند: «پیر هشت خلد: کنایه از رضوان». اما بهتر است پیر هشت خلد را کنایه از ادریس پیامبر بدانیم، یکی از وجوه مهم سرگذشت این پیامبر که در دیوان خاقانی بارها به آن اشاره شده است ورود او به بهشت است؛ در سورهی مریم (19: 56 و57) نیز آمدهاست که: «و اذاکر فی الکتابِ ادرس اِنّه کان صدّیقا نبیّا * و رفعناهُ مکاناً علیّاً». از سوی دیگر رضوان از فرشتگان و چنانکه میدانیم پری و جوانی در باب ایشان بیمعنی است.
شاه ادریس است و خود جز ادریس از مردان کس جنان ندیده است (همان، 71)
عیسی از چرخ فرود آید و ادریس ز خلد کاین دو را زله ز خوان پایهی طاها بینند (همان، 99)
داری سپهر هفتم و جبریل معتکف داری بهشت هشتم و ادریس میربار (همان، 176)
نه ادریس وارم به زندان خوفی که در هشت باغ رجا میگریزم (همان، 291)
بر تخت شهنشاهی و در مسند عزت ادریس بقا باش که فردوس لقایی (همان، 439)
نشگفت گر از فردوس ادریس فرود آید تا درس کند پیشت اخبار جهانداری (همان، 503)
ادریس دین حدیقهی فردوس تازه یافت رضوان ملک بر در بستان نو نشست (همان، 756)
سارفت روضه خلد الری زائرها کنفس ادریس اهواها کما وجبا (همان، 960)
و در بیتی بهشت را «ادریسخانه» گفتهاست:
ادریسخانه گور منوچهر صفدر است عیسیکده حظیرهی خاقان اکبر است (همان، 528)
** ص 205:
کعبه صرّافی، دکانش نیم بام آسمان بر یکی دستش محک زر ایمان آمده
بر محک کعبه کو جنس بلال آمد به رنگ هر که را زر بولهب روی است شادان آمده
بر سیاهی سنگ اگر زرت سپید آید نه سرخ ز آن سپیدی دان سیاهی روی دیوان آمده
چنین آوردهاند: «تصور کعبه به صورت صراف و نقاد سکه و وگواهی دادن به سره و ناسره بودن، برگرفته از برخی روایات است. در روایات آمدهاست: اللّه یبعث یوم القیامه و یشهد لمن استمله بحق و صدق». باید گفت که مراد خاقانی از محک زر ایمان و محک کعبه، حجرالاسود است:
حجرالاسود نقد همگان را محک است کم عیّارم از آن کرد محک خوار مرا (همان، 40)
خاقانی برکنار از سیاهی حجرالاسود و محک، در ساختن این تصویر به روایات خاصی نظر دارد؛ در نزهه القلوب آمده است که: قال النبی (صلعم) فی الحجر: «و إنّه یبعث و له عینان یُبصر بهما و لسان ینطقُ به و یشهدُ علی مَن استلمهُ» و قال (صلعم): «إنّ الحجر الاسود یحشرُ یوم القیامه و له عینان ینظرُ بهما و لسان یتکلمُ به و یشهد لکل من قبّله و إنّه حجر یطفو علی الماء و لا یسخن بالنّار اذا و قد علیه». (مستوفی، 1381: 40و41)
آنچه در آثار البلاد و اخبار العباد قزوینی آمدهاست، شایان ذکر است: «و امّا حجرالاسود، پس در خبر آمدهاست که آن یاقوتی است از یاقوت بهشت، و آن مبعوث میشود روز قیامت و حال آنکه آن را دو چشم باشد و زبانی که گواهی دهد به آن برای کسی که استلام آن کرده به اخلاص و صدق نیّت. و مروی است که قدوهی اصحاب عدالت انتساب امیرالمؤمنین، عمربن الخطاب رضی اللّه تعالی عنه تقبیل آن کرد و بگریست تا آنکه بلند شد آواز نشیج او، پس برگشت و دید باب مدینه العلوم را کرّم اللّه وجهه و گفت: یا ابا الحسن اینجا میریزیم ما اشکها را و حال آنکه میدانیم که این سنگی است که منفعتی و مضرتی از آن نیاید، اگر نه پیغامبر خدا را میدیدیم که تقبل آن کرده، هرگز تقبیل نمیکردم، پس فرمود مظهر العجایب و الغرایب: بلکه آن حجر نفع میکند و مضرت میرساند یا امیرالمؤمنین زیرا اللّه تعالی وقتی که عهد گرفت از ذریهی آدم، نوشت بر آنها کتابی و فروبرد آن کتاب را به این سنگ، پس این سنگ گواهی میدهد از برای مؤمن به وفای عهد و برای کافر به نقض عهد، و این است گفتن مردم نرد استلام: اللّهم ایمانا بک و تصدیقا بک و وفاء بعهدک، (یعنی ای بارخدا ایمان آوردم ایمان آوردنی به تو و تصدیق کردم تصدیق کردنی به کتاب تو و وفا کردم وفاکردنی به عهد تو)». (قزوینی، 1371: 151و152)
در عجایب المخلوقات طوسی نیز آمدهاست: «و آن کی عهدنامه در روز خطاب الست بربکم فالوا بلی نبشتهاند، حق سبحانه و تعالی درین سنگ تعبیه کردهاست تا به قیامت». (طوسی، 1387: 126و127)
** ص 218:
کعبه، شان شهد و کان زرّ رسته است ای عجب خیل زنبوران و مارانش نگهبان آمده
نوشتهاند: ابوریحان بیرونی در الجماهر فیالجواهر، رستن زر در بعضی از زمینها را اسطورهگونه ذکر کردهاست؛ اما مصحح کتاب در توضیح این نکته به نقل از طبائع الحیوانِ شرفالزمان مروزی چنین مینوسید: «فی سفاله الهند فی أقصاها، أرض یقال لها زمین زر ای أرض الذهب ینبت فیها الذهب کما ینبت الکلأ. و التجار یقصدونها و لایمکنهم أن یدخلوها ألّا لیلاً».
جوهری نیشابوری ذیل ذکر معادن زر مینویسد: «و معتمدان بسیار حکایت میکنند بر تواتر که در زمین مغرب بیابانی است و در آن بیابان موضعی است که آن را نکرور خوانند که آنجا زر از زمین میروید، همچنانکه نباتهای دیگر. و رفتن به حدود آن موضع به غایت متعذّر است به سبب سبخه که آن را "کزیر" میخوانند بر راه است و رفتن بدان موضع دشوار. چون از آن سبخه گذر میکنند، ده روزه راه است که در میان آب میباید رفت و آن آبی نیست که به کشتی توان گذشت. تا قعر آب یک گز بیش نیست. و بعد از آن بیابانی است که بیشتر اوقات باد سموم آید و کم کسی از آن گذر تواند کرد. و نزدیک آن اندک آبادانی است و البته آنجا نمک نیست. و اگر به نادر کسی آنجا تواند رفت ستور بردن ممکن نیست، پیاده بباید رفت. حیلتها میسازند و نمک میبرند و همسنگ زر میگیرند و آن نوع را "عقیان" میگویند». (جوهری نیشابوری، 1383: 306)
در آثار البلاد قزوینی آمدهاست که: صاحب عجایبالاخبار گفته که: به اقصای بلاد هند زمینی است که ریگ آن مخطوط به طلاست، و به آن زمین نوعی از نمل است بزرگ جثّه که از سگ نیز سریعالعدوتر است و آن زمین سخت گرم است. چون آفتاب بلند شود و حرارت شدّت پذیرد، نمل از آنجا در سوراخها به زیر زمین درآید و در آن مختفی گردد تا وقتی که سورت حرارت فرونشیند. و اهل هند در وقت اختفای نمل آمده از آن ریگ به قدری که توانند بردارند و از خوف لحوق نمل شتابان گریزند که اگر یکی از آن نمل برسد میخورد انسان را. (قزوینی، 1371: 168و169)
در عجایبالمخلوقات طوسی نیز در باب معدن زر آمدهاست که: به زنگبار جزیرهای است بر آن زر روید مانند زبان گاو؛ آنجا مورچه بود بزرگ، چنانک شکم آدم بدرد و راهی با خطر و گردابی در پیش و در آن حدود پلنگ باشد بسیار، مردم همه پوست پلنگ پوشند. (طوسی، 1387: 144)
** ص 222:
مصطفی کعبه است و مهر کتف او سنگ سیاه هرکف از بحر کف او زمزم احسان آم
گرد چار ارکان او بین هفت طوق و شش جهت چار ارکانش ز یاران چار ارکان آمده
در چاپ سجادی (خاقانی شروانی، 1374: 372)، عبدالرسولی (خاقانی شروانی، 1316: 381) و حتی در چاپ کزازی (خاقانی شروانی، 1375: 564)، «چار اقران» آمده که ضبط صحیح است، پیامبر به کعبه مانند شدهاند و چار یار ایشان (خلفای راشدین) به چهار رکن کعبه (رکن شامی و یمانی و عراقی و حجرالاسود). روشن نیست استاد این ضبط را از کجا برگزیدهاند، زیرا مصراع دوم این بیت نسخهبدلی ندارد.
** ص 234:
گرچه شروان نیست چون غزنین منم غزنین فضل از چو من غزنین نگر غزنین به شروان آمده
ضبط اصیل واژه «عِرنین» است، که معنی آن را اول و بهترینِ هرچیز و نیز سردار و شریف قوم ذکر کردهاند. (دهخدا، 1373: ذیل عرنین)، خاقانی بعمد این واژه را برگزیدهاست تا با واژهی غزنین جناس خطِ برجستهای بیافریند. آنچه این سخن را قطعی میکند، عبارتی از منشأت است: «. . . مع ما که همت یمین الدّوله محمودِ غزنین که عرنین ایّام بود، یمین اللّه و ایم اللّه که مکرمت این صدر محمود نام را ایاز عبودیّت شاید که باشد». (خاقانی شروانی، 1384: 299)
** ص 279:
تیر باران سحر دارم سپر چون نفکند این کهن گرگ خشن بارانی از غوغای من
نوشتهاند: «خشن به جامهای اطلاق میشده است که مانند خرقه بوده ولی کمارزش و از الیاف گیاهی به همین نام بافته میشده است».
نخستین بار خانم ملیحه کرباسیان بیان داشتهاند که در این بیت واژهی «خشن» به معنای کبود است، خشن یا خشین (xšên / xašên) تحولیافتهی واژهی اوستایی aaxšaen و کلمهی باستانی aaxšani است، و که در متن پهلوی بندهشن، گزیدههای زاداسپرم و بندهشن هندی دیده میشود. خانم کرباسیان سپس به ذکر شواهد این واژه در فرهنگهای لغت فرس، برهان قاطع، لغتنامه و معین میپردازند که خشن یا خشین را به معنای کبود و تیره ثبت کردهاند. (کرباسیان، 1383: 47 و 48؛ و: کرباسیان، : 1372: 22 و 23)
نگارنده نیز معتقد است که در این ترکیب واژهی خشن در معنی خاکستری و کبود تناسب بیشتری دارد، و در این صورت لطافت ترکیب خیرهکننده خواهد بود، زیرا در حیاه الحیوان کبری در باب گرگ آمدهاست که: «و من أوصافه الغبش و هو لون کلون الرماد، یقال ذئب أغبش و ذئبه غبشاء». (دمیری، بیتا: ج 1: 325) از اینرو خشن در معنای خاکستری و کبود هم با گرگ و هم با آسمان در تناسب تام و تمام قرار دارد.
لازم به ذکر است که «خشن بارانی» در رابطه با گرگ استعاره از پوست کبود و خاکستری رنگ اوست. قدما برای پوست گرگ قایل به خواصی بودهاند: «و اذا اجتمع جلده و جلد شاه فی موضع واحد، تجرد جلد الشاه کما تقدم . . . و اذا علق وتر من ذنبه علی شیء من الملاهی و ضرب بها، تقطعت جمیع أوتار الغنم التی تکون علی الملاهی و لمیسمع لها صوت و اذا یخر بجلد الذئب حانوت من یعمل الدفوف التی تعلب بها النساء تشققت و ان اتخذ طبل من جلده و ضرب به بین طبول تشققت الطبول کلها». (همان: 329)؛ «در کارزارها یک خروار کوس از پوست گرگ بسازند، چون با دیگر کوسها بزنند و آواز به هم آمیخته شود، دیگرها دریده شوند. و نیز اگر دو دف بکنند یکی از پوست گرگ و دیگر از پوست آهو یا گوسفند و به هم بزنند آنچه از آن گوسفند باشدآواز ندهد و دریده شود، و این عجایبی و خاصیتی است که خدای تعالی دیار کرده است». (رازی، 1362: 59) در عجایب المخلوقات طوسی نیز به این خاصیت اخیر اشاره شدهاست: «و اگر از پوست گرگ دفی سازند و بزنند، همه دفها بدرد». (طوسی، 1387: 575)؛ خاقانی گفتهاست:
جوشش کوسش که نالد چون گوزن از پوست گرگ حیض خرگوش از تن شیر ژیان انگیخته (همان: 397)
در ختمالغرایب نیز آمده:
کوسش به پناه تیغ برّان شیر است ز پوست گرگ غرّان (خاقانی شروانی، 1386: 120)
میان گرگ و سحر نیز پیوندی وجود دارد که از نظر شاعر دور نبودهاست: «و بیشتر که او قصد گله کند پیش از طلوع صبح بود، زیراکه سگ همه شب پاس داشته و شبان نیز همچنین خسته باشد، در این وقت فرصت یابد و گوسفند را برباید». (قزوینی، بیتا: 415)، و: «و أکثر ما یتعرض للغنم فی الصبح و انما توقع فتر{ الکلب و نومه و کلاله لانه یظل طول لیله حارسا مقتضیا». (دمیری، بیتا: 326)، در نزهتنامهی علائی نیز چنین آمدهاست: «و بامداد پگاه پیش از برآمدن آفتاب به طلب گوسفند رود، از آنچه داند که شبان و سگ رنجور شده باشند و بامدادان وقت آسودن است. . . . گویند به وقت برآمدن آفتاب زودتر سه بار دهان بازکند آنگاه بیرون آید و الا تا آفتاب فروشدن دهان از هم نتواند کردن». (رازی، 1362: 57)
بین گرگ و باران نیز پیوندی در میان است: «ظاهر آن است که گرگ بچه از باران میترسد و در وقت باران از سوراخ خود بر نمیآید، هرچند گرسنه و تشنه باشد؛ امّا چون گرگی بیرون خانهی خود باشد و از اتفاقات او را باران درگیرد و ببیند از او آفتی و ضرری نمیرسد بار دیگر دلیر میشود و از باران خائف نمیگردد». (حاکمی، 1352: 52)
** ص 280:
این خماهنگون که چون ریمآهنم پالود و سوخت شد سکاهنپوشش از دود دل دروای من
نوشتهاند: «خماهن: نوعی سنگ سخت و تیرهی مایل به سرخ. خماهنگون: کنایه از آسمان». پایهی پندار در تشبیه آسمان به خماهن و بهکاربردن نامتصویر «خماهنگون» برای آن، بر باوری اساطیری نهاده شدهاست: «در زبان پهلوی، فلزگونه بودن آسمان، با صفت خُوَن آهن (Xvanâha) به معنی فلز گداخته، بیان شده و در فارسی، به صورت خُمآهن و خُماهان و خُماهن به کار رفته . . . در بندهش آمدهاست که: نخست، آسمان با ظاهری روشن و بسیار دورکرانه، به پیکر تخمی از خُماهن که الماس (=فلز سخت یا فولاد) نر باشد، آفریده شد». (یاحقی، 1386: ذیل خُماهن)
** ص 299:
بختی مستم نخورده پخته و خام شما کز شما خامان نه اکنون است استغنای من
پایهی پندار بر باورداشتی کهن استوار است که از نظر شارح به دور ماندهاست: «دربارهی شتر نوشتهاند که چون به مستی و هیجان برسد، غذایش به نهایت کم میشود و در مقابل تحمل بار او چند برابر میگردد و شاعر در بیت به همین نکته توجه داشتهاست». (امامی، 1379: 103) عبارت حیاه الحیوان الکبری مؤید این سخن است: «قال اصحاب الکلام فی طبائع الحیوان لیس لشیء من الفحول مثل ما للجمل عند هیجانه اذ یسوء خلقه و یظهر زبده و رغاؤه فلو حمل علیه ثلاثه اضغاف عادته حمل و یقل أکله». (دمیری، بیتا: ج1: 15) در عجایب المخلوقات قزوینی نیز در باب شتر آمدهاست که: «در شباط او را هیجانی عظیم باشد و اندک خورد و اگر بار دو اشتر بر وی نهی برگیرد». (قزوینی، بیتا: 450)؛ و حال اشارهای دیگر به این امر:
وادی چو دشت محشر و بختی روان چنانک کوه گران که سیر بود روز محشرش
چون صوفیانش بارکشی بیش و قوت کم هم رقص و هم سماع همه شب میسرش
هر که از جلاجل و جرس آواز میشنود در وهم نفخ صور همی شد مصورش
(همان: 271)
** ص 368 و 369:
سزد گر راهب اندر دیر هرقل کند تسبیح از این ابیات غرّا
در باب «دیر هرقل» چنین آوردهاند: «محمد غیاثالدین گفتهاست: دیری است ساختهی پادشاهان روم. این گزارش ممکن است با توجه به همین بیت توسط فرهنگ نویسان هندی عرضه شدهباشد. نگارندهی این سطور معتقد است که این مورد نیز از مواردی است که در آن تصحیفی رخ داده یا تسامحی در آن منظور شدهاست و صورت درست آن باید دیر هزقل باشد. دلیل مهم آنکه دیری به نام دیر هرقل درکتابهای جغرافیایی ذکر نشدهاست و دلایل دیگری هم میتوان برای این تصحیف اقامهکرد و از آن جمله میتوان گفت که به سبب دور از ذهن بودن دیر هزقل و شهرت هرقل امپراطور روم شرقی، این تصحیف اتفاق افتادهاست. . . . اما دیر هزقل کجاست؟ لسترنج در کتاب معروف خود به نقل از یعقوبی از صومعهای بزرگ در نزدیکی نعمانیّه به نام دیر هزقل نام برده و افزودهاست که در آنجا راهبان از دیوانگان پرستاری میکردهاند. یاقوت حموی نیز دیر هزقل را دیری مشهور در میان بصره و عسکر مکرم ضبط کردهاست. مؤلف کتاب الدیارات النصرانیه فی الاسلام دیر هزقل را در شام ذکر کرده و گفتهاست که: در این دیر شاعران دیوانه را محبوس میکردند و راهبان دیوانگان را پرستاری میکردند. بنابراین دیری با نام دیر هزقل در شام یا بینالنهرین بودهاست که در آنجا راهبان مسیحی دلباختگانی را که در وادی عشق به سوی جنون میتاختهاند، پذیرایی میکردهاند. . . . بنابراین دیر هرقل با راء بینقطه قابل تأمل است و شاید مراد خاقانی از دیر هرقل همان دیر هزقل است که نسخهپردازان با حذف نقطهی آن به صورت دیر هرقل آوردهاند و به احتمال بسیار ضعیف، شاعر همین دیر را با نام دیر هرقل میشناخته است».
برآنیم تا در این جستار به نتیجهای مقبول در باب دیر هرقل برسیم. باید گفت که واژهی هرقل، در اصل هزقل بوده و هزقل نیز حزقیل بودهاست، حزقیل صورت دیگر واژهی حزقیال، نام خاص یکی از پیامبران الهی است.8 نخستین محققی که مرا از این حقیقت آگاه گردانیدند، استادم، دکتر نصراللّه امامی بود. استاد در کلاس درس خاقانی به اصل واژه اشاره میکردند، روزی که نگارنده در خدمت ایشان بود مبحث را بیشتر بازکردند و فرمودند مقالهای در باب این دیر در دست نوشتن دارند. من که تازه تحقیق در باب خاقانی را شروع کرده بودم، بیآنکه استاد از من بخواهد، تصمیم گرفتم تحقیقی در باب این دیر انجام دهم؛ پس از چندی از میان منابع عربی و محدود منابع فارسی، مطالبی پیدا کردم و آن را نزد استاد بردم؛ وقتی استاد یادداشتهای من را نگاه کردند، به من نگریستند و فرمودند: آقای مهدوی! فکر میکنم کار ما در باب دیر هرقل سرنوشتی چون کار دکتر یزدگردی در باب حواصل و بوتیمار پیدا کند! آری یک سال و چند ماه است که از این تحقیق میگذرد اما نه استاد فراغتی دارند که نتیجهی تحقیقات خویش و شاگردش را عرضه کند و نه شاگرد به خود اجازه میدهد که دست به چنین کاری بزند. در اینجا فرصت را مغتنم میشمارم و خلاصهای از یادداشتهای خود را ذکر میکنم.
چنانکه گفتیم صورت اصیل واژه حزقیل و حزقیال است، نام این پیامبر از آن جهت به این دیر اطلاق شدهاست که براساس رأی برخی از مفسران (و از جمله ابن عباس) در تفسیر آیهی «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيََارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقََالَ لَهُمُ اللََّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْيََاهُمْ» (بقره2: 243)، و گاه آیهی «أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلىََ قَرْيَه وَ هِيَ خََاوِيَةٌ عَلىََ عُرُوشِهََا قََالَ أَنََّى يُحْيِي هََذِهِ اللََّهُ بَعْدَ مَوْتِهََا فَأَمََاتَهُ اللََّهُ مِائه عََامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قََالَ كَمْ لَبِثْتَ قََالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قََالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائه عََامٍ فَانْظُرْ إِلىََ طَعََامِكَ وَ شَرََابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلىََ حِمََارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ الآية لِلنّاسِ وَ انظُر اِلی الِعظام کَیفَ نُنشِزُها ثُمَّ نَکسوها لَحما فَلَمّا تَبَیَّنَ لَه قالَ اَعلَمَ اَنَّ اللّهَ علی کلِّ شیء قَدیر»9 (بقره 2: 259) ایشان این دیر را بناکردهاست.
یاقوت حموی ذیل دیر هزقل نیز چنین آوردهاست: «بكسر أوله، و زاي معجمه ساكنه، و قاف مكسوره، و أصله حزقيل ثم نقل إلى هزقل، و في هذا الموضع كان قصه الذين قال اللّه عزوجل فيهم: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيََارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقََالَ لَهُمُ اللََّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْيََاهُمْ، لحزقيل في هذا الموضع. و قد ذكرت المواضع بتمامها في داوردان و في البطائح فأغنت عن الإعاده: و هو دیر مشهور بين البصره و عسكر مكرم، و يقال إنه المراد بقوله تعالى: أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلىََ قَرْيَةٍ وَ هِيَ خََاوِيَةٌ عَلىََ عُرُوشِهََا قََالَ أَنََّى يُحْيِي هََذِهِ اللََّهُ بَعْدَ مَوْتِهََا، ذكره بعض المفسرين قال: و عندها أحيا اللّه حمار عزير، عليه السلام». (حموی، 1995: 540و541)
در این کتاب مطلب سودمندی نیز ذیل «داوردَان» آمدهاست: «بفتح الواو، و سكون الراء، و آخره نون: من نواحي شرقي واسط بينهما فرسخ، قال ابن عباس في قوله عزوجل: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيََارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ، قال: كانت قرية يقال لها داوردان وقع بها الطاعون فهرب عامه أهلها فنزلوا ناحية منها فهلك بعض من أقام في القريه و سلم الآخرون. فلما ارتفع الطاعون، رجعوا سالمين، فقال من بقي و لم يمت في القريه: أصحابنا هؤلاء كانوا أحزم منا، لو صنعنا كما صنعوا سلمنا و لئن وقع الطاعون ثانيه لنخرجن. فوقع الطاعون فيها قابلا فهربوا و هم بضعه و ثلاثون ألفا حتى نزلوا ذلك المكان [= داوردَان]، و هو واد أفيح، فناداهم ملك من أسفل الوادي و آخر من أعلاه أن موتوا فماتوا، فأحياهم اللّه تعالى بحزقيل في ثيابهم التي ماتوا فيها، فرجعوا إلى قومهم أحياء يعرفون أنهم كانوا موتى حتى ماتوا بآجالهم التي كتبت عليهم، و بني في ذلك الموضع الذي حيوا فيه دير يعرف بدير هزقل، و إنما هو حزقيل». (حموی، 1995: 434 و 435)
در کتاب مراصد الاطلاع نیز ذیل دیر هزقل چنین آمدهاست: «بكسر أوله، و زاى ساكنه، و قاف مكسوره: دير مشهور، بين البصره و عسكر مكرم. قيل موضع قصه الذين خرجوا من ديارهم و هم ألوف حذر الموت فأماتهم اللّه ثم أحياهم لحزقيل. و يقال: إنه المراد بقوله تعالى: أو كالذى مرّ على قريه و هى خاويه علی عروشه. و عندها أحيا اللّه حمار عزير». (بغدادی، بیتا: 579)
طبیعتاً میتوان مطلب یاقوت در باب «داوردَان» را نیز در این کتاب یافت: «بفتح الواو، و سكون الراء، و آخره نون: من نواحى شرقىّ واسط، بينهما فرسخ. قال ابنعباس فى قوله تعالى: ألم تر إلى الذّين خرجوا من ديارهم و هم ألوف حذر الموت؛ أهل قريه يقال لها داوردان، وقع بها الطاعون فخرجوا، و هم بضعه و ثلاثون ألفا، فلما نزلوا فى الموضع الذي قصدوه، و هو وادى أفيح ناداهم ملك من أسفل الوادى، و آخر من أعلاه موتوا، فماتوا فأحياهم اللّه بحزقيل فى ثيابهم التى ماتوا فيها، فرجعوا إلى قومهم أحياء يعرفون أنهم كانوا موتى حتى ماتوا بآجالهم التى كتبت عليهم، و بنى فى ذلك الموضع الذي حيوا فيه دير يعرف بدير هرقل، و إنما هو حزقيال». (همان:511)
قزوینی در آثار البلاد و اخبار العباد نیز دیر حزقیل آورده و آن را منسوب به حزقیل پیامبر دانستهاست، او همچنین حکایت مبرد را -که در برخی از متون در رابطه با دیر هزقل آمده- ذکر کردهاست: «دیری است مشهور میان بصره و عسکر مکرم، و آن دیر در جایی است که رفته بودند به آنجا اهل داوردان، وقتی که برآمده بودند از دیار خود و حال آنکه چندین هزار کس بودند از خوف مرگ، که پس به حکم الهی آوازی به گوش آنها رسید که بمیرید، و اجابت آن داعی مجاب نمودند. پس از آن زنده گردانید آنها را؛ پس بنا کردند به آن موضع دیری را، و آن دیر منسوب است بحزقیل علی نبینا و علیه السلام.
«حکایت کرده ابوالعباس مبرد که: خبر آن دیر به من رسید و گفتم اصحاب خود را که: میخواهم درآیم به آن دیر، پس درآمدیم به آن دیر، و دیدیم آن را منظری نیک، و ناگاه در بعضی از خانههای آن مردی کهل خوش روی را دیدم که آثار نعمت و تنعُّم بر چهره او پیدا بود، و در آنجا محبوس و مسلسل بود. سلام گفتیم بر او، جواب سلام گفت و پرسید از کجااید ای جوانان؟ گفتیم از بصره، گفت، چه آورد شما را به این شهر که غلیظ است هوای آن و ثقیل است ماء آن و پابرهنگانند اهل آن. گفتیم طلب علم ما را به اینجا آورده. گفت: خوب است، چیزی از اشعار بر من بخوانید یا مرا اجازه دهید تا بخوانم. گفتیم تو بر ما بخوان، پس خواند:
لمّا أناخوا قبیل الصبح عسیهم و ثـوّرَوهـا بـالـهوی الـابـــلُ
و أبرزت من خلال السّجف ناظرها ت نَو الیّ و دمع العین منهملُ
و ودّعت ببنان حِلتَهَ عنّما فقَلت: لاحملت رجلاک یا جملُ!
أنّی علی العهد لم انقض مودّتهم بالیت شعری بطول العد مافعلوا؟
. . . پس گفت جوانی از بیباکان که همراه مال بود: مردند آنها. آن مرد نیمپیر گفت: من نیز بمیرم، جوان گفت: بمیر درحالی که راه یابندهای، پس دراز کشید و به خواب مرگ خوابید». (قزوینی، 1373: 126و 127)10
روشن شد که داوردان از نواحی واسط (شهری میان کوفه و بصره) است که به استناد قول یاقوت یک فرسخ با آن فاصله دارد. دیر حزقیل نیز در داوردان و بطایح است، در لغتنامه به نقل از قاموس لغات ترکی آمدهاست که در داوردان دیری منسوب به حضرت حزقیل هست (دهخدا، 1373: ذیل داوردان)؛ مقدسی نیز بطایح را ذیل واسط ذکر کرده و نوشتهاست: «این بطایح دریاچهها و و مردابها و کشتزارها و شکارگاهایی است که برای عراق سود فراوان دارد». (مقدسی،1385: 164 و 165)
عبارت الیعقوبی در البلدان نیز مؤید این سخن است: «از مدائن تا واسط پنج منزل راه است كه اول آنها «دير عاقول» است و آن شهر نهروان ميانه است و قومى از اشراف دهقانان در آن سكونت دارند. سپس «جرجرايا» كه شهر نهروان پائين و ديار اشراف پارسيان از جمله رجاء بن ابى ضحاك و احمد بن خصيب است. سپس «نعمانيه» كه شهر زاب بالا است و منازل خاندان نوبخت نزديك آن است و در شهر نعمانيه است «دير هزقل» كه ديوانگان را آنجا درمان مىكنند، سپس «جبل» كه شهرى است كهن و آباد، سپس «مادرايا» كه اقامتگاه قديمى اشراف عجم است، سپس «مبارك» كه نهرى است كهن و پس از نعمانيّه از طرف غربى دجله، قريه معروف به «نعماباذ» است و آن فرضهاى است كه كشتيهاى دجله از آنجا به نيل منتقل مىشود. . . . خراج واسط جزء خراج طسوجهاى سواد است و بدان جهت واسط ناميده شده كه از آنجا تا بصره پنجاه فرسخ است و تا كوفه پنجاه فرسخ و تا اهواز پنجاه فرسخ و تا بغداد پنجاه فرسخ و از همين رو واسط ناميده شد. . . . و از واسط در «بطايح» به بصره و بدان جهت بطايح ناميده شده كه چندين آب آنجا فراهم مىشود ، سپس از بطايح در «دجله العوراء» رهسپار مىشود، سپس به «بصره» مىرسد و در شط «نهر ابن عمر» پهلو مىگيرد».
توضیحی که صاحب الروض المعطار فى خبر الاقطار در باب «الزبان» آورده در درک مطلب فوق بسیار مفید است: «و يقال الزابيان بزياده الياء، نهران أسفل الفرات، قال محمد بن سهل: هي ثلاثه زواب معروفه من سواد العراق الزاب الأعلى و الزاب الأوسط و الزاب الأسف قالوا: و إذا اجتمع الزابان كانا نصف دجله و أكثر، و هما واردان من بلاد أرمينيه و أذربيجان، و مدينه الزاب بينها و بين هيت سته و ثلاثون ميلا، و هي مدينه عامره ذات قرى و بساتين و عماره، و هي ما بين المدائن و واسط، و هي النعمانيه و فيها دير هزقل الذي يعالج فيه المجانين». (الحمیری، 1984: 253)؛ مقدسی سرزمین عراق را به شش خوره و ناحیت تقسیم کردهاست: «نخستین خوره از سمت بادیهی عرب، کوفه است، سپس بصره، واسط، بغداد، حلوان، سپس سامرا است». (مقدسی، 1385: 158)
چنانکه پیداست واسط پس از بصره است، با توجه به وجه تسمیهای که الیعقوبی برای واسط ذکر کرده و مقدسی نیز در احسن التقاسیم (مقدسی،1385: 158) آن را ذکر نموده، از این شهر تا اهواز پنجاه فرسخ راه است. عسکر مکرم نیز که چون اهواز ناحیتی از خوزستان است کم و بیش چنین فاصلهای با بصره دارد. بنابراین سخن یاقوت حموی که محل دیر حزقیل را بين بصره و عسكر مكرم میداند، و دیگران که محل دیر را نعمانیه و داوردان ذکر کردهاند همه یکی است و اختلاف در ظاهر است؛ و این دیر در شام نیست.
دیر هرقل دیری بوده که در آن از دیوانگان مراقبت و مداوا میشدهاست؛ و بلکه در این باب مشهورترین دیر بوده و به آن مثل میزدهاند؛ ثعالبی در ثمار القلوب میگوید: يضرب به المثل لمجتمع المجانين، و يقال للمجنون كانّه من دير هزقل، و ذلك أنّه مأوى المجانين يُشدّون هناك و يداوون». (← ثعالبی نیشابوری، 1909: 419و420)
** ص 507:
او بلبل است ای دلستان طبعش چو شاخ گلستان در مجلس شاه اخستان لعل و زرش بار آمده
نوشتهاند: «ای دلستان، خاقانی همچون بلبل است و قریحهی او همچون شاخ پر شکوفهی گلستان. این بلبل چون در مجلس سلطان انشاد شعر میکند، شاه اخستان و احیانا دیگران بار لعل و زر نثار او میکنند».
باید گفت در مصراع اول خاقانی به بلبل و طبعش به شاخ گلستان مانند شدهاست؛ لعل و زر در مصراع دوم به معنای صله و نثار نیست، بلکه استعاره از شعر و سخن خاقانی است که در حقیقت بار و حاصل شاخسار طبع اوست، از سوی دیگر لعل و زر در پیوند با شاخ گلستان -که در مصراع اول مشبهبه طبع خاقانی است- استعاره از گلبرگهای سرخ رنگ و پرچمهای زرد گل است. شواهد متعدد به دست آمده از دیوان این سخن را قطعی میکند:
نهاد تنپرستان را گل خندان گلخن دان درونسو خبث و ناپاکی و بیرونسو زر و مرجانش
(خاقانی شروانی، 1374: 212)
غمناک بود بلبل، گل میخورد که در گل مشک است و زر و مرجان وین هر سه هست غم بر
(همان: 192)
آن شاخ سیم بر سر بالین مصطفی از بس نثار لعل و زرت گلستان شده (همان: 402)
جام چو گل عطر جان آمیخته لعل با زر در دهان آمیخته (همان: 491)
آفتابی چو غنچه سر بسته که نماید چو غنچه زر و لعل او
غنچه دارد زر تر اندر لعل لعل دارد میان زرّ تر او (همان: 797)
نه لعل از بر خاتم زر نشیند نه لعل و زر گل چنین است عمدا (همان: 815)
** ص 512:
روی سپهر چنبری بگرفت رنگ اغبری بر آینهی اسکندری خاکستر انبار آمده
نوشتهاند: «در این بیت آینهی اسکندری به سبب شفافیت و صفای آن از آسمان استعاره شدهاست». حال آنکه به نظر میرسد آینهی اسکندری در این بیت استعاره از خورشید است:
صبحدم آب خضر نوش از لب جام گوهری کز ظلمات بحر جست آینهی اسکندری (همان: 419)
نکتهی مهم دیگری در بیت است که گویا از چشم شارح دور ماندهاست: یکی از شیوههای زدودن زنگ آینه استفاده از خاکستر بودهاست؛ خاقانی گفته است:
نام تو را ز من نگریزد، چرا؟ بدانک گه گه کنند پاک به خاکستر آینه (همان: 399)
مپوش آن رخ ز من که نگریزد آن رخ را گر آن رخ آینهسیماست، من خاکسترم باری (همان: 693)
** ص 513و 514:
گر میدهی ممزوج ده، کاین وقت می ممزوج به بر می گلاب ناب نه چون اشک احرار آمده
نوشتهاند: «ممزوج: آمیخته، مخلوط، شراب مخلوط با آب و احیاناً با گلاب. شاعر . . . در این بیت از ساقی می آمیخته با گلاب همچون اشک آزادگان طلب کردهاست. زیرا در گرمای تابستان می ممزوج بهتر است زیراکه از گیرایی شراب اندکی کاسته میشود».
اشاره ظریفی در بیت است: طبع گلاب سرد و خشک است (بغدادی،1382: 52)، از این رو دافع حرارت و ضد گرما است؛ گویا خاقانی در بیت زیر نیز به این خصوصیّت گلاب توجه دارد:
خوی به پیشانی و کف در دهنم بس خطر است به گلاب آن خوی و کف چند زدایید همه
(خاقانی شروانی، 1374: 408)
همین طبع سرد گلاب باعث شده تا خاقانی آن را در کنار کافور ذکر کند:
از گلاب ژاله و کافور صبحش در سموم خیش خانه کسری و سرداب خاقان دیدهاند (همان: 91)
به جهت همین طبع سرد یکی از داروهای علاج سردرد حاصل از خمار (صداع خماری) استفاده از گلاب بودهاست: «و بوی صندل و گلاب و کافور، و بوی شاهسفرم سرد کرده و گلاب سرد برزده سود دارد». (جرجانی، 1385: 512) و: «و چون بر سر ریزند خمار را تحلیل دهد و صداع را ساکن کند». (اختیارات بدیعی؛ نقل در: چغمینی، 1383: 201) در تحفهالغرایب نیز آمدهاست: «و اگر خمار هنوز باقی باشد، اندک مایه نبید را آب سرد برنهد و بخورد، و آن چیزها که خمار بشکند به کار دارد: یکی بسیار گفتن و یکی بسیار رفتن و بنفشه بویدن و گل و کافور و گلاب». (الحاسب؟، 1371: 96)؛ گویا در رباعی زیر مراد خاقانی از سردرد شش ماهه، خمار سختی است که با برزدن گلاب به سر رفع میشود:
ز آن نوش کند زهره شراب سخنم کز فرق فلک گذشت آب سخنم
درد سر شش ماهه به ناچیز شود ای هر که به سر کند گلاب سخنم
(خاقانی شروانی، 1374: 725)
اگرچه وجوه دیگری چون خوشبو گردانیدن (شمیسا، 1387: ذیل شراب) و جهت زیادتی تفریح (حسینی، بیتا: 862) برای همراه ساختن گلاب با شراب ذکر کردهاند؛ اما در این بیت به علت یادکرد حضور خورشید در برج سرطان -یعنی موسم تابستان- خاقانی به خاصیّت سردی و کاستن خمار و ضد گرما بودن گلاب توجه دارد. در تحفه حکیم مؤمن آمدهاست که: «. . . و در هوای گرم و وسط روزهای تابستان [خمر] استعمال ننمایید». (همان: 360)
لازم به ذکر است که مراد شاعر از می ممزوج، می آمیخته با گلاب است نه می آمیخته با آب، زیرا آمیختن می با آب باعث زایل شدن آن میشود، به همین دلیل است که خاقانی می بازاری را نمیپسندد و آن را نامرغوب میداند، بازاریان می ناب را با آب مغشوش میکردند:
بیش ز بازار می مخر که به بازار هیچ میی نیست آب برننهاهده (خاقانی شروانی، 1374: 665)
و اشارهای صریح به زایل شدن می با آمیختن آب:
نی نی تو راست عذر که مشک و میی همه نی مشک و می تبه شود آنگاه زیر آب (همان: 554)
در بیت زیر نیز آب را چونان نقطهی مقابل و متضاد شراب ذکر کردهاست:
عدل تو مادری کند، ملک بپرورد جان کآتش و آب را دهد با گل و مل برادری (همان: 430)
** ص 516:
چرخ از سموم گرمگه، زاده وبا هر چاشتگه دفع وبا را جام شه یاقوت کردار آمده
اشارهی طبی ظریفی در بیت وجود دارد، برخی از اطبا شراب را برای دفع وبا مفید میدانستهاند: «و صرف او به جهت تب ربع و تب بلغمی و رفع ضرر هوای وبایی. . . مجرّب است». (حسینی، بیتا: 361)؛ در نصحیتنامهی سلیمانی آمدهاست: و چون شراب تریاق است و ضرر عفونت هوا و وبا به واسطهی سمیّت هواست، پس اندکی از شراب به واسطهی دفع سمیّت نافع خواهد بود. و چون اکثر اسباب سرایت طاعون و وبا از توّهم است و خوف سرایت و شراب چون خوف همه چیزی زایل میگرداند، اندکی از آن چنانکه دفع خوف کند نافع بود. و چون اکثر سعایت و سرایت امراض از جهت ضعف قوّت است، چه اگر قوّت قوی باشد، دفع سرایت کند، اندکی از شراب چندانکه تقویت قوّت کند نافع باشد، چه شراب جمیع قوتها را تقویت میکند. و چون وصل حصول امراض وبایی از عفونت اخلاط میباشد و اندکی از شراب اغلاط را از عفونت حفظ میکند، استعمال اندکی از آن نافع خواهد بود. (محمد حکیمبن مبارک، 1386: 539)؛ خاقانی نیز در این بیت جام پر از شراب را در دفع وبا چونان یاقوت دانستهاست (سرخی نیز وجهشبه دیگر است)، فراموش نکنیم که قدما یاقوت را در دفع وبا بسیار کارآمد میدانستهاند. حافظ نیز شراب را دافع وبا میداند:
گر میفروش حاجت رندان روا کند ایزد گنه ببخشد و دفع وبا کند
(حافظ شیرازی، 1375: 378)11
** ص 517:
از بوس لبهای سران بر پای اسب اخستان از نعل اسبش هر زمان یاقوت مسمار آمده
نوشتهاند: «یاقوت: در این بیت ظاهراً استعاره از اشک خونین است». حال آنکه واژه «یاقوتمسمار» است به معنای مسمار یاقوترنگ یا یاقوتگون: مسمار سرخ رنگ چون یاقوت؛ یاقوتگونی و سرخی مسمار نعل اسب اخستان به این علت است که از بس لبهای سران و بزرگان آن را بوسیده، از سرخی لبهای ایشان مسمارهای نعل اسب سرخفام شدهاست. شواهد به دست آمده از دیوان نیز این سخن را تأیید میکند:
از بس که لبهای سران بوسد سم اسبش عیان چون جویم از نعلش نشان، مسمار مرجان بینمش
(خاقانی شروانی، 1374: 455)
ز بس که بر سم اسبت لب کفات رسید سم سمند تو را لعل نعل و مسمار است (همان: 841)
** ص 531:
تیرش که دستان ساخته، زو رجم شیطان ساخته عقرب ز پیکان ساخته تنین ز سوفار آمده
نوشتهاند: «دستان ساختن: خدعه کردن». بیشتر به نظر میرسد که مراد از دستان، زال باشد. قرینهی تیر نیز روشن است. محور تداعی معنای در ابیات قبل این امر را مقبولتر میسازد:
سام نریمان چاکرش، رستم نقیب لشکرش هوشنگ هارون درش، جم حاجب بار آمده
مردان علوی هفت تن، درگاه او را نوبه زن خصمان سفلی چار زن، پیشش پرستار آمده
باتیغ گردون پیکرش گردون شده خاک درش وز رای گیتی داورش گیتی نمودار آمده
با دولت شاه اخستان، منسوخ دان هر داستان کز خسروان باستان در صحف اخبار آمده
** ص 523 و 524:
اشرار مشتی بازپس، رانده به کین او نفس پیکانش چون پر مگس در چشم اشرار آمده
نوشتهاند: «بدکاران که مشتی واماندگاناند، و دربارهی کینهکشی از شاه سخن میانند و دم بر میآورند، زودا که پیکان شاه، سبکبال چون پر مگس در چشم آنان فرود آید».
پیداست که وجهشبه تشبیه پیکان به پر مگس را سبکبالی دانستهاند؛ حال آنکه وجهشبه در این تصویر دو چیز دیگر است، یکی رنگ سبز و بنفش:
ز آن تیغ کو بنفشتر است از پر مگس منقار کرکسان فلک میهمان اوست
(خاقانی شروانی، 1374: 74)
اسد گاو دل، کرکسان کبک زهره از آن خرمگس رنگ پیکان نماید (همان: 132)
از سر تیغش که هست سبز چو پر مگس کرکس گردون ز هول شاهپر انداخته (همان: 519)
و دیگری نکتهای ظریفی است که مرحوم عبدالرسولی آن را بازگفتهاند: «پر مگس بر چشم زیان رساند». (خاقانی شروانی، 1316: 410)
** ص 547:
چون مه کاست شب از شب بترم پیش شما کـز سـر روز بـهـی روز بـهایـد هـمـه
نوشتهاند: «روزبها: آنکه روز روشنی دارد، نیکبخت». حال آنکه «روزبها» یعنی آنکه چون روز، روشن و پرفروغ و در نهایت شاداب و در سلامت است. بها در معنای روشنی و روشنایی است و حکم وجهشبه را دارد. شاعر در جناس ساختن این واژه با روزبه تعمد آشکاری داشتهاست:
روزی که بر اعدا کنی آهنگ شبیخون خود روزبه آیی که شه روزبهایی
(خاقانی شروانی، 1374: 437)
اگر گزارش شارح را بپذیرم، کلام حشو خواهد بود.
** ص 557:
چون مرا طوطی جان از قفس کام پرید نوحهی جغد کنید ار چو همایید همه
نوشتهاند: «طوطی جان: روح و جان به طوطی مانند شدهاست، به سبب آنکه متقدمان جان را مانند مرغی میدانستند که از عالم برین به سوی کالبد تن فرود آمدهاست».
برکنار از گویا بودن طوطی، دو وجه دیگر در این تصویر مدنظر شاعر بودهاست: یکی سبز رنگی طوطی است که به قول محمدبن محمود رنگ بهشتیان دارد، (طوسی، 1387: 530) با عنایت به اینکه بهشتیان جامهای از حریر سبز بر تن دارند: «و یلبسونَ ثیابا خضرا من سندس و اِستبرق: و لباسهایی به رنگ سبز از حریر نازک و ضخیم در بر میکنند». (الکهف 18: 31) و همچنین فرشتگان سبزپوشند؛ جالب اینکه در روایت است که ارواح مؤمنین چون پرندهای سبز است. (شمیسا، 1387: ذیل طوطی)؛ و دیگری اینکه طوطی از هندوستان است و هندوستان مظهر معنی و سمبل آن دنیا:
من همی در هند معنی راست هم چون آدمم وین خران در چین صورت کوژ چون مردم گیا
(خاقانی شروانی، 1374: 18)
از نظاره موی را جانی که هر مویی مرا طوطی گویاست کز هندوستان آوردهام (همان: 255)
** ص 563:
ای طبیبان غلط گوی چه گویم که شما نامبارک دم و ناساز دوایید همه
اثر عود صلیب و خط ترساست خطا ور مسیحید که در عین خطایید همه
نوشتهاند: «خط ترسا: در میان تعویذهای نوشتنی تعویذی به نام خط ترسا دیده نشدهاست. شاید شاعر آن را کنایه از خطوط کج و معوجی آوردهاست که برخی دعانویسها مینویسند».
با وجود اینکه عبدالرسولی در حاشیهی دیوان آوردهاست که خط ترسا را تعویذ اطفال سازند (خاقانی شروانی، 1316: 420)، و همچنین خط ترسا را میتوان استعاره از طلسمی دانست که به بیمار میدادند؛ امّا گزارش دوم دکتر کزازی سنجیدهتر مینماید: «خط ترسا را به دو گونه میتوان گزارد: یک: نقش چلیپا که در برشگاه آن گیا آشکار بودهاست و ترسایان آن را شگفتی و معجزهای از عیسی میشمردهاند؛ دو: نسخهی پزشک؛ ترسا را میتوان کنایهی ایما از پزشک دانست؛ زیرا پزشگان کهن از ترسایان بودهاند؛ کسانی چون خاندان بختیشوع که ترسایانی ایرانی بودهاند و پزشکان نامبردار، در دربار خلیفهی عبّاسی». (کزازی، 1386: 583)
قیاس کنیم با ابیات زیر:
دم عیسوی جوی کآسیب جان را ز داروی ترسا شفایی نیابی (خاقانی شروانی، 1374: 417)
چه حاجت است نشتر ترسا چو بامداد شربت ز دست عیسی گردوننشین خوری (همان: 934)
** ص603 :
سیاهخانه و غیلان سرخ بر دل من حریف رضوان بود و حدائق و اعناب
نوشتهاند: «به نظر میرسد که لفظ غیلان مصحف دیدان به معنی کرمها باشد». ضبط براساس چاپ عبدالرسولی است و در حاشیهی آن آمدهاست: «غیلان سرخ» آمده و در حاشیه آوردهاند که: «در شرح نویسد غیلان اسم زندانبان بوده و در جمیع نسخ غیدان بود و غیدان به فتح به معنی شباب است و مناسب نیست والله اعلم» (خاقانی شروانی، 1316: 54). در چاپ سجادی «عیدان سرخ» آمدهاست (خاقانی شروانی، 1374: 53)، دکتر کزازی نیز «عیدان سرخدل» ضبط کردهاند. (خاقانی شروانی،1375: 80)
تاکنون برای محققان و مصححان این بیتِ قصیدهی سوگندنامه یکی از مشکلات و دشواریهای خاقانی بودهاست! از سخن دکتر کزازی در گزارش دشواریهای دیوان بهتر به این امر بهتر پی میبریم: «عیدان جمع عود است، به معنی چوب. عیدان سرخ، در بیت دور و ناساز مینماید. آیا خاقانی از آن، چوبهای تفته و گداخته را خواستهاست که سرخفام شدهاند؟ آیا او میتوانستهاست در زندان همیه در آتش بسوزد؟ سیاهخانه را میتوان کنایه از منقل و آتشدان نیز دانست که از دود سیاه شدهاست. اگر چنین باشد، عیدان سرخ بسزا و در جای خویش به کار رفتهاست. اما سخن آشکارا، از بند و زندان است. به هر روی خاقانی در این بیت، برآن است که رنج های بند و زندان را بی هیچ ناله و گلایه بر میتافتهاست و آنها در دل او، با بهرهها و شادیهای بهشتی یکسان و همسنگ مینمودهاست. عیدان، در زبان تازی، در معنی گونهای از خرمابن نیز به کار میرود. در این معنی با حدائق اعناب ایهام تناسب می سازد». (کزازی، 1386: 116)
میخواهیم براساس اصالت تصویری (مهمترین معیار نویافتهی نگارنده در تصحیح اشعار خاقانی) ضبط صحیح و سرانجام معنی درست بیت را به دست دهیم: متن دکتر کزازی و دکتر سجادی فاسد است؛ براساس اصالت تصویری، در حوزهی مشبّه و با توجه به مشبّهٌبه (یعنی رضوان در مصراع دوم)، عیدان نمیتواند درست باشد؛ زیرا عیدان در قرینه با رضوان قرار گرفتهاست و در حقیقت مشبّه آن است، اصالت و تئوری تصویری این چنین تشبیه نازیبا و بیتناسبی را به هیچوجه نمیپذیرد. عیدان باید غیلان باشد، یعنی ضبط عبدالرسولی، غِیلان جمع غول است و استعاره از زندانبانان، سرخی اشاره به پوشش و لباس ایشان دارد، در عهد قدیم حتی ملوک نیز در هنگام خشم و غضب جامهی سرخ بر تن میکردهاند، (شمیسا، 1387: ذیل سرخ)، که این امر زمینهای روانشناختی دارد. از سوی دیگر میتواند اشاره به خشمگنی زندانبانان باشد، آنان به سبب خشم سرخ و تافتهروی شدهاند، حتی میتواند اشاره به سرخی چشم آنها در هنگام خشم باشد، همچنانکه شاعر در بیت زیر خصمان خویش در هنگام غضب را «سرخ چشم» خواندهاست:
جوقی ازین زردگوش گاه غضب سرخچشم هریک طاغی و دیو رهبر طغیان او
(خاقانی شروانی، 1374: 366)12
غیلان در مقام تشبیه و به عنوان مشبّه تناسب تام و تمامی با رضوان (نگهبان و خادم بهشت) دارد، همچنانکه سیاهخانه (=زندان) نیز چنین تناسبی با حدائقِ اعناب دارد؛ فراموش نکنیم که شاعر در مقامی است که باید رنجها و عذابهای زندان را برای خود چون بهترین امور جلوه دهد تا بر فرمانبرداری خود از شاه و «هرچه از دوست آید، خوش آید» صحّه بگذارد، و بدینگونه بیگناهی خود را ثابت کرده و ترحم شاه و وزیر را برانگیزد، در بیت قبل گفته است:
ز بنده شاه ندارم گله معاذالله اگر چه آب مه من ببرد در مه آب
اما در اثنای کلام همچنان طنزهای سربمهر خود را بر زبان میآورد. بیت در حقیقت یک تشبیه ملفوف مقایسهگون است.13
** ص 607:
دل مرغان خراسان را من دانه دهم که ز مرغان دل الحان به خراسان یابم
نوشتهاند: «مرغان خراسان: کنایه از سالکانی که به نغمههای خوش ترنم میکنند». مرغان خراسان اشارهای به شاعران آن سامان نیز دارد، قیاس کنیم با «خروسان خراسان» در خراسانیهی معروف خاقانی:
از خروسان خراسان چو منی نیست چه سود که گه صبح خروشان شدنم نگذارند
(خاقانی شروانی، 1374: 154)
** ص 607:
مرغ دل را که در این بیضهی خاکی قفس است دانه و آب فراوان به خراسان یابم
نوشتهاند: «بیضهی خاکی: کنایه از زمین، کرهی زمین». حال آنکه خاکی صفت برای قفس است نه برای بیضه؛ «خاکی قفس» استعاره از تن (یا دنیا) است که به بیضه مانند شدهاست.
** ص 612:
آسمان شیشهی نارنج نماید ز گلاب کز دمش بوی گلستان به خراسان یابم
نوشتهاند: «شیشهی نارنج: در لغتنامه آمدهاست: آن است که اطفال نارنج را خالی ساخته و در آن چراغ برافروند و آن مانند شیشه صافی است». حال آنکه این توضیح صحیح نیست؛ شیشهی نارنج گزارش دیگری دارد که خاقانیشناسان از آن غافل بودهاند، رضاقلیخان هدایت در شرحش بر اشعار خاقانی با عنوان «مفتاح الکنوز» در این باب چنین آوردهاست: وقتی که نارنج بر بار است و هنوز بزرگ نگردیده، شیشه میآوردند و آن نارنج خرد را در آن میکنند، بعد از اینکه به مرور درشت و رنگین شد، از درخت آن را میکنند و در همان شیشه هست و چون نظر مینمایند به نظر غریب میآید که شیشهای که گلویش بدان تنگی است، نارنجی بدان بزرگی چگونه در آن رفتهاست». (هدایت، 1370: 3440)، دکتر معین در حواشی دیوان خاقانی اشاره میکنند که این کار از رسوم معمول بادهخواران است. (معین، 1358: 41)؛ دکتر شمیسا نیز سخن ایشان را تأیید میکنند: «وقتی نارنج کوچک بود آن را بر شاخهی درخت در شیشهیی قرار میدادند و داخل شیشه بزرگ میشد، سپس آن را میکندند و در شیشه باده میریختند تا طعم نارنج گیرد». (شمیسا، 1387: ذیل نارنج)
به گمان نگارندهی این سطور این توضیح لغتنامه نقل سخن عبدالوهاب معموری است؛ معموری پدر باب شیشهی نارنج چنین آوردهاست: «از شیشهی نارنج مقصود نارنجی باشد که آن را مجوّف میسازند و پوست آن را به غایت نازک میکنند و چراغ در آن میگذراند، در آن حالت و وضع پوست نارنج بسیار روشن و شفاف مینماید». (معموری غنایی: 31)
عدم آگاهی از این گزارش سبب شدهاست تا شیشهی نارنج در قصیدهی مشهور منطقالطیر در تمامی شروح و گزیدههایی که نگارنده دیده و همچنین در چاپ دکتر سجّادی و کزّازی جای خود را به صورت تصحیف شدهی «شیشهی بازیچه» بدهد:
دردی مطبوخ بین بر سر سبزه ز سیل شیشهی بازیچه بین بر سر آب از حباب
(خاقانی شروانی، 1375: 42)
که در متن عبدالرسولی شیشهی نارنج آمدهاست. (خاقانی شروانی، 1316: 43)؛ قیاس کنیم با شواهد زیر:
آن می و نارنج را گر کس ندید با شفق صبح آنچنان آمیخته (خاقانی شروانی، 1374: 491)
در او قرصهی خور ز چرخ ترنجی چو نارنج در شیشه بینی مصوّر (همان: 883)
چون شیشه14 دلی داری در پای جهان مفکن نارنج به سنگستان مسپار نگه دارش (همان: 778)
* * *
پینوشت
1) این تعبیر زیبا را از استاد ماهیار وام گرفتهام. (رک به: www.jamgol.com )
2) کتابهای ایشان از این قرار است:
* نظم 3: بخش یک: خاقانی؛ (1376)، چاپ هشتم، تهران: دانشگاه پیام نور.
* گزیدهی اشعار خاقانی؛ (1386)، چاپ دهم، تهران: نشر قطره.
* ثری تا ثریا: دفتر یکم شرح مشکلات خاقانی، (1382)، کرج: جام گل.
* خارخار بند و زندان: دفتر دوم شرح مشکلات خاقانی، (1382)، چاپ دوم، کرج: جام گل.
* نسیم صبح: شرح مشکلات خاقانی، (1380)، چاپ اول، کرج: جام گل.
* پنجنوش سلامت: دفتر چهارم شرح مشکلات خاقانی، (1384)، چاپ اول، کرج: جام گل.
* گنجینهی اسرار: دفتر پنجم شرح مشکلات خاقانی، (1385)، چاپ اول: جام گل.
* سحر بیان خاقانی: (1385)، چاپ اول، کرج: جام گل.
* مالک ملک سخن: شرح قصاید خاقانی: (1388)، چاپ اول، تهران: سخن.
3) مقالت استاد تا آنجایی که نگارنده آگاهی دارد، به شرح زیر است:
* چند نکته در شعر خاقانی، رشد آموزش ادب فارسی، سال چهارم، شمارهی چهاردهم، تابستان 1367، ص 37-39.
* تحلیل قصیدهی حبسیهی خاقانی؛ رشد آموزش ادب فارسی، سال هفتم، شمارهی بیست و هفتم، زمستان 1370، ص 20-28.
* راز پنهان، مجلهی دانشکدهی ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد، سال بیست و ششم، شمارهی سوم و چهارم، پائیز و زمستان 1372، ص 809- 822.
* گوشهای از تاثیر داستان پیامبران در شعر خاقانی، مجلهی دانشکدهی ادبیّات دانشگاه تربیت معلم تهران، دوره جدید سال اول، شمارهی اول، تابستان 1372، ص 46-55.
* خاقانی در راه کعبه؛ مجلهی دانشکدهی ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد، سال بیست و هفتم، شمارهی دوم، 1373، ص 229-246.
* شيوههاي درمان در سدهی ششم هجري برپايهی قصايد خاقاني، مجموعه مقالات پنجمين همايش سالانهی زبان و ادبيّات فارسي، هرمزگان، 1378، ص 133-141.
* تنگلوشا، مجلهی دانشکدهی ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه تربیت معلّم تهران، دورهی جدید سال 9، شمارهی سی و دوم. بهار 1380، ص 75-87.
* خاقانی و علوم غریبه، مجله مطالعات و تحقیقات ادبی، سال اول، شماره یکم و دوم، بهار و تابستان 1383، 113-127.
* تعویذ در شعر خاقانی؛ مجلهی دانشکدهی ادبیّات دانشگاه تربیت معلم تهران، سال دوازدهم و سیزدهم، شمارهی چهل و هفتم، چهل و هشتم و چهل و نهم، بهار و تابستان 1384، ص 213-226.
* تصویرسازی خاقانی از القاب و صفات و خصوصیات امام علی(ع)؛ فصلنامهی تخصصی دانشکدهی ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه قم، سال اول، شمارهی اول، پاییز 1385، ص7-21.
4) تعبیری است از خاقانی:
ولی به جوشم از این خام جوش یک سبلت قراطغانشه پشمین گه طعان و ضراب (خاقانی شروانی، 1374: 53)
5) «نامتصویر» اصطلاحی است که نگارنده برای آن دسته از اسامیای وضع کردهاست که توسط زبان ادبی و براساس هنجارهایی مشخص ساخته میشود، نامتصویر مهمترین کارکرد زبان ادبی در راستای غنی ساختن گنجینهی واژگانی یک زبان است؛ زبان فارسی در ساختن نامتصویرها پرتوانترین زبانها است. (← مهدویفر، 1389: 33-41)
6) استاد جعفر مؤید شیرازی نیز در این باب با ما همعقیدهاند؛ اما استدلالی دیگرگون دارند: «ضبط دکتر سجادی گریند هر چند برابر با چهار نسخهی خطی و ظاهرا دارای تناسب معنوی است، نادرست است. چون در مصراع نخست خندهای مطرح میشود که شایست و نشایستِ آن اصل و محور سخن است، ناچار در سببپردازی و تعلیلی هم که به عهدهی مصراع دوم است، باید همان خنده و شایست و نشایست آن حضور مسلم بلاغی داشتهباشد. آقای دکتر در حاشیهی گزیدهی خاقانی ص 84 آوردهاند: بر طبق همهی نسخههای خطی گرید و این از خندند درستتر است. توضیحی برای این ترجیح نمیبینیم اما اگر به نظر رسیدهباشد که گریند تأثیر بیشتری را منتقل میکند، چنین نیست. زیرا گذشته از استدلالی که پیش از این شد، در این خندند بسیاری چیز هست و گریهها نیز . . . .» (مؤید شیرازی، 1372: 361)
7) برای آگاهی بیشتر از منابع دیگر بنگرید به: عنصرالمعالی، کیکاوسبن اسکندر، 1378، قابوسنامه، تصحیح غلامحسین یوسفی، چاپ دهم، تهران: علمی و فرهنگی: 297-298.
8) در باب ایشان بنگرید به: تورات: کتاب حزقیال نبی؛ هاکس، 1377: ذیل حزقیل یا حزقیال. و: الدمشقى، 1407: 43-45.
9) در باب اینکه المار کیست؟ و این قریه کجاست؟ میان مفسرین اخلاف است و بیشتر نظر بر این است که آن فرد عزیر پیامبر است و قریه، بیتالمقدس؛ در روض الجنان و روح الجنان فى تفسيرالقرآن، چنین آمدهاست: «اوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلىََ قَرْيَةٍ . . . و علما خلاف كردند در آن كه آن گذرنده كه بود؟ قتاده و ربيع و عكرمه و ناجيه بن كعب و ضحّاك و سدّى و سليمان بن يربده و سالم الخواصّ گفتند: عزير بن شرحيا بود. و وهب منبّه و عبداللّه بن عبيد بن عمر گفتند: ارمياء بن جلقيا بود و او از سبط هارون بن عمران بود، و گفتهاند: او خضر است مجاهد گفت: مردى بود كافر شاكّ در بعث. ضحّاك گفت: آن ده از جمله زمين مقدّسه بود. ابن زيد گفت: آن زمين بود كه خداى تعالى آنان را كه از خانه بيرون آمدند و از وبا مىگريختند، بر آن زمين هلاك كرد، و ايشان آنان بودند كه ذكر ايشان برفت في قوله: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيََارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ. كلبى گفت: ديرى بود كه آن را سابرآباد گفتند: سدّى گفت: نام آن ده سلماباد بود. و گفتهاند: دير هرقل بود، و گفتهاند ديهى بود كه آن را ده انگور خواندند بر دو فرسنگى بيت المقدّس». (ابوالفتوح رازى، 1408: ص 8و9)
در کشف الاسرار نیز چنین آمدهاست: «و آن مرد دیگر یعنی عزیر، پیغامبری از پیغامبران بنی اسرائیل که برگذشت و آن دیه یعنی شهر بیتالمقدس، . . . عزیر آنجا برگذشت دید آن شهر که خراب و بیران گشته از دست بختنصر که آنجا شد و خلقی را بکشت و باقی به اسیری ببرد و گفتهاند این قریه، دیر هرقل است دهی بر کناره دجله میان واسط و مداین. عزیر آنجا برگذشت؛ و کان ذالک بعد رفع عیسی(ع)، به سایه درختی فروآمد و با وی خری بود، با درخت بست و خود در میان دیر شد، هیچ آدمی را در آن دیه ندید و درختان بسیار دید پربار، و میوه آن فرارسیده، بگرفت از آن پاره انگور و انجیر، و با وی نان خشک بود در قعب بنهاد و شیره انگور بگرفت و بر آن نان ریخت تا نرم گردد و انجیر چند بر سر آن نهاد». (میبدی، 1357، 706 و 707)؛ برای آگاهی بیشتر رجوع شود به کتب تفسیر دیگر، از جمله: قرطبی، 1364: 288-290. الدمشقى،1407: 43-45، آلوسى، 1415: 21. بغدادى، 1415: 193-195.
10) برای خواندن حکایاتی در باب دیوانگان این دیر به منابع زیر رجوع شود: مسعودی، 1374: ج 2، 499 و 500. حسن نیشابوری، 1366: 112. و: اندلسى، 1404، 186-188.
11) برخی از اطبا نیز توصیه کردند که در هنگام وبا باید از خوردن پرهیز کرد. (رک به: جرجانی، 1385، 807. و: ابن سینا، 1385: ج6: 192)
12) جالب این است که «سرخچشم» را کنایه از جلاد و مردم خونریز گرفتهاند (برهان قاطع) و سرخ چشم شدن را کنایه از سخت غضبناک گشتن:
برآشفت بهرام و شد سرخ چشم ز گفتار پرموده آید به خشم (دهخدا، 1373: ذیل سرخ چشم شدن)
13) خاقانی در حبسیههای دیگرش نیز به بی رحمی و ستم زندانبان اشاره کرده است:
در سیاهخانه دل کبودی من از سپیدی پاسبان برخاست
سگ دیوانه پاسبانم شد خوابم از چشم سیلران برخاست (خاقانی شروانی، 1374: 61)
و: روی دیلم دیدم از غم موی زوبین شد مرا همچو موی دیلم اندر هم شکست اعضای من (همان، 322)
لازم به ذکر است که در دو نسخهی مج و پا «عبدان» آمدهاست که صحیح است، اما غیلان زیباتر است و من آن را پسندیدهام؛ اگرچه تصحیح قیاسی است.
14) در متن سجادی (خاقانی شروانی، 1374: 778) و عبدالرسولی (خاقانی شروانی، 1374: 795) به جای «چون شیشه»، «سرگشته دلی» آمدهاست، چون شیشه نسخهبدل عبدالرسولی و ضبط اصیل است.
* * *
منابع
قرآن کریم، ترجمهی ناصر مکارم شیرازی.
ابنسینا، حسین بن عبداللّه، 1385، قانون، ترجمهی عبدالرحمن شرفکندی (ههژار)، چاپ چهارم، تهران: سروش.
ابوالفتوح رازى، حسين بن على، 1408، روض الجنان و روح الجنان فى تفسيرالقرآن، مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی.
آلوسى، سيد محمود، 1415، روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم، بیروت: دارالکتب العلمیّه.
اندلسى، ابن عبد ربه، 1404، العقد الفريد، بیروت: دارالکتب العلمیّه.
امامی، نصرالله، 1379، ارمغان صبح (برگزیدهی قصاید خاقانی شروانی)، چاپ دوم، تهران: جامی.
بغدادى، على بن محمد، 1415، لباب التاويل فى معانى التنزيل، بیروت: دارالکتب العربیّه.
بغدادى، صفىالدين عبدالمؤمن بن عبدالحق، 1412، مراصد الاطلاع على اسماء الامكنه و البقاع، بیروت: دارالجلیل.
بغدادى، ابنالبطلان، 1382، تقویم الصحه، مترجم نامعلوم، تصحیح غلامحسین یوسفی، چاپ سوم، علمی و فرهنگی.
تبریزی، ابوالمجد محمدبن مسعود، 1381، سفینهی تبریز، چاپ عکسی از روی نسخهی خطی کتابخانهی مجلس شورای اسلامی، تهران: مرکز نشر دانشگاهی.
تبریزی، محمدحسین بن خلف ، 1362، برهان قاطع، تصحیح محمد معین، تهران: امیرکبیر.
ثعالبی نیشابوری، ابومنصور، 1909، ثمار القلوب في المضاف والمنسوب، بیجا: بی نا.
جرجانی، اسماعیل بن الحسن، 1385، الاَغراض الطبیه و المباحث العلائیّه، تصحیح حسن تاجبخش، چاپ اول، تهران: دانشگاه تهران با همکاری فرهنگستان علوم.
جوهری نیشابوری، محمّدبن ابیالبرکات، (1383)، جواهرنامهی نظامی، تصحیح ایرج افشار (با همکاری محمّدرسول دریاگشت)، چاپ اول، تهران: میراث مکتوب.
چغمینی، محمودبن محمّدبن عمر، 1383، قانونچه در طب، تصحیح محمدتقی میر، تهران: دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی و درمانی ایران.
حافظ شیرازی، شمسالدین محمد، 1375، دیوان، تصحیح پرویز ناتلخانلری، چاپ سوم، تهران: خوارزمی.
حسینی، محمد مؤمن، بیتا، تحفهی حکیم مؤمن، تهران: کتابفروشی محمودی.
حسن نیشابوری، ابوالقاسم، 1366، «عقلاء المجانین»، ترجمهی مهدی تدین، معارف، شماره11، مرداد- آبان ماه، ص39-128.
الحموى، شهاب الدين ياقوت بن عبدالله، 1995، معجم البلدان، بیروت: دارالصادر.
الحمیری، محمدبن عبد المنعم، 1984، الروض المعطار فى خبر الاقطار، بیروت: مکتبه لبنان.
خاقانی شروانی، افضلالدین ابراهیم، 1316، دیوان، تصحیح علی عبدالرسولی، چاپ اول، تهران.
خاقانی شروانی، افضلالدین بدیل، 1386، ختمالغرایب (تحفه العراقین)، تصحیح یوسف عالی عباسآباد، چاپ اول، تهران: سخن.
---------------------------، 1374، دیوان، تصحیح ضیاءالدین سجادی، چاپ پنجم، تهران: زوّار.
---------------------------، 1375، دیوان، ویراستهی میرجلالالدین کزّازی، چاپ اول، تهران: نشر مرکز.
--------------------------، 1349، منشأت خاقانی، تصحیح محمد روشن، چاپ اول، تهران: دانشگاه تهران.
خدیوجم، حسین، (1344)، «افسر زرّین کسری»، سخن، شمارهی 180، اسفند: 172-174.
الدمشقى، أبوالفداء اسماعيل بن عمر، 1407، البدايه و النهايه، بیروت: دارالفکر.
دمیری، کمال الدین، بیتا، حیاه الحیوان کبری، دار احیاء التراث العربی و موسسه التاریخ العربی.
دهخدا، علیاکبر، 1373، لغتنامه، چاپ دوم، تهران: دانشگاه تهران.
رازی، شهمردانبن ابیالخیر، 1362، نزهتنامهی علائی، تصحیح فرهنگ جهانپور، تهران: مؤسسه مطالعات و تحیقات فرهنگی (پژوهشگاه).
رامپوری، غیاثالدین محمّد، 1363: غیاثاللغات، به کوشش منصور ثروت، چاپ اول، تهران: امیرکبیر.
شمیسا، سیروس، 1387، فرهنگ اشارات، چاپ دوم، تهران: میترا.
-------------، 1386، فرهنگ تلمیحات، چاپ اول، تهران: میترا.
طوسی، محمد بن محمود، 1387، عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات، تصحیح منوچهر ستوده، چاپ سوم، تهران: علمی و فرهنگی.
عنصرالمعالی، کیکاوسبن اسکندر، 1378، قابوسنامه، تصحیح غلامحسین یوسفی، چاپ دهم، تهران: علمی و فرهنگی
قبادیانی، ناصر خسرو، 1384، دیوان اشعار، تصحیح مجتبی مینوی و مهدی محقق، چاپ ششم، تهران: دانشگاه تهران.
----------------، 1384، سفرنامه، تصحیح محمد دبیرسیاقی، چاپ هشتم، تهران: زوّار.
قرطبی، محمد بن احمد، 1364، الجامع لأحكام القرآن، جلد سوم، تهران: ناصرخسرو.
قزوینی، زکریاء بن محمد، 1371، آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمهی محمد مراد بن عبدالرحمان، تصحیح سید محمد شاهمرادی، جلد اول، چاپ اول، تهران: دانشگاه تهران.
--------------------، 1373، آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمهی محمد مراد بن عبدالرحمان، تصحیح سید محمد شاهمرادی، جلد دوم، چاپ اول، تهران: دانشگاه تهران.
-------------------، بیتا، عجایب المخلوقات و غرایب الموجودات، چاپ نصراللّه صبوحی.
کرباسیان، ملیحه، 1383، درد سخن و گرگ خشن در سخن حافظ و خاقانی، مجلهی آینهی میراث، دورهی جدید، سال دوم، شمارهی دوم، تابستان 1383، ص 44-49.
-------------، 1372، سخنی پیرامون یک بیت از خاقانی، مجلهی رشد آموزش ادب فارسی، سال هشتم، شماره سی و دوم، بهار 1372، ص 22و 23.
کریستین سن، آرتور امانوئل، (1387)، ایران در زمان ساسانیان، ترجمهی رشید یاسمی، چاپ دوم، تهران: زرّین.
کرمی، محمدحسین، 1377، بزم دیرینه عروس (نقد کتاب)، مجلهی شعر، شماره بیست و دوم، ص 92-99.
کزّازی، میرجلالالدین، 1386، گزارش دشواریهای دیوان خاقانی، چاپ دوم (از ویرایش دوم)، تهران: نشر مرکز.
ماهیار، عباس، 1373، «خاقانی در راه کعبه»، مجلهی دانشکدهی ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد، سال بیست و هفتم، شمارهی دوم، ص 229-246.
-----------، 1388، مالک ملک سخن (شرح قصاید خاقانی)، چاپ اول، تهران: سخن.
محمد حکیمبن مبارک، 1386، «نصحیتنامهی سلیمانی»، تصحیح تصحیح سید حسن رضوی برقعی، گنجینهی بهارستان (مجموعهی سه رساله در پزشکی)، به کوشش مرکز پژوهش کتابخانهی مجلس شورای اسلامی، چاپ اول، تهران: کتابخانه موزه و مرکز اسناد مجلش سورای اسلامی: 479-561.
مستوفی قزوینی، حمداللّه، 1387، تاریخ گزیده، تصحیح عبدالحسین نوایی، چاپ پنجم، تهران: امیرکبیر.
--------------------، 1381، نزهه القلوب، تصحیح محمد دبیرسیاقی، چاپ اول، تهران: حدیث امروز.
مسعودی، ابوالحسن علی بن الحسین، 1374، مروج الذهب و معدن الجواهر، ترجمهی ابوالقاسم پاينده، چاپ پنجم، تهران: علمی و فرهنگی.
معموری غنایی، عبدالوهاب بن محمّد، شرح اشعار خاقانی (محبّتنامه)، نسخهی خطی کتابخانهی مجلس شورای اسلامی، شمارهی 11562.
معین، محمّد، 1358، حواشی دکتر محمّد معین بر اشعار خاقانی شروانی، به کوشش سیّدضیاءالدّین سجّادی، چاپ اول، تهران: انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی.
مقدسی، ابوعبدالله محمدبن احمد، 1385، احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، ترجمهی علینقی منزوی، چاپ دوم، تهران: کومش.
مؤلف گمنام، منسوب به محمدبن ایوب الحاسب، 1371، تحفهالغرائب، تصحیح جلال متینی، تهران: معین.
مؤید شیرازی، جعفر، 1372، شعر خاقانی (گزیدهی اشعار با تصحیح و توضیح)، چاپ اول، شیراز: دانشگاه شیراز.
مهدویفر، سعید، (1390)، فرهنگنامهی تحلیلی تصاویر برجسته و بدیع در قصاید خاقانی شروانی، پایاننامهی دورهی کارشناسی ارشد، رشتهی زبان و ادبیّات فارسی، دانشگاه شهید چمران اهواز.
-------------، (1389)، «نامتصویر در ادب پارسی، برپایهی قصاید خاقانی»، کتاب ماه ادبیّات، سال چهارم، شمارهی چهل و هفتم (پیاپی 161)، اسفند: 33-41.
میبدی، ابوالفضل رشیدالدین، 1357، کشف الاسرار و عدهالابرار، تصحیح علیاصغر حکمت، جلد اول، چاپ سوم، تهران: امیرکبیر.
هاکس، جمیز، 1377، قاموس کتاب مقدس، چاپ اول، تهران: اساطیر.
هجویری، ابوالحسن علیبن عثمان، 1384، کشفالمحجوب، تصحیح محمود عابدی، چاپ دوم، تهران: سروش.
هدایت، رضاقلی خان، 1370، «مفتاح الکنوز در شرح اشعار خاقانی»، تحصیح ضیاءالدّین سجّادی، ناموارهی دکتر محمّد افشار، جلد ششم، به کوشش ایرج افشار، 3422-3560.
یاحقی، محمدجعفر، 1388، فرهنگ اساطیر و داستانوارهها در ادبیّات فارسی، تهران: فرهنگ معاصر.
اليعقوبى، احمد بن ابى يعقوب، 1356، البلدان، تهران: بنگاه نشر و ترجمه کتاب.
khaghanisharvani.blogfa.com
جام عروس خاوری شرح شش قصیده ی برجسته از دیوان خاقانی است که به همّت خاقانی شناس نام آشنا، دکتر معصومه معدن کن در اختیار اهل ادب قرار گرفته است. خانم دکتر معصومه معدن کن دیرگاهی است که با دیوان خاقان سروکار دارند، ظاهراً آغاز این تعامل مستقیم از دوره دکتری ایشان در دانشگاه تبریز شروع شده، پایان نامه ایشان در این مقطع که بعدها با عنوان «نگاهی به دیوان خاقانی» در سه جلد با همت مرکز نشر دانشگاهی منشر شد- به راهنمایی استاد گرانمایه دکتر منوچهر مرتضوی بودهاست. این کار تحقیقی فرصت بسیار ارزشمندی فراهم آوده که مؤلف بتواند با توجه به موضوع رساله -که ویژگی اساسی دشواری سخن خاقانی است- گام مؤثری در اقلیم خاقانی پژوهی بردارد. متأسفانه این کتاب از پس سیزده چهارده سال بیش از یکبار آن نیز به صورت منفرد به چاپ نرسیده و اهل ادب به سختی میتوانند نسخه ای از آن را پیدا کنند، همچنان که نگارنده این سطور بعد از ماه ها جستجو توسط عزیزی به این کتاب دست یافت. بر دکتر معدن کن بایسته است به چاپ مجدد این کتاب همّت بگمارند و از مباحثی که طی این چند سال بر ایشان و دیگر خاقانی پژوهان و محققان روشن شده است در غنی ساختن اثر بهره بگیرند.
اثر دیگر دکتر معدن کن کتاب معروف «بزم دیرینه عروس» که چاپ پنجم آن نیز به بازار آمده، «بزم دیرینه عروس» شرح پانزده قصیده استوار از دیوان خاقانی است. این کتاب را پژوهشگران متعددی نقد و بررسی کرده اند که از جمله ایشان دکتر رضا انزابی نژاد، دکتر محمدحسین کرمی و آقای سیروس نیرو است. و اما «جام عروس خاوری» (شرح شش قصیده از دیوان خاقانی) (324صفحه) است که مرکز نشر دانشگاهی چاپ کرده است. کتابی است که مخاطب اصلی آن خاقانی پژوهان است. قصایدی که در این کتاب شرح شده است به شرح زیر است:
1) رهروم مقصد امکان به خراسان یابم
تشنهام مشرب احسان به خراسان یابم
2) آن پیر ما که صبح لقایی است خضرنام
هر صبح بوی چشمه خضر آیدش ز کام
3) هر زمان زین سبز گلشن رخت بیرون می برم
عالمی از عالم وحدت به کف میآورم
4) در کام صبح از ناف شب مشک است عمدا ریخته
گردون هزاران نرگسه از سقف مینا ریخته
5) پیش که صبح بر درد شقه ی چتر چنبری
خیز مگر به برق می برقع صبح بر دری
6) نثار اشک من هر شب شکرریزی است پنهانی
که همت را زناشویی است از زانو و پیشانی
دکتر معدن کن به خوبی از دشواریهای دیوان خاقانی آگاهی دارند و این کتاب را نیز به جهت رفع برخی از این دشواریها نگاشتهاند. این کتاب کاستی های بسیار اندکی دارد که نگارنده در مقاله ای با عنوان «با جام عروس خاوری» به یادآوری آن ها پرداخته است. که امید است هرچه زودتر به دست محققان برسد. از مطالب این جستار است:
1) ص 220:
خواب تو مینشاندم بر سر آتش هوس
کان همه مشک بر سرت وین همه مغز را تری
نوشتهاند: «بیت اشاره دارد به عقیدهی قدما که بوییدن زیاد مشک را موجب خشکمغزی و سردرد یدانستند». آری مشک به علت مزاج گرم و خشک میتواند دافع رطوبت و تری است؛ امّا ارتباط ظریفی میان خواب و تری یا رطوبت مغز نیز وجود دارد، که شاعر به ان توجه داشتهاست، جرجانی در ذخیرهی خوارزمشاهی عملکرد خواب را چنین تشریح کردهاست: هنگامی که بخاری تر و معتدل به دماغ یا مغز میرسد، مغز از این رطوبت نرمتر میشود و به سبب این رطوبت و نرمی، گسترده میگردد و از آنجا که منبع اعصاب مغز است، عصبها نیز گسترده میگردد و به این علّت همهی اعضا در خواب سست میشوند. (زنجانی و اسعدی، 1380: 120و121)؛ مرحوم عبدالرسولی نیز در حاشیهی بیت نوشتهاند: «مشک مانع خواب است». (خاقانی شروانی، 1316: 434)
2) ص 248:
روی بهی کجا بود مرد زحیر را که خود
وقت سقوط قوتش صبر خورد سقوطری
نوشتهاند: «زحیر، نالان». حال آنکه زحیر همان اسهال و پیچش شکم است: «وجعی و حرکت است که در معای مستقیم که متصل به مقعد است، برای دفع براز [مدفوع] محسوس گردد و از آن رطوبتی لزج مخاطی، گاه مخلوط به خون اخراج یابد». (خلاصهالحکمه، بیتا: 569؛ نقل در باقری خلیلی، 1382: ذیل زحیر)
ربط زحیر و صبر سقوطری آن است که خوردن صبر سقوطری برای زحیر بسیار مضر است و باعث تشدید شدید این بیماری میگردد؛ زیرا صبر، که صبر سقوطری بهترین نوع آن است، از داروهای مسهل قوی است. (← حسینی، بیتا: 560)، (← عقیلی خراسانی، 1371: 565)
3) ص 265:
ببین بر روزن چشمم عروس روز نظّاره
که بیند بچگان دیده را در رقص مهمانی
نوشتهاند: «عروس روز: کنایه از لعبتان دیده [مردمک چشم]». حال آنکه عروس روز استعارهی مصرحه از خورشید است:
شب عقد عنبرینهی گردون فروگسست تا دست صبح غالیه سازد ز عنبرش
آنک عروس روز، پس حجله معتکف گردون نثار ساخته صد عقد گوهرش (همان: 215)
میان خورشید و روزن نیز پیوندی وجود دارد که یادآور روایت بندهشن است: «بر البرز یکصد و هشتاد روزن است به خراسان، و یکصد و هشتاد به خاوران، به روزنی درآید و به روزنی بشود». (زمرّدی، 1379: 33)
بامدادان که یکسوارهی چرخ ساخت بر پشت اشقر اندازد
از در مشرق آتش افروزد سوی هر روزن اخگر اندازد (خاقانی شروانی، 1374: 123)
خورشید منی، من به چراغت طلبم ز آنک من در شب هجران و تو در ابر جفایی
گه گه به سر روزن چشمم گذری تیز بیمار توام باز نپرسی و نیایی (همان: 436و 437)
چون روز رسد دو روزن چشم ز آن خوانچهی زرفشان برافروز (همان: 508)
چو خورشید آمدی بر روزن دل برفتی خاک در روزن فشاندی (همان: 673)
از روزن هر دلی چو خورشید هر لحظه فرو خزید خواهم (همان: 793)
4) ص 282:
چو خورشید و چو ایمان شو که ویرانها کنی روشن
برهنه جامهها میبخش اگر خورشید و ایمانی
نوشتهاند: «برهنگی ایمان مربوط به تجرّد و عاری بودن آن از مادّه است». برهنگی ایمان اشاره است به حدیث «الایمان عریان و لباسه التقوی»، یا «الایمان عریان و لباسه التقوی و زینته الحیاء و ثمرته العلم». (ماهیار، 1385: 199)

آِیا صرفاً چاپ یک کتاب مهم است، یا رسالت کتاب نیز مهم است؟ انصافاً که این کتاب مدیون روی جلد است نه توی جلد!!

.: Weblog Themes By Pichak :.

