شرح اشعار خاقانی، ملامهدی نراقی*:
ملامهدى نراقى، از فحول علماى دوره قاجار، در كتاب مشكلات العلوم، سى بيت از چكامه يائيه او و پانزده بيت از چكامهها و قطعات ديگر خاقانى را به شرح و توضيح پيوسته است. ملامهدى به سال 1146 ه .ق. در نراق پا به اقليم هستى نهاد. در اوايل حال، از زادگاه خود به كاشان آمد و به تحصيل مقدّمات علوم پرداخت. سپس به اصفهان رفت و در محضر دانشمندان آنجا، علوم معقول و منقول را فراگرفت و به كاشان برگشت و مدّتى نمازجمعه و جماعت را به امامت خود در آن ديار برپاى داشت و به ارشاد خلايق از خاصّ و عام همّت گماشت. پس از چندى، شوق زيارت عتبات عاليه، دامن جانش گرفت و به عراق ره سپرد. از فضلا و علماى آنجا، استفاده حديث فرموده و از هريك، اجازه روايت حديث در نشر احكام شريعت حاصل نموده و به كاشان بازگشت و به تدريس و تصنيف پرداخت و سرانجام به سال 1209 ه .ق. در كاشان درگذشت.
تأليفات متعدّدى
از نراقى در دست است، كه مشكلات العلوم از آن جمله است. نراقى در اين كتاب، آن
چنان كه از نام آن بر مىآيد، چندى از مباحث مشكله علوم، همچون فقه، حديث، حساب،
ادبيات و... را شكافته و به تبيين و توضيح آن پرداخته است. شرح پارهاى از شعرهاى
انورى و خاقانى، از فوايد ادبى مشكلات العلوم است.
قابل ذكر است كه ملامهدى، ابيات خاقانى را شرح وافى كرده، و به پارهاى از توضيحات
معمورى غنايى (از شرّاح نامى اشعار خاقانى) اشكال گرفته، و آنها را ناصواب دانسته
است. نيز اين نكته قابل ذكر است كه چاپ آقاى حسن نراقى از مشكلات العلوم، منقّح و
مصحّح نيست و اغلاط بسيار دارد. ما در شرح ابيات خاقانى، اغلاط قابل تشخيص و تمييز
را اصلاح و درست كردهايم.
در ذيل، شرح ابيات خاقانى را از اين كتاب نقل مىكنيم، باشد كه مفيد افتد.
شـــعرٌ آخـــرٌ للخاقانى:
مريم آبستن است، لعلتو، از بوسه، باش
تا به خدايى شود، عيسى تو متّهم (260)
يعنى: بوسهاى كه از تو گرفته شود، محيى اموات است، پس آن شبيه به عيسى است، لهذا لب تو، كه منشأ توليد آن است، شبيه به مريم است؛ و چون عيسى متّهم به خدايى شده، بوسهاى كه از تو گرفته شود، متّهم به خدايى است. پس معنى بيت آن است كه: لعل تو، يعنى لب تو، كه شبيه به مريم است، چون آبستن است از بوسه تو، بگذار كه آن بوسه اخذ شود تا آن بوسه تو، كه شبيه به عيسى است، احياى اموات كند و متّهم به خدايى شود.
شعرٌ فارسىٌ للخاقانى:
ساقىْ صنم پيكر شده، باده صليب آور شده
قنديل ازو ساغر شده، تسبيحْ زنّار آمده (389)
مخفى نماند كه چون خواهند كسى را به نيكويى و زيبايى وصف نمايند، او را تشبيه به صنم مىكنند، زيرا كه در عرف شعرا چون اطلاق صنم كنند، از او زيبايى و نيكويى خواهند. و مراد آن است كه همه اجزاى مجمع شرب در كمال نيكويى است. به نحوى كه گويا ساقىْ صنم شده است از نيكويى، و باده، منشأ آوردن صليب شده است، زيرا كه از دست گرفتن ساقىْ صراحى باده را، از هيئت دست او و دو طرف صراحى، كه از دو طرف كف ساقى بيرون است، شكل صليب به هم رسيده [است]، زيرا كه صليب به شكل چوبى است كه بر وسط آن سرچوب ديگر نصب كنند به اين هيئت: ? و مىتواند شد كه مراد اين باشد كه از گرفتن ساقىْ ساغر را به يك دست و صراحى را به دست ديگر، شكل صليب به هم مىرسد به جهت انبساط يدين، و از بس كه حريفانْ مشغول شرب باده شدهاند و از صلاح و زهد بازمانده، قنديلهاى مساجد را ساغر شراب نموده و تسبيحهاى خود را زنّار نموده، يعنى به جاى تسبيح دست گرفتن، زنّار بستهاند.
شـــعرٌ آخـــرٌ للخاقانى:
دور فلك ده جام را از نور عذرا داشته
چون عدّهدارانْ چارمه در طارمى وا داشته (382)
«عذرا» به معنى روشن است و اسم ستاره نيز هست. و «طارم» مقام و منزل را گويند. و معنى شعر آن است كه به گردش دايمى درآر جام را مانند دور فلك، يعنى همچنان كه فلك دايم در گردش است، جام را نيز به گردش دايمى درآر، كه آن جام از شرابى داشته باشد، كه مانند نور ستاره عذرا باشد و به علاوه اين صفت، متّصف به اين صفت نيز باشد كه مدت چهارماه در طارم خُم مانده باشد، همچنان كه زنان معتّده، چهارماه در منزل خود ساكن شوند و عدّه نگه دارند. يعنى شراب كهنه باشد.
شـــعرٌ آخـــرٌ للخاقانى:
مرغ سحرْ تشنيع زن، بر قتل مرغ بابزن
مرغ صراحى در دهن، ترياك غمها داشته (382)
اين شعر، اشاره است به اختلاف و تفاوت اوضاع اهل دنيا و اينكه هريك از موجودات اين عالم، مشغول امرى مىباشند، كه غير از آن امرى است كه ديگرى مشغول آن است. و «بابزن» سيخ كباب را گويند، و معنى شعر آن است كه مرغ سحر، مشغول خواندن و طعنه زدن است بر مرغى كه ذبح شده و در آن وقت در سيخ كباب است. و مرغى ديگر، كه مرادْ صراحى است، در دهان خود، يعنى در جوف خود، شراب دارد، كه دافع غمهاست و باعث نشاط است. و محصّل معنى اين است كه: اين سه مرغ در يك وقت، متّصف به احوال مختلفهاند: يكى در نغمه، و يكى در سوختن، و يكى حامل چيزى، كه موجب ازاله غم مىشود.
شـــعرٌ آخـــرٌ للخاقانى:
كرده مى راوُق از اوّلْ شب و بازش به صبوح
بــا گلاب طبرى از بـطر آميختهانـد
راوق خام فرو ريخته از سوخته بيد
آب گُل گويى با مُعْصَفَر آميختهاند
همه با دردسر از بوى خمار شب عيد
به صبوح از نو رنگ دگر آميختهاند (117)
بدان كه «راوق» در لغت به معنى مى خالص است و در عرف
شعرا «مى راوق» آن است كه زغال بيد را در كيسه كنند و ظرفى در شيب او گذارند و مى
بر آن ريزند كه از زغال گذشته در آن ظرف ريزد تا جميع غشى كه دارد، به زغال گذارد
و آنچه صافى بود، به ظرف درآيد و رنگش در كمال سرخى و جوهرش به كمال صفا متّصف
گردد. و «گلاب طبرى» گلابى است كه در طبرستان حاصل شود و آن بسيار ممتاز باشد. و
«بطر» خوشحالى تمام است كه به سبب وسعت امور دنيوى به هم رسد. و «خمار» حالتى است
كه بعد از مستى و اتمام كيفيّت به هم رسد و باعث دردسر و خشكى دماغ باشد. و هرچند
فاصله ميان مستى و هشيارى بيشتر باشد، يعنى فاصله ميان شربين طول كشد، رنج خمار
زياده شود. و «شب عيد» آخر ازمنه و ايّام دورى است از شراب، نظر به ترك آن در ماه
رمضان، پس در شب عيد، خمارى كه به هم مىرسد، نظر به طول عهد از شرب، رنج او
زيادتر از رنج ساير ايّام است به اعتبار قلّت فاصله. و محصّل معنى اشعار آنكه جرعه
نوشان، مى را در اوّل شبْ صاف كرده و در صبح از فرط شادى، آن را به گلاب طبرى
آميخته و در تصفيه آن سعى بليغ نموده و آن را به زغال بيد به نحو مذكور صاف نموده،
كه گويا آب گُل را با معصفر كه سرخ رنگ است، آميختهاند و همه جرعه نوشان بزم طرب،
بعد از رنج خمار شب عيد در صبوح، يعنى صبح عيد، به عنوان تازه، به لوازم طرب و به
ساز عشرت كوشيدهاند.
اشعارٌ للخاقانى مِنْ قصيدته اليائية المشهورة:
چشمه خضر ساز لب، از لب جام گوهرى
كز ظلمات بحر، جست آينه سكندرى (419)
مراد آن است كه لب خود را شراب آلود كن از لب جام گوهرى تا به سبب شراب، مانند چشمه خضر شود در حيات بخشيدن. و تعليل نموده است شراب خوردن را به اينكه صبح ظاهر شد. و بيرون آمدن خورشيد را از ظلمات شب، تشبيه كرده به بيرون آمدن آينه اسكندرى از درياى مغرب. و كيفيّت آن به اين طريق است كه اسكندر، شهرى در كنار درياى مغرب بنا كرده و آن را اسكندريّه نام نهاده بود و كفره فرنگ، آن شهر را غافل خراب مىكردند. اسكندر به حكما فرمود كه تعبيهاى بسازند، كه هرگاه فرنگيان عزيمت آن طرف نمايند، مستحفظان شهرْ مطّلع گردند و در لوازم مدافعه كوشند. حكما، آينهاى ترتيب دادند كه از چند روزه راه، عكس اشياء در آن مىافتاد، و بدين سبب آن شهر چندگاه از ضرر آن قوم محفوظ ماند تا آنكه به حيله، باز، كفره فرنگ، دست بر خرابى آن شهر يافتند و آن آينه را به دريا انداختند و باز به سنگ مغناطيس، حكما آن آينه را از دريا برآوردند.
شاهد طارم فلك، رَست ز ديو هفت سر
ريخت به هر دريچهاى، اَقْچه زرِّ شش سرى (419)
مراد از «شاهد طارم فلك» آفتاب است، به اعتبار اينكه
همچنان كه شاهد، باعث زينت محفل است، همچنين آفتاب، باعث زينت فلك. و مراد از «ديو
هفت سر» زمين است، به اعتبار اينكه هفت طبقه است، يا به اعتبار اينكه هفت طبقه
دارد، همچنان كه نسبت به بعضى اوايل داده شده. و «اقچه» ريزه زر سفيد است. و مراد
از «زر شش سرى» يا زران، بتى است كه شش سر داشته و كفّار پرستش آن مىكردهاند و
صورت اين بت را سكّه زر ساخته بودند و عيار آن زر به غايت صافى بود، و يا آن زرى
است كه در سابق بود، كه به شكل مسدّس بود و آن را زر شش سرى مىگفتهاند. و معنى
شعر اين است كه آفتاب از شب، كه سايه زمين هفت سر است، خلاص شد و اشعه خود را، كه
به مثابه ريزههاى زر سفيد است، بر هر موضعى از مواضع نثار كرد.
غاليه ساى آسمان، سُود بر آتشينْ صدف
از پى مغز خاكيان، لخلخههاى عنبرى (420)
مراد از «آتشين صدف» شفق صبح است. و «لخلخه» بوى خوشى است كه در حمّامات به كار مىبرند. و مراد از «لخلخههاى عنبرى» در اين شعر، رايحه صبح است. و معنى شعر اين است كه غاليه سايى، كه عبارت از آسمان است، از براى تعطير دماغ اهل زمين، نسيم صبح را بر شفق رسانيد، يعنى هر دو را متّصل به يكديگر ظاهر كرد. و مىتواند شد كه مراد از صدف آتشين، خورشيد باشد. و معنى ظاهر است.
درده كيمياى جان، آتش جام زيبقى
طِلق حلال باردان، طَلق روان گوهرى (420)
مراد از «كيمياى جان» شراب است و وجه تشبيه ظاهر است. و همچنين مراد به «آتش جام زيبقى» شراب است. و توصيف جام به زيبقى، به سبب تلألؤ و روشنى او است. «و طلق اوّل» به كسر طاء، ورقى است معروف كه از اسباب كيمياست. و «حلال» به معنى محلول است. و «باردان» صراحى را گويند. و «طَلق ثانى» به فتح طاء، به معنى گشاينده و شادمان كننده است. و «روان» به معنى جان است. و «گوهرى» صفت موصوف محذوفى است، كه جام باشد. و معنى شعر اين است كه درده[شرابى] كه به مثابه كيمياى جان است و شبيه به آتشى است كه داخل جام زيبقى باشد. كدام شراب؟، آن شرابى كه شبيه به طلق محلولى است در صفا، كه در صراحى باشد. و گشاينده و شاد كننده جان، جام مرصّع به گوهر است، يعنى روشن كننده و صفا دهنده آن جام است با وجود ترصيع آن به گوهر. و در بعضى نسخهها به جاى باردان «ناروا» وارد شده و در اين صورت، طلق اوّل به معنى خالص است، و حلال به معنى مباح است، يعنى بد شرابى كه خالص انگور است و حلال عقلى است و نارواى شرعى.
طفل مشيمه رزان، بكر مشاطه خزان
حامله بهار از آن، باد عقيم آذرى (420)
يعنى درده شراب را، كه طفل مشيمه رزان است، يعنى نتيجه تاك است، و بكر مشاطه خزان است، يعنى فصل خزان، به جهت اعتدال هوا و الوان اثمار و نازكى انگور و ميل طبايع به گرمى و سوختن بخارى، كه مستلزم عيش مستان است، شراب را در نظرها آرايش و زينت مىدهد و بكر بودن شراب در آن وقت به جهت آن است كه از انگور تازه به هم مىرسد و هنوز ابتداى فصل رسيدن شراب است و دست تصرّفى به سوى آن دراز نشده. و درده شرابى را، كه باد عقيم آذرماه به سبب آن، حامله بهار مىشود، يعنى باد عقيم آذرماه، كه هيچ نباتى از آن متولّد نمىشود، و به سبب وقوع آن در فصل زمستان، هرگاه مقارن با آن شراب شود، يعنى در حين وزيدن آن باد، شراب خورده شود، منشأ شكفتگى و حرارت طبعها مىشود كه گويا فصل بهار است، كه مستلزم شكفتگى وانبساط طباع است.
رفتِ قنينه در فواق، از چه؟ ز امتلاى خون
راست چو پشت نيشتر، خون چكدش مُعَصْفَرى (420)
مراد از «قنينه» صراحى است، و مراد از «فواق» آن غلغل آن است كه در وقت بيرون آمدن شراب از گلوى آن حادث مىشود. و حاصل معنى آن كه: صراحى به جهت امتلاى آن ازخون، كه عبارت از شراب است، شروع كرد به فواق، كه غلغل است، همچنان كه آدمى هرگاه ممتلى از خون شد، فواق از براى او حادث مىشود، و غلغل صراحى، كه مانند فواق است، منشأ بيرون آمدن شراب معصفرى، يعنى سرخ رنگ، كه از آن مملوّ بود، گرديده، بعينه مانند خونى كه از پشت نيشتر، يعنى بعد از نيشتر زدن، از رگ بيرون مىآيد.
چنگى آفتاب رو، از پى ارتفاع مى
چنگ نهاده رُبْع وشْ بر بر و چهره بربرى (420)
يعنى نوازنده چنگ، كه آفتاب رو است، به جهت نمودن رفعت مرتبه مى، يعنى زياد كردن نشأه او و جلوه دادن آن را در نظر ميخوارگان، چنگ را مانند «ربع» كه آلتى است كه از آن ارتفاع آفتاب گيرند، در برگرفته، و چهرهاش بربرى است، يعنى در نهايت حُسن و صباحت است.
قرطه فستقى فلك، چاك زند، چو فندقش
هر سر ده قواره را، زهره كند به ساحرى (420)
مراد از «قرطه» در اينجا جامه است. و «فستقى» يعنى سبز. و مراد از «فندق» سرانگشتان حنا بسته چنگى است. و «قواره» در اصل، پارچه مدوّرى است كه خيّاطان از ميان حلقه گريبان در آورند و آن به جهت سِحر مفيد است. و در اين مقام، ناخنهاى چنگى را به جهت مناسب لفظ ساحرى، به قواره تشبيه نموده. و حاصل معنى آنكه: هرگاه سرانگشتان حنابسته چنگى، هر ده ناخن را در نغمه سازى مانند زُهره سازد، يعنى به نواختن و حركت در آورد، فلك از غايت ذوق و وجد، جامه سبز خود را چاك زند.
چشم سهيل و ناخنه، ناخن آفتاب و نى
كاتش و قند او دهد، با نى و بادْ ياورى (420)
مراد از «ناخنه» ظُفر است و آن علّتى است معروف كه در چشم به هم مىرسد و مقرّر است كه نظر كردن به سهيل، آن را رفع مىكند، پس سُهيل با ناخنه، نهايت تنافى دارد، زيرا كه مُزيل شىء، منافى آن شىء است. و همچنين مقرّر است كه نى را به هر ناخن مىتوان كشيد، مگر ناخنى كه عبارت از آفتاب است، كه نى را نمىتوان به آن كشيد. و محصّل معنى آنكه: نى در هر ناخنى مؤثّر است، مگر در ناخن افلاك، كه آفتاب باشد، به اعتبار آنكه اجسام سفليّه را در اجرام علويّه هيچ تأثيرى نيست. و نيز مقرّر است كه ميان آتش و قند و ميان آتش و نى و باد، تنافى است. و چون اين معلوم شد، معنى شعر اين است كه: از غرايب اين است كه گويا مابين چشم سهيل و ناخنه، كه كمال تنافى است، وما بين ناخن آفتاب و نى، كه بازكمال تنافى است، اجتماع حاصل شده، به جهت آنكه آتش و قند چنگى، كه عبارت از سرخى لب او و شيرينى آن باشد، نى و باد را با خود جمع كردهاند و حال آنكه در مابين همه تنافى است.
گاو سفالى اندر آر، آتش موسى اندر او
تا چه كنند خاكيان، گاوِ زرين سامرى (420)
مراد از «گاو سفالى» خُم شراب است. و از «آتش موسى» مقصود شراب است. يعنى خم سفالى را، كه پُر از شراب باشد، به مجلس درآور. و خُم به مجلس آوردن، اشاره به كمال حرص است در تجرّع، تا مردم مشغول به پرستش او شوند و گاو زرّين سامرى را دور افكنند.32
در قَصَب سه دامنى، آسِتِىِ دو بر فشان
پاى طَرَب سبك برآر، ار چه ز مىْگران سرى (420)
اين شعر خطاب است بر قاضى. و مراد از «قصب سه دامنى» جامه حريرى است كه دو چاك بر دو طرف داشته باشد و آن را سه دامن مىباشد، دو از پيش و يكى از قفا، و اين قسم جامه، مخصوص رقّاصان بوده. و مراد از «آستى» آستين است، و نون به جهت وزن شعر افتاده است. يعنى در حالتى، كه در جامه سه دامنى در آمده باشى، اندكى آستين بر فشان و در جلوه رقص در آى و پاى طرب را سبك بردار، اگر چه از مستى باده، سرگرانى.
دوش كه صبح چاك زد، صدره چرخ چنبرى
خضر در آمد از درم، صبح وش از منوّرى
ديد مرا گرفته لب، آتش پارسى ز تب
نطق من آب تازيان، بُرده به نكته درى (421)
معنى شعر اوّل، ظاهر است. و مراد به «آتش پارسى» در شعرثانى، يا تبخاله است، يا آتشكده فارس. و مراد از «تب» گرمى نطق و بيان است. و معنى شعر آنكه: مرا ديد كه به سبب گرمى نطق و بيان من، آتشكده فارسيان يا تبخاله در لب من افتاده، به نحوى كه نطق من، آبروى زبان عربى را به سبب نكتههاى فارسى برده.
گفت چه طرفه طالعى، كز درِ خانه ششم
مُهره به كف، به هفت حال، با همه اين به شش درى (422)
كسى كه مهره را از خانه ششم نرد بيرون برده است وكسى كه در شش در، يعنى در خانههاى شش نرد بماند و بيرون نرود، باخته است. و مراد از «هفت حال» كثرت مشاغل است و هفت گفتن به سبب مناسبت شش است، يا مراد، تأثيرات كواكب سبعه است. و معنى شعر اين است كه: خضر گفت كه تو عجب طالعى دارى كه با وجود آنكه به درخانه ششم آمدهاى و مهره به كف گرفتهاى، مىخواهى بيرون روى، يعنى خود را مىخواهى از شواغل اين دنيا مُستخلص كنى و معذلك به سبب تأثيرات كواكب، يا كثرت مشاغل دنيوى در شش در دنيا مانده و نمىتوانى بيرون رفت.38
چند نشانه عَرَض، بودن و بى نشان شدن؟
جوهر نور نيستى، سايه نور جوهرى (422)
مراد آن است كه: تا چند مانند و نمونه عرض بى نام و نشان باشى به جهت انغمار در دنيا و علايق آن، و حال اينكه اگر چه جوهر نور مطلق نيستى، لكن سايه آن نور هستى، پس مىتوانى متوجّه اصل خود شوى و خود را به جوهريّت و مطبوعيّت برسانى.
مثل عطاردى چرا؟ چون مه نو نه مقبلى
طالع تو اسدْ چرا، چون سرطان مُدبرى؟ (422)
مراد اين است كه: چرا تو مانند عطاردى، كه گاهى در رجوع و گاهى در استقامت و گاهى ضعيف و گاهى قوى، و چرا چون ماه نو مقبل نيستى، يعنى از تنزّل در ترقّى باشد. و تو اسدْ طالعى، يعنى قوى طالعى، زيرا كه هر كه طالع او اسد باشد، قوى طالع مىباشد، نظر به اينكه پادشاهانْ اسد طالع مىباشند. و چون تو اسد طالع باشى، چرا مانند سرطان، يعنى خرچنگ، مُدبرى، يعنى حركت قهقرى مىكنى و مايل به عقبى؟ همچنان كه از حركت خرچنگ، قوه باصره ادراك مىكند، كه مايل به عقب است.
موكب شاه اختران، رفت به كاخ مشترى
شش مهه داده دَه نُهش، قصر دوازده درى (422)
مراد از ده نه و ده يازده و هر هفت: زينت است و علّت تسميه ظاهر است، به جهت آنكه زينتهايى كه زنان مىكنند، از خال و نگار و وسمه و غيره، به يك اعتبار، هفت است و به يك اعتبار، نُه و به يك اعتبار، يازده است. و مراد از «قصر دوازده در» آسمان است، به علّت آنكه دوازده برج دارد. و معنى شعر آن است كه: آفتاب، داخل خانه مشترى شد كه حُوت باشد، و اين اشاره به ظهور آثار بهار است، و قصر دوازده درى ـ يعنى فلك ـ او را در شش ماه زينت داد و او را با تزيين ظاهر كرد در منزل مشترى.
قعده نقره خنگ روز، آمده در جَنيبَتَش
ادهم شب فكنده سُم، كُندرو از مُشَمّرى (426)
مراد از «قعده» اسب سوارى است. و «جنيبت» كتل باشد. و «ادهم» اسب سياه رنگ باشد. و مراد از «مشمّر» اسب تيز رو سبك خيز است. و مراد از «سُم فكندن» نقصان و ضعف است. و معنى شعر آن كه: اسب سوارى، كه عبارت از اسب سفيدِ «روز» باشد، مستعدّ سوارى آفتاب ساختند، و اسب سياهرنگ شب از مشمّرى و تندروى، سمّ افكند و كُند رو شد، يعنى ضعيف حال گرديد. و محصّل كلام آن كه: چون فصل بهار در آمد، روزْ قوّت يافت و شب ضعيف شد.
گرنه سگش شود فلك، چون نمطِ پلنگ و مَه
پُر نُقط بَهَق شود، روى عروس خاورى (423)
مراد از «نمط» اديم و گلگونه است. و «بهق» علّتى است كه خالهاى سفيد از آن در بدن به هم مىرسد. و مراد آن است كه اگر سگ او ـ يعنى سلطانى كه ممدوح است ـ نشود، روى خورشيد كه عروس خاور است، از تأثير ناسپاسى فلك، مانند اديم پلنگ ـ يعنى پوست او ـ و چون گونه ماه، پُر از نقطههاى بهق خواهد شد.
از رحم عروس بخت، اين حرم حلال را
نـوخلـــفـان فـتـــح بــيـن، وارث مُــلك پــرورى
در برِ تيغ حصرمى، زاده جنابه چون عنب
برده جناب از آسمان، كرده همه دو پيكرى (423)
«حَصْرَم» به فتح اوّل و صاد مهمله، غوره است. و مراد از «تيغ حصرمى» تيغ سبز رنگ است. و «جنابه» به فتح با، دو ميوه را گويند كه متّصل به يكديگر به بار آيد. و «جناب» به ضمّ اوّلى، گرو را گويند. و مراد آن است كه: از رحم عروس بخت اين حرم حلال، يعنى ممدوح، ملاحظه كن نو خلفان فتح را، كه در مملكت پرورىْ ارث مىبرند و از سر تيغ سبز رنگ ممدوحه، دوگانه مانند عنب ظاهر مىشوند، يعنى تيغ ممدوح، ايشان را به منزله قابله و پرورنده است. و به واسطه آنكه در آسمان، يك دو پيكر است كه جوزا باشد، آنها همگى دو پيكر ظاهر مىگردند و از اين جهت از آسمان گرو برده.
كى به دو خيل نحسْ پى، بر سپهش زند عدو؟
كى به دروغ بسته سر، هر سقطى شود سرى
لعبت مُرده را كه اصل، از كُج زنده كردهاند
از دل پيـر عـــاشقان، رخصـت نيست دلــبـرى (423)
شعر اوّل، اشاره به اتّفاق اعداى ممدوح، به اتّفاق دو سر خيل لشكر او در مخالفت، و برگزيدن ديگرى به جاى او تواند بود. و «سقطى» در اصل به معنى خُرده فروش است. و مراد از «سرى» شيخ سرى سقطى است كه از اكابر عُرفا بوده. و معنى آن است كه: به مجرّد آنكه دروغ گوى مجهول، مخفيا در حقّ سقطى، كه مراد از آن خُرده فروش است، گواهى ولايت و بزرگى دهد، شيخ سرى نتواند شد. پس اتفاق آن دو شخص نيز با خصم ممدوح، همان اثر دارد. و در شعر ثانى، اين مطلب را تقويت كرده است. و مراد از «كُج» به ضمّ اوّل، يا صورتى است كه از بعضى لباسها به جهت ترسانيدن اطفال مىسازند، يا صورتى است كه از جهت دفع چشم زخمْ ترتيب مىدهند و در بام خانهها مىگذراند، همچنان كه در بعضى ولايات متعارف است. و مراد از «دل پيرعاشقان» يا دل مرشد است، يا دل پيرى كه عاشق شده باشد. و معنى شعر اين است كه: لعبتى، يعنى صورتى كه در اصل بى روح است و مرده است و حيات او مانند حيات كُج است، كه در بعضى لباسهاست، او را از جانب مرشد، رخصت نيست، يعنى از شأن او نيست كه دلبرى و متبوعيّت نمايد، يا آنكه او را از دل پير عاشق ـ با آنكه به هر صورتى عشق مىورزد ـ رخصت نيست كه دلبرى نمايد. و مراد اين است كه عدوّ ممدوح، كه بزرگى او مانند كُج است، از مرشد، رخصت بزرگى ندارد.
رمح تو راست زهره چون پرچم و آفتابْ طاس
از بر ماه چارده، سايه كند صنوبرى (423)
مراد از «رمح» در اينجا عَلَم است، زيرا كه نيزه پرچم نمىباشد. و مراد از «برماه چارده» فوق ماه چارده است. و مراد از «طاس» همان قبّه گلوگاه و سر عَلَم است. و مراد آن است كه: رمح تو را زهره پرچم است و آفتابْ گلوگاه آن است و به سبب آنكه اين قدر ارتفاع دارد، و فوق عَلَم، كه سر و گلوگاه آن است، از پايان كه چوب عَلَم است، جسيمتر است، سايه صنوبرى، يعنى شبيه به سايه صنوبر، از بالاى ماه انداخته است.54
نايب تنگرى تويى، كرده به تيغ هندوى
سنقُر كفر پيشه را، سَنْ سَنْ گوىِ تنگرى (424)
«تنگرى» به زبان تركى، يعنى خدا. و مراد از «سنقر» پادشاه تركستان است كه كافر بوده. و «سن» در تركى به معنى تو است و تكرار آن به جهت تأكيد است. و مدّعى آن است كه: تو نايب خدايى كه به تيغ هندى، پادشاه كافرِ تركستانى را به نوعى موحّد ساختى، كه دايم متوجّه خداست. و مىگويد: تويى خدا، يعنى اقرار به توحيد كرد.
از سر گفته قَدَر، بر سرِ حرفِ حكمِ تو
چرخ چو جزم نحويان، حلقه شد از مدوّرى (424)
در اصطلاح نحويان، اعراب و بنا، تابع كلمات مىباشند، و لفظ «حكم» را حرف وسط، مجزوم است. و مراد آن است كه: به موجب نوشته قدر، كه از آن به هيچ حالْ تخلّف ممكن نيست، به جاى جزم كه در حكم تو است، حلقه فلك ايستاده، يعنى همچنان كه جزمْ تابع لفظ حكم است نزد نحويين، همچنين حلقه فلك، كه شبيه به صفر و جزم است، تابع حكم تو است.
كرد به صدر كعبه در، بهر مشام عرشيان
خاك درت مثلّثى، دخمه چرخْ مجمرى (424)
«مثلث» نوعى از بوى خوش است. و مراد اين است كه: خاك در تو درصدر كعبه، كه عبارت از آستان تو باشد، به جهت تعطير دماغ عرشيانْ مثلّثى كرد، يعنى دماغ را خوشبو كرد مانند مثلث. و دخمه چرخْ مجمرى كرد، يعنى به جاى مجمر آن بوى خوش شد كه خاك درت داخل آن است، همچنان كه عُود در مجمر.
تخت تو در مربّعى، عرشى و كعبهاى كند
شاه مثلّثى از آن، كاختر و چرخِ اخضرى (424)
مراد از «شاه مثلث» ابعاد ثلاث است كه طول و عرض و عمق باشد، و مراد، آسمان و زمين و مشرق و مغرب است. يعنى تخت تو در فعل مربّعى، عرشى و كعبهاى كند، يعنى به جاى عرش و كعبه است و تو شاه زمين و آسمان و مشرق و مغربى، از اين جهت كه مانند كوكب و فلكى، كه آنها نيز بر ابعاد ثلاثه مُسلّطند، زيرا كه هر شبانروزى، سير مىكنند مجموع آنها را.
باد صبا بر آب كُر، نقش «قد افلح» آورد
تا تو فلاح و فتح را، بر شط مفلحان برى
فرضه عسقلان و نيل، از شط مفلحان و كُر
هست خراس پارگين، از سمت مُزوّرى (425)
«فُرضه» به فاء و ضاد معجمه، گذرى را گويند كه تمغاچيان در آن مىنشينند و تحصيل تمغا مىنمايند و مراد از آن در اينجا، مطلق گذرگاه است. و «عسقلان» و «نيل» دووادىاند مشهور، واقع در ولايت روم و مصر. «شط مفلحان» آبى است در ولايت غزان، يعنى تركستان. و «كُر» به كاف تازى مضموم، آبى است در ميانه سرحدّ آذربايجان و شيروان. و «پارگين» به باى فارسى، حوضى را گويند كه آب تيره در آن جمع شود. و «خَراس» كارخانه روغنگيرى است. و مقرّر است كه در خراسها، حوضى كه در آن روغن هر جنس جمع شود، ترتيب مىدهند و آن را خراس پارگين مىگويند. پس مراد از شعر اين است كه: هرگاه تو عنان فتح و مملكت گشايى، به جانب شط مفلحان، كه از آبهاى تركستان است، معطوف گردانى، اثر فيروزى بر عبور كنندگان از آب كُر به واسطه باد صبا ظاهر مىشود، با وجود آنكه عبور و مرور لشكر تو بر آن ظاهر نشده. و مراد از شعر ثانى اين است كه: با وجود بُعد مسافت ميان اين آبها، در حين حركت او، ازدحام و كثرت خيل و حشم او به مثابه آن است كه عبور لشكر بر جميع اين رودها واقع خواهد شد و آب صافى آن را به نوعى به تيرگى مبدّل خواهد ساخت، كه اگر آنها را از غايت گِل آلودگى به پارگين خراس نسبت كنند، از سمت مُزوّرى خواهد بود، يعنى اين تشبيه صحيح نخواهد بود، بلكه تيرگى آن آبها بسيار بيشتر از تيرگى پارگين خراس خواهد بود.
شعرٌ للخاقانى در مدح شيروان شاه
گر عالمِ رومىوش زنگىْ شغب است، او را
داغ حَبَشى بر رخ نَهمار كشد عدلش (503)
«شغب» غوغا و شور زنگيان است كه از روى سرور باشد، و اين طرب و سرور به سبب دعاى پيغمبر ـ صلّى اللّه عليه و آله ـ در ميان ايشان هميشه باقى است. و سبب آن اين است كه حضرت پيغمبر (ص) هفت مكتوب به واليان ممالك و ولايات فرستاد و پنج نفر از آن جمله به قدم اطاعت و انقياد پيش آمدند، و نجاشى، والى حبشه، مكتوب آن سرور را تعظيمات غير محصور نمود و حامل آن را به غايت گرامى داشت و اظهار سرور تمام نمود، و از اين جهت، حضرت، دعا بر دوام خوشحالى آن قوم فرمودند، چنان كه سرور ايشان از آن ايّام تا به حال باقى است. و «نهمار» به معنى بسيار است. و معنى آن است كه با وجود اينكه عالم به سبب ممدوح زنگى شغب است، يعنى هميشه در فرح و شادى ونعمت و رفاهيت است، عدالت او به نحوى است كه داغ حبشى، يعنى عبوديّت و ذلّت بر اهل عالم نهاده، به نحوى كه در انقياد و اطاعت او در مرتبه عبوديتند واحدى را ياراى آن نيست، كه از جاده اطاعت قدم بيرون نهد.
أيضاً للخاقانى در وصف صبحدم
شمع كه در عنان شب، ژرده فش سياه بود
از لگـــد بــراق جـــم، مـــرد بقـــاى صبحـــدم (458)
«ژرده» رنگى است از رنگهاى اسب، كه شبيه به رنگ شعله آتش است. و «فش» به فا و شين معجمه، كاكل است و به معنى طرّه دستار هم آمده. و مراد از «براق جم» باد سحرى است، به جهت آنكه حامل بساط سليمانى (ع) بوده. و معنى شعر اين است كه: شمع در زمام شب بود، يعنى به جهت ظلمت شب باقى بود و ژرده كاكل سياه بود، يعنى رنگ او ژرده بود و كاكل سياه بود، يعنى دودى كه از سر آن بالا مىرفت، سياه بود، يا مدّعى فتيله آن است كه آتش در آن گرفته و سياه رنگ شده از باد سحرى، اگر خاموشى بقاى صبحدم باشد، ديگر احتياج به شمع نيست.
أيضاً شعرٌ آخرٌ لَهُ: در مدح مجدالدّين افتخار
دل يـــاد كـــند فضايــــل او
چندان كه به دست چپ شمارد
بــــر ياد محقّــــق مِهينـــه
انگـــشتِ كِــهينــه بستـــه دارد
آخر چه حساب گيرد انگشت
كــو را ز ميان فــرو گذارد؟ (856)
مقرّر است كه حساب اعداد، كه به انگشتان ضبط مىشود، آحاد و عشرات از دست راست ضبط مىشود، و مآت و آحاد الوف از دست چپ. مآت از انگشت مهين و سبّابه، و آحاد الوف ـ يعنى تا نه هزار ـ از سرانگشتان ديگر، كه وسطى و بُنصر و كِهين است. و غايت آنچه ضبط مىشود تا نه هزار است. و چون اين معلوم شد، بدان كه مراد از شعر اوّل، اين است كه: دل اين قدر از فضايل او را ياد مىكند، كه از آحاد و عشرات، كه از دست راست ضبط مىشود، فارغ مىشود و به مأت و الوف، كه ضبط به دست چپ مىشود، منتقل مىشود.
و معنى شعر دومّ آن است كه: آنچه از مآت، كه به انگشت مهين محقّق شد، كه غايت آن نُهصد است، به ملاحظه و تذكّر و منظور بودن آن انگشت كهين را مىبندند، به معنى اينكه الوف را بر مآت وارد مىسازد، يعنى هر واحدى از مآت را هزار مىگيرد، كه از غايت اعدادى كه از انگشتان ضبط مىشود ـ كه نه هزار باشد ـ به اضعاف مضاعف مىگذارد.
در شعر سيّم، از اين نيز ترقّى مىكند و مىگويد كه: حساب انگشتان چه فايده مىكند و انگشتان چه حسابى را مىتواند نگاه داشت، كه بايد ممدوح را در ميان بگذارند و عاجز از احصاى فضايل آن بشوند. سيّد عبدالوهّاب غنايى،70 كه شارح ابيات خاقانى است، در تفسير اين اشعار بيانى نموده، كه معنى محصّلى ندارد.
شعرٌ منسوبٌ إلى الخاقانى
خطى مجهــول ديــدم در مدينــه
بدانستم كه خطّ آشنا نيست
از آن خط اوّلين سطر اين نوشته
كه جوزا نزد خورشيد سما نيست
به جان پادشه سوگنــد خــوردم
كه نزد پادشه جز پادشا نيست (838و839)
مراد آن است كه: در مدينه منّوره، خطّى ديدم كه صاحب آن غير معلوم بود، يعنى به جهت تقيّه و خوف، خود را ظاهر ننموده و مخفى داشته، حاصل سطر اوّل آن خطّ اين بود كه «جوزا» كه به شكل دو مرد توأمين است ـ كه در اينجا كنايه است از شيخين، يعنى ابوبكر و عمر ـ در نزد خورشيد آسمان، كه كنايه است از جناب رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه و اله و سلّم ـ نيست. يعنى در ظاهر، اگر چه ايشان را در نزد او دفن كردند، ليكن در حقيقت و باطن در نزد او نيستند و به موضعى كه لايق ايشان بود، نقل شدند. پس من به جان پادشاه، كه مراد جناب رسالت مآب(ص) باشد، قسم ياد نمودم كه در نزد پادشاه، يعنى جناب رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه واله ـ نيست مگر پادشاه، كه عبارت است از جناب ولايت مآب، اميرالمؤمنين على ابن ابى طالب ـ صلوات اللّه و سلامه عليه. و اشخاص ديگر از اغيار در نزد آن حضرت نيستند.
-------------------------------
* منبع: ایمانی، بهروز،، (1383)، «شروح شعرهاى خاقانى شروانى (2)»، آینه میراث، سال دومف شماره اول، پیاپی بسیت و چهارم: 42-55.
در باب افضل الدين بديل بن علي خاقاني شرواني